دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۴۲

فیض کاشانی
هر دم سر پر شورم سودای دگر دارد آهوی جنون من صحرای دگر دارد
طوفان محیط عشق با دل چه تواند کرد این قطره خون در سر دریای دگر دارد
ای خواجه سوداگر سودا ببرم از سر کاین دم سر سودائی سودای دگر دارد
پیش نظر عاشق بالای فلک پست است بالاتر از این بالا بالای دگر دارد
پهنای فلک گر هست ضرب المثل وسعت صحرای دل عاشق پهنای دگر دارد
روی تو بهر لحظه نوعی بنظر آید هر بار که می بینم سیمای دگر دارد
بلبل نگران گل پروانه اسیر شمع حسن تو بهر روئی شیدای دگر دارد
مجنون ز تو مجنون شد وز تو جگرش خونشد هرچند که در صورت لیلای دگر دارد
شیرین دهنان هستند شیرین سخنان هستند اما لب نوشینت حلوای دگر دارد
گویند که عنقائیست در قاف جهان پنهان قاف دل عشاقت عنقای دگر دارد
از حسن دل افروزت فردای من امروزست امروز بدل زاهد فردای دگر دارد
با عشق مکن نسبت سودای هوسنا کان کاین جای دگر دارد آن جای دگر دارد
هر دل که درو تازد اغیار بپردازد دل در عرصهٔ دلها عشق یغمای دگر دارد
دل را سر دنیا نیست آرامگه اینجا نیست تن را چو ز سر وا کرد ماوای دگر دارد
فیض ارچه زناسوتست آئینهٔ لاهوت است جانرا چه کند صیقل سیمای دگر دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر عوالمی است که فراتر از ادراک مادی بشر قرار دارد. شاعر با بیانی عارفانه، قلب عاشق را مرکز جهان هستی و بسی وسیع‌تر از کائناتِ مادی می‌داند و مرز میان عشقِ حقیقی (الهی) و هوس‌های زودگذرِ دنیوی را ترسیم می‌کند. در این نگاه، دلِ عارف به چنان وسعتی دست می‌یابد که آسمان و زمین در برابر آن حقیر شمرده می‌شوند.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به بی‌قراریِ جانِ عاشق اشاره دارد که هرگز به محدوده‌های زمینی تن نمی‌دهد و همواره در پیِ حقیقتی فراتر از دیده‌های ظاهری است. او با استفاده از تمثیل‌های عرفانی و اساطیری، مخاطب را به این باور می‌رساند که کمالِ مطلوب، نه در بیرون و دوردست‌ها (چون قافِ عنقا)، بلکه در درونِ قلبِ بیدار و عاشقِ انسان نهفته است.

معنای روان

هر دم سر پر شورم سودای دگر دارد آهوی جنون من صحرای دگر دارد

هر لحظه قلب ناآرام من، به فکر و خیالِ جدیدی مشغول است؛ این حالت جنون‌آمیزِ من چنان گسترده است که به صحرایی فراتر از این عالم نیاز دارد.

نکته ادبی: استفاده از 'سودا' در معنای قدیمی آن یعنی عشق، شور و دغدغه ذهنی.

طوفان محیط عشق با دل چه تواند کرد این قطره خون در سر دریای دگر دارد

طوفانِ دریای عشق با دلِ من چه می‌تواند بکند؟ چرا که این دلِ کوچک من، خود دریای عظیم‌تری در درون دارد.

نکته ادبی: محیط در اینجا به معنای دریاست که دورتادور عالم را فراگرفته است.

ای خواجه سوداگر سودا ببرم از سر کاین دم سر سودائی سودای دگر دارد

ای تاجر (خطاب به نفس یا عقل مصلحت‌اندیش)، فکرِ سود و زیان را از سر من بیرون کن؛ چرا که این قلبِ عاشق، دغدغه‌ای فراتر از داد و ستدهای دنیوی دارد.

نکته ادبی: خواجه در اینجا استعاره از عقل معاش یا شخصِ تاجر‌مسلک است.

پیش نظر عاشق بالای فلک پست است بالاتر از این بالا بالای دگر دارد

در نگاهِ عاشق، حتی آسمان و افلاک نیز کوچک و پست هستند؛ زیرا او به مرتبه‌ای از معنویت رسیده که عالمی بالاتر از این آسمان‌ها را در می‌یابد.

نکته ادبی: بالا در اینجا به معنای مقام، مرتبه و ارتفاعِ معنوی است.

پهنای فلک گر هست ضرب المثل وسعت صحرای دل عاشق پهنای دگر دارد

اگر وسعتِ آسمان‌ها را ضرب‌المثلِ بزرگی قرار داده‌اند، بدان که صحرای دلِ عاشق از آن هم وسیع‌تر است.

نکته ادبی: تضاد میان محدودیت آسمانِ مادی و نامحدود بودن دلِ عاشق.

روی تو بهر لحظه نوعی بنظر آید هر بار که می بینم سیمای دگر دارد

هر لحظه که به تو می‌نگرم، چهره‌ات به گونه‌ای تازه جلوه می‌کند؛ گویی هر بار با سیمایی متفاوت و بدیع ظاهر می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به تجلیات مختلف خداوند یا محبوب در هر لحظه.

بلبل نگران گل پروانه اسیر شمع حسن تو بهر روئی شیدای دگر دارد

بلبل در بندِ گل و پروانه اسیرِ شمع است، اما زیباییِ تو چنان است که هر کس با هر سلیقه‌ای، شیدای گوشه‌ای از جمال تو می‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های سنتیِ عاشقی در ادبیات فارسی.

مجنون ز تو مجنون شد وز تو جگرش خونشد هرچند که در صورت لیلای دگر دارد

مجنون به خاطرِ تو به شیدایی رسید و جگرش از دوریِ تو خون شد؛ هرچند که در ظاهر او عاشقِ دختری به نام لیلا بود، اما حقیقتِ عشقش متوجه تو بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان لیلی و مجنون و ارجاع به عشقِ مجازی به عنوان پلِ عشق حقیقی.

شیرین دهنان هستند شیرین سخنان هستند اما لب نوشینت حلوای دگر دارد

افرادِ خوش‌زبان و شیرین‌سخن بسیارند، اما لبِ نوشینِ تو شیرینی و لذتی متفاوت و خاص دارد.

نکته ادبی: حلوا استعاره از شیرینیِ معنوی و لذتِ وافرِ وصال است.

گویند که عنقائیست در قاف جهان پنهان قاف دل عشاقت عنقای دگر دارد

می‌گویند عنقا در کوه قاف پنهان است، اما کوه قافِ دلِ عشاق، عنقایی (حقیقتی) بسیار متفاوت و برتر در خود دارد.

نکته ادبی: اشاره به کوه قاف و عنقا به عنوان نمادهای امور غایب و دوردست.

از حسن دل افروزت فردای من امروزست امروز بدل زاهد فردای دگر دارد

به دلیلِ حسنِ دل‌افروزِ تو، فردای قیامتِ من همین امروز رخ داده است (چون به تو رسیده‌ام)، اما زاهد همچنان در انتظارِ فردایی در آینده است.

نکته ادبی: نقد نگاهِ زاهدانه که کمال را به آینده موکول می‌کند.

با عشق مکن نسبت سودای هوسنا کان کاین جای دگر دارد آن جای دگر دارد

عشقِ واقعی را با هوس‌های زودگذر مقایسه نکن؛ زیرا هوس جایگاهی پست دارد و عشق جایگاهی متعالی و متفاوت.

نکته ادبی: تک‌واژ 'سودا' در اینجا به معنای هوس و خیال‌بافی است.

هر دل که درو تازد اغیار بپردازد دل در عرصهٔ دلها عشق یغمای دگر دارد

هر دلی که غیرِ خدا در آن وارد شود، صاحبش آن را پاک خواهد کرد؛ چرا که عشق در فضای دل، حکمِ غارت‌گرِ تمامیِ غیرِ خود را دارد.

نکته ادبی: یغما استعاره از از بین بردنِ تعلقاتِ دنیوی توسط عشق.

دل را سر دنیا نیست آرامگه اینجا نیست تن را چو ز سر وا کرد ماوای دگر دارد

دلِ عاشق سودای دنیا را ندارد و اینجا جایگاهِ آرامش او نیست؛ وقتی روح از کالبدِ تن جدا شود، به وطنِ اصلیِ خود بازمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به غربتِ روح در جهانِ مادی و تمایل به بازگشت به اصل.

فیض ارچه زناسوتست آئینهٔ لاهوت است جانرا چه کند صیقل سیمای دگر دارد

اگرچه 'فیض' در دنیای خاکی (ناسوت) است، اما قلبش آینه‌ی عالمِ ملکوت (لاهوت) است؛ او نیازی به صیقل دادنِ روح ندارد، چرا که از پیش، سیمایی نورانی دارد.

نکته ادبی: تخلص شاعر 'فیض' است و ناسوت و لاهوت از اصطلاحات عرفانی (عالم خلق و عالم امر).

آرایه‌های ادبی

تلمیح عنقا در قاف

اشاره به داستان‌های کهن و افسانه‌ای سیمرغ و کوه قاف.

تضاد ناسوت و لاهوت

تقابل میان جهان مادی و جهان الهی برای نشان دادن تعالی روح.

استعاره صحرای دل

تشبیه ظرفیتِ بیکرانِ دل به صحرایی وسیع.

ایهام سودا

استفاده از این واژه در معانی مختلفِ عشق، معامله‌گری و دغدغه‌ی ذهنی.

مبالغه پیش نظر عاشق بالای فلک پست است

بزرگ‌نماییِ مقام و مرتبه عاشق در برابر کائنات.