دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۴۱

فیض کاشانی
ز شراب وصل جانان سر من خمار دارد سر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد
چه کند دیگر جهانرا چو رسید جان بجانان چو رسید جان بجانان بجهان چه کار دارد
سر من ندارد این سر غم من ندارد این دل که باین سرو باین دل غم کار و بار دارد
ببر از سرم نصیحت ببر از برم گرانی نه سرم خرد پذیرد نه دلم قرار دارد
سر من پر از جنون و دل من پر است از عشق نه سرم مجال عقل و نه دل اختیار دارد
سر پر غرور زاهد بیخیال حور خرسند دل بی قرار عاشق سر زلف یار دارد
بر زاهدان نخوانی غزل و قصیده ای فیض که تراست شعر و زاهد همه خشک بار دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از حال‌وهوای رهایی از عقل‌گراییِ خشک و غوطه‌ور شدن در دریای بی‌کرانِ عشق است. شاعر در این اثر، تقابل میانِ «عقل» و «جنون» را به تصویر می‌کشد و صراحتاً اعلام می‌کند که پس از رسیدن به وصالِ محبوب، تمامِ دلبستگی‌های دنیوی و حتی نویدهای بهشتیِ زاهدان، رنگ می‌بازد.

فضا، فضایِ شوریدگی و سرمستی است. نویسنده با زبانی عصیان‌گر، نصیحت‌هایِ خردمندانه را برنمی‌تابد و معتقد است وقتی جان به جانان پیوند می‌خورد، دیگر جایی برای استدلال‌های عقلی یا دغدغه‌هایِ روزمره باقی نمی‌ماند. این غزل بیانیه‌ای است در ستایشِ عاشقی که در آن «دل» فرمانروایی می‌کند و «سر» را به تسلیم وامی‌دارد.

معنای روان

ز شراب وصل جانان سر من خمار دارد سر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد

به خاطرِ شرابِ وصالِ محبوب، سرم گیج و مست است و دلم که از تمامِ تعلقاتِ دنیوی دست شسته، اکنون سودایِ رسیدن به آن دیارِ یار را در سر دارد.

نکته ادبی: «خمار» در اینجا استعاره از حالتی است که از تأثیرِ عشقِ الهی یا جانان پدید آمده است. «سر خود گرفتن» کنایه از بی‌خیالِ جهان شدن و راهیِ مقصدی خاص شدن است.

چه کند دیگر جهانرا چو رسید جان بجانان چو رسید جان بجانان بجهان چه کار دارد

وقتی جان به دیدارِ یار می‌رسد، دیگر جهان برایش چه ارزشی دارد؟ کسی که لذتِ وصالِ جانان را چشیده، دیگر هیچ دغدغه و کاری در این جهانِ خاکی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ «جان به جانان رسیدن» برای تأکید بر اهمیتِ لحظه‌ی اتصال و وحدتِ عاشق و معشوق است.

سر من ندارد این سر غم من ندارد این دل که باین سرو باین دل غم کار و بار دارد

نه سرم گرفتارِ افکارِ پوچِ دنیاست و نه دلم درگیرِ غم‌هایِ مادی؛ چرا که تمامِ وجودِ من، درگیرِ کار و بارِ عشق و غمِ جانان است.

نکته ادبی: «سرو دل» در اینجا نمادِ اندیشه و عاطفه هستند که هر دو از بندِ تعلقاتِ زمینی آزاد شده‌اند.

ببر از سرم نصیحت ببر از برم گرانی نه سرم خرد پذیرد نه دلم قرار دارد

پند و اندرز را از من دور کن و این بارِ سنگینِ نصایح را از پیشِ من ببر؛ چرا که عقلِ من دیگر نصیحت نمی‌پذیرد و دلم نیز به هیچ‌وجه آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: «گرانی» استعاره از نصیحت‌هایِ تلخ و بی‌فایده‌ای است که بر دوشِ عاشق سنگینی می‌کند.

سر من پر از جنون و دل من پر است از عشق نه سرم مجال عقل و نه دل اختیار دارد

سرم آکنده از جنون است و دلم لبریز از عشق؛ در چنین حالتی، نه عقلم توانِ تحلیل دارد و نه دلم مجالِ خویشتنداری و اختیار.

نکته ادبی: «مجالِ عقل» اشاره به این دارد که در فضایِ عاشقی، جایی برایِ منطق و حسابگری باقی نمی‌ماند.

سر پر غرور زاهد بیخیال حور خرسند دل بی قرار عاشق سر زلف یار دارد

زاهدِ مغرور، با خیالِ بهشت و حوریانِ آن خرسند است، اما دلِ بی‌قرارِ عاشق، تنها اسیرِ پیچ‌ و تابِ زلفِ یار است.

نکته ادبی: تقابلِ «غرورِ زاهد» با «بی‌قراریِ عاشق» محورِ معنایی این بیت است. زاهد دلخوش به وعده است و عاشق درگیرِ جمال.

بر زاهدان نخوانی غزل و قصیده ای فیض که تراست شعر و زاهد همه خشک بار دارد

ای فیض! برایِ زاهدانِ خشک‌مغز غزل و قصیده مخوان، چرا که تو با شعر و عاطفه سروکار داری و زاهدان، بهره‌ای جز خشکی و بی‌روحی ندارند.

نکته ادبی: «خشک‌بار» استعاره از فقرِ معنوی و نداشتنِ ذوقِ عرفانی یا عاطفی در زاهدان است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) زاهد و عاشق

تقابلِ دو جهان‌بینی متفاوت؛ زاهد نمادِ عقل و ظاهرگرایی و عاشق نمادِ بی‌خودی و درون‌گرایی.

استعاره شراب وصل

وصالِ محبوب به شرابی تشبیه شده که عاشق را از خود بی‌خود می‌کند.

کنایه سر خود گرفتن

به معنایِ رها کردنِ تعلقات و به سویِ مقصدی خاص شتافتن.

تکرار (تکرار واژگانی) جان به جانان

تأکید بر جایگاهِ بلندِ معشوق و لحظه‌ی یگانگی با او.