دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۴۰

فیض کاشانی
کسی کو چشم دل بیدار دارد نظر پیوسته با دلدار دارد
بهر جا بنگرد چشم خدا بین تماشای جمال یار دارد
تماشا در تماشا باشد آن را که در دل دیده بیدار دارد
دل هشیار هر جا افکند چشم روان چشم را بیدار دارد
تماشا باشدش پیوسته آنکو سرمست و دل هشیار دارد
دلی کو میتواند عشق ورزید نشاید خویش را بیکار دارد
درون شادست و خرم عاشقانرا برونشان گرچه حال زار دارد
دلش با دوست تن با غیر عاشق دل خرم تن بیمار دارد
چه پروا دارد از تاریکی زلف که از شمع رخش انوار دارد
دو روزی فیض را مهلت ده ای عمر دلش با عشقبازی کار دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، توصیف‌گرِ احوالِ عارفانه‌ی سالکی است که با گشودن «چشم دل»، فراتر از ظواهرِ مادی، حقیقتِ هستی را در سیمایِ معشوقِ ازلی می‌بیند. شاعر بر این باور است که دیدن، نه امری بصری، که فرایندی درونی و قلبی است؛ چنان که عاشق، در هر کجا و هر وضعیتی، جز جلوه‌ی جمالِ دوست نمی‌بیند.

در ادامه، تضاد میانِ احوالِ ظاهری و باطنیِ عاشق تصویر می‌شود؛ عاشقی که در عینِ رنجوریِ پیکر و درگیری با جهانِ پیرامون، در نهان‌خانه‌ی دل، آرامشی ابدی و شادیِ وافر دارد. جان‌مایه‌ی اثر، دعوت به بیداریِ درونی و اشتغالِ دائمِ دل به عشق است که انسان را از تیرگی‌های دنیوی می‌رهاند و در پرتوِ نورِ حقیقت قرار می‌دهد.

معنای روان

کسی کو چشم دل بیدار دارد نظر پیوسته با دلدار دارد

کسی که چشمِ بصیرت و بینشِ درونی‌اش گشوده باشد، همواره نگاه و توجهش معطوف به معشوق (خداوند) است.

نکته ادبی: ترکیبِ «چشمِ دل» استعاره از بصیرت و بینش درونی است.

بهر جا بنگرد چشم خدا بین تماشای جمال یار دارد

عاشقی که با چشمِ خدا‌بین به جهان می‌نگرد، در هر گوشه‌ای که چشم می‌گرداند، زیباییِ یار را مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: «چشمِ خدابین» کنایه از نگرشی است که در همه چیز، نشانه‌ای از خالق می‌بیند.

تماشا در تماشا باشد آن را که در دل دیده بیدار دارد

برای آن کسی که دیده‌ی باطنی‌اش بیدار است، نگریستن به جهان، تماشایِ پیوسته‌ی زیباییِ درونی و کشفِ حقایق است.

نکته ادبی: «تماشا در تماشا» آرایه‌ی تکرار برای تأکید بر استمرارِ شهودِ قلبی است.

دل هشیار هر جا افکند چشم روان چشم را بیدار دارد

دلِ آگاه و هشیار، هر کجا که نگاه می‌کند، بصیرت و دیده‌یِ جانش را بیدار و مراقب نگه می‌دارد.

نکته ادبی: «روان» در اینجا به معنای روح و جان است که فاعلیتِ چشم را بر عهده دارد.

تماشا باشدش پیوسته آنکو سرمست و دل هشیار دارد

آن کس که در عینِ مستیِ عشق، هوشیاریِ قلبی خود را حفظ کرده است، همواره در حالِ تماشایِ جلوه‌هایِ جمالِ دوست است.

نکته ادبی: «سرمست و دل‌هشیار» متناقض‌نما یا پارادوکس است که نشان‌دهنده حالِ عرفانی است.

دلی کو میتواند عشق ورزید نشاید خویش را بیکار دارد

دلی که ظرفیت و تواناییِ عشق‌ورزی را دارد، هرگز نمی‌تواند بی‌کار بماند و باید همواره مشغولِ محبتی باشد.

نکته ادبی: «بی‌کار» به معنای خالی بودن از عشق و بی‌هدفی است.

درون شادست و خرم عاشقانرا برونشان گرچه حال زار دارد

عاشقان اگرچه در ظاهر، حالتی پریشان و رنجور دارند، اما در باطنِ خود شادمان و خرم هستند.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «درون شاد» و «برونِ زار» وضعیتِ احوالِ عارفانه را نشان می‌دهد.

دلش با دوست تن با غیر عاشق دل خرم تن بیمار دارد

دلِ عاشق با معشوقِ حقیقی است، اما جسمش ناچار در میانِ مردم و نااهلان قرار دارد؛ او چنین است که دلی شاد اما تنی رنجور دارد.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ حضورِ فیزیکی در دنیا و حضورِ قلبی در عالمِ معنا.

چه پروا دارد از تاریکی زلف که از شمع رخش انوار دارد

کسی که از نورِ چهره‌یِ یار بهره‌مند است، چرا باید از تاریکیِ زلف (مشکلات و ابهام‌های دنیوی) بیم و هراسی داشته باشد؟

نکته ادبی: استعاره از «شمع رخ» برای هدایت و «تاریکی زلف» برای گمراهی یا سختی‌ها.

دو روزی فیض را مهلت ده ای عمر دلش با عشقبازی کار دارد

ای روزگار، به «فیض» (شاعر) مهلت بده تا دمی بیاساید، چرا که دلِ او سخت مشغولِ عشق‌بازی با حقیقت است.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «عشق‌بازی» اشاره به سلوکِ عارفانه دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره چشم دل

اشاره به بینش و بصیرتِ عرفانی که فراتر از دیدگانِ ظاهری است.

پارادوکس (متناقض‌نما) سرمست و دل هشیار

جمعِ دو حالتِ متضادِ مستیِ عشق و هشیاریِ عقل که ویژگیِ عاشقانِ حقیقی است.

تضاد درون شاد / برون زار

تقابلِ میانِ حالاتِ روحیِ عارف با وضعیتِ فیزیکی و ظاهری او.