دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۳۵

فیض کاشانی
تا جان نشود ز این و آن فرد بر دل نشود غم جهان فرد
تا دل نشود بعشق او جفت جان کی گردد در این و آن فرد
در آتش عشق تا نجوشی جان می نتوان فدای آن کرد
بیدردی از آن تمام دردی در دست دوای مرد بیدرد
درد است دوای هر فسرده بفروش متاع جان بخردرد
تا مرد زنان و رهزنانی در راه خدای نیستی فرد
بزدای ز دل غبار کثرت بنگر بجمال واحد فرد
کی فیض رسد بگرد مردان تا زو باقیست ذرهٔ گرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر محوریتِ مفهومِ عرفانیِ «تجرید» و «یگانگی» سروده شده‌اند. شاعر بر این باور است که جانِ آدمی تا زمانی که از بندِ دلبستگی‌های دنیوی و کثراتِ عالمِ مادی رها و یگانه نشود، در چنگالِ اندوهِ بی‌پایان گرفتار است. راهِ رسیدن به مقامِ وحدانیت، تنها از مسیرِ پذیرشِ «دردِ عشق» می‌گذرد؛ دردی که نه یک رنجِ بیهوده، بلکه کیمیایِ حیات‌بخش و درمانِ جان‌های فسرده و غفلت‌زده است.

در نهایت، سالک تشویق می‌شود که با کنار نهادنِ وابستگی‌ها و غبارِ خودبینی، دیدگانِ دل را از تماشایِ کثرتِ عالم برگیرد تا شایستگیِ درکِ جمالِ یگانه را بیابد و از فیضِ مردانِ راه بهره‌مند گردد.

معنای روان

تا جان نشود ز این و آن فرد بر دل نشود غم جهان فرد

تا زمانی که جانِ تو از تعلقاتِ این جهان و آن جهان رها و یگانه نشود، اندوهِ عالم از دلت رخت برنمی‌بندد.

نکته ادبی: واژه «فرد» در اینجا به معنایِ مجرد، یگانه و جداشده از تعلقات است که تکرار آن در مصراع اول و دوم، جناسِ تام ایجاد کرده است.

تا دل نشود بعشق او جفت جان کی گردد در این و آن فرد

تا هنگامی که دل با عشقِ حق همراه و هم‌نشین نشود، جانِ آدمی نمی‌تواند در میانِ دنیایِ دوگانه به مقامِ یگانگی و رهایی دست یابد.

نکته ادبی: «جفت» در مقابلِ «فرد» به کار رفته و استعاره از همراهی و دلبستگی است که مانعِ رسیدن به تجرید می‌شود.

در آتش عشق تا نجوشی جان می نتوان فدای آن کرد

تا زمانی که در کوره‌یِ آتشِ عشق نسوزی و به تلاطم نیفتی، جانِ تو قابلیتِ آن را ندارد که در راهِ حق فدا شود.

نکته ادبی: «نجوشی» کنایه از التهاب، شوریدگی و رنجِ حاصل از سیر و سلوک است که لازمه‌یِ ایثارِ جان است.

بیدردی از آن تمام دردی در دست دوای مرد بیدرد

بی‌دردی (بی‌عشقی و غفلت) خود بزرگ‌ترین درد است؛ و شگفتا که درمانِ این بی‌دردی، در همان «دردِ عشق» نهفته است.

نکته ادبی: آرایه تضاد بین «درد» و «دوا» مشهود است. شاعر پارادوکسی می‌سازد که دردِ عرفانی، عینِ شفابخشی است.

درد است دوای هر فسرده بفروش متاع جان بخردرد

این دردِ عشق، دارویِ شفابخشِ هر جانِ منجمد و ناامیدی است؛ پس هستی و جانِ خود را فدا کن تا این دردِ ارزشمند را به دست آوری.

نکته ادبی: «فسرده» به معنایِ یخ‌زده و فاقدِ حیاتِ روحانی است که به آن «افسرده» نیز می‌گویند.

تا مرد زنان و رهزنانی در راه خدای نیستی فرد

تا زمانی که گرفتارِ هوس‌ها و وسوسه‌هایِ نفسانی (که راهزنِ دین هستند) باشی، در راهِ رسیدن به خداوند به مقامِ فردیت و یگانگی نمی‌رسی.

نکته ادبی: «رهزن» استعاره از نفسِ اماره و تعلقاتِ دنیوی است که راهِ سالک را برمی‌بندند.

بزدای ز دل غبار کثرت بنگر بجمال واحد فرد

غبارِ کثرت و توجه به پدیده‌هایِ رنگارنگِ دنیوی را از آینه‌یِ دلت پاک کن تا جمالِ یگانه و یکتایِ خداوند را ببینی.

نکته ادبی: «کثرت» در عرفان در مقابلِ «وحدت» است و اشاره به دیدنِ جهان به جای دیدنِ خالق دارد.

کی فیض رسد بگرد مردان تا زو باقیست ذرهٔ گرد

چگونه فیض و برکتِ مردانِ خدا به تو می‌رسد، در حالی که هنوز ذره‌ای از غبارِ دلبستگی و خودپرستی بر دامنِ وجودت باقی است؟

نکته ادبی: «گرد» در اینجا نمادِ ناپاکی و تعلقِ خاطر است که مانعِ رسیدنِ فیضِ الهی به سالک می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (پارادوکس) درد است دوای هر فسرده

شاعر با کنار هم قرار دادن درد و دوا، به این نکته اشاره دارد که رنجِ عشق، خود عاملِ شفای جان است.

ایهام و جناس فرد

واژه «فرد» در طول ابیات به معنایِ یگانه بودن، تنها شدن و رسیدن به وحدانیت به کار رفته است.

استعاره غبار کثرت

دنیا و جلوه‌هایِ آن به غباری تشبیه شده که بر آینه‌یِ دل می‌نشیند و مانعِ دیدنِ حقیقت (جمالِ واحد) می‌شود.