دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۳۴

فیض کاشانی
خنگ آنکو دلش شد از جهان سرد روانش یافت از برد الیقین برد
تعلقها بدل خاریست یک یک خوش آنکو از دلش خاری بر آورد
نمیدانم چسان می بایدم زیست شود تا ما سوی الله بر دلم سرد
نمی دانم چه حلیت باید اندوخت بر آرم تا ز خارستان دل و درد
نمی دانم که خواهم باخت یا برد بریزم رو برو بر تخته نرد
نمی دانم چه می باید مرا گفت نمی دانم چه می باید مرا کرد
ز گرمیهای خامان سوخت جانم دلم افسرد از گفتار دم سرد
خداوندا مرا بینائیی ده ندانم که چه باید گفت و چون کرد
نمیسازد ترا جز نیستی فیض بر آور از نهاد خویشتن گرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگر حال‌وهوای سالکی است که در مسیرِ رسیدن به حق، از تعلقات دنیوی و بازی‌هایِ بیهوده زندگی دچار سرگشتگی شده است. شاعر با زبانی پرسش‌گرانه و صادقانه، به دنبال راهی برای رهایی از «خارستانِ» دلبستگی‌هاست تا بتواند از تردیدهایِ میانِ سود و زیان (بازیِ تخته‌نرد) عبور کند و به آرامشِ «حق‌الیقین» برسد.

درونمایه اصلی شعر، نقدِ ناپختگی‌ها و هیاهویِ بی‌پایه دیگران در برابر سکون و سکوتِ عارفانه است. شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عقلِ جزئی و دانسته‌های بشری برای هدایت در این راهِ دشوار ناکافی است و تنها با دست شستن از «خود» و رسیدن به نیستی (فنایِ در خدا) است که می‌توان فیض الهی را دریافت کرد و غبارِ تردید را از درونِ خویش زدود.

معنای روان

خنگ آنکو دلش شد از جهان سرد روانش یافت از برد الیقین برد

خوش‌بخت کسی است که دلش نسبت به دنیا بی‌تفاوت و سرد شده است؛ چرا که جانِ او در این بی‌تفاوتی، به آرامش و اطمینانِ محض دست یافته است.

نکته ادبی: «خنگ» در اینجا به معنای مبارک و خوش‌بخت است و «برد الیقین» اشاره به سکون و خنکایِ آرام‌بخشِ حقیقتِ مطلق دارد.

تعلقها بدل خاریست یک یک خوش آنکو از دلش خاری بر آورد

هر کدام از وابستگی‌های دنیوی مانند خاری در دل فرو می‌روند؛ خوشا به حال کسی که بتواند این خارها را از قلب خود بیرون بکشد.

نکته ادبی: «خار» استعاره از هرآنچه مانعِ آزادیِ روح است.

نمیدانم چسان می بایدم زیست شود تا ما سوی الله بر دلم سرد

نمی‌دانم چگونه باید زندگی کنم تا تمام چیزهایی که غیر از خدا هستند، در نظرم بی‌ارزش و سرد جلوه کنند.

نکته ادبی: «ما سوی الله» واژه‌ای کلامی و عرفانی به معنای کلِ هستی به‌جز ذاتِ الهی است.

نمی دانم چه حلیت باید اندوخت بر آرم تا ز خارستان دل و درد

نمی‌دانم چه چاره‌ و راهکاری را باید پیش بگیرم تا خارستانِ درد و تعلقات را از سرزمینِ دل پاک کنم.

نکته ادبی: «حلیت» به معنای چاره، راهِ‌حل یا اسبابِ کار است.

نمی دانم که خواهم باخت یا برد بریزم رو برو بر تخته نرد

نمی‌دانم در این بازیِ زندگی، در نهایت سود خواهم کرد یا زیان؛ همچون کسی که مهره‌هایش را بر تخته‌نرد می‌ریزد و سرنوشتِ بازی برایش مبهم است.

نکته ادبی: «تخته نرد» استعاره از بازیِ روزگار و ناپایداریِ سرنوشت است.

نمی دانم چه می باید مرا گفت نمی دانم چه می باید مرا کرد

نمی‌دانم در این مسیر چه باید گفت و چه رفتاری شایسته است که انجام دهم.

نکته ادبی: تکرارِ «نمی‌دانم» بیانگر اوجِ استیصال و تحیرِ عارفانه است.

ز گرمیهای خامان سوخت جانم دلم افسرد از گفتار دم سرد

شور و هیجانِ ناپخته و زودگذرِ جاهلان، جانم را سوزاند و از شنیدنِ حرف‌های سرد و بی‌روحِ آنان، دلم پژمرد.

نکته ادبی: «خامان» به معنای افراد بی‌تجربه و ناپخته در سلوک است.

خداوندا مرا بینائیی ده ندانم که چه باید گفت و چون کرد

خداوندا، به من بصیرت و بینایی عطا کن؛ چرا که خودم نمی‌دانم چه سخنی بگویم و چه عملی انجام دهم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده استمدادِ عاشق از معشوق برای خروج از حیرت است.

نمیسازد ترا جز نیستی فیض بر آور از نهاد خویشتن گرد

رسیدن به فیض الهی جز از راهِ «نیستی» و کنار گذاشتنِ خودِ کاذب ممکن نیست؛ پس غبارِ منیت را از درونِ خود بیرون بریز.

نکته ادبی: «نیستی» در عرفان به معنای فنایِ نفس و «نهاد» به معنای وجودِ درونی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خار

تشبیه تعلقات و دلبستگی‌های دنیوی به خار که موجب آزار و جراحتِ جان می‌شود.

کنایه تخته نرد

کنایه از بازیِ روزگار و ناپایداریِ امورِ دنیا که نتیجه‌اش (برد یا باخت) معلوم نیست.

تضاد (طباق) گرمی و سردی

تضاد میانِ «گرمیِ خامان» (شورِ کاذب) و «سردیِ گفتار» (بی‌روحیِ کلام) برای نشان دادنِ خلأِ معنوی.

نماد ما سوی الله

نمادِ تمامِ امورِ مادی و دنیوی که مانعِ توجه به حق می‌شوند.