دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۳۰

فیض کاشانی
نمی بینم در این میدان یکی مرد زنانند این سبک عقلان بیدرد
ندیدم مرد حق هر چند بردم بگرد این جهان چشم جهان کرد
گرفته گرد گرداگرد عالم نمی بینم سواری زیر آن کرد
سواری هست پنهان از نظرها زنا محرم زنان پنهان بود مرد
بود مرد آنکه حق را بنده باشد به داغ بندگی بر دست هر مرد
بود مرد آنکه او زد بر هوا پای رگ و ریشه هوس از سربدر کرد
بود مرد آنکه دل کند از دو عالم بیکجا داد و گشت از خویشتن فرد
بود مردآنکه با حق انس بگرفت باو پیوست و ترک ما سوا کرد
بود مرد آنکه اورست از من و ما برآورد از نهاد خویشتن گرد
بود مرد آنکه فانی گشت از خود ز تشریف بقای حق قبا کرد
گرافشانی ز گرد خویش خود را بگردش کی رسی تا برخوری گرد
ز گرد خود برا در گرد اورس سراغی یابی ازگرد چنین مرد
خداوندا بفضل خود مدد کن که ره یابم بمردی تا شوم مرد
بمردی میرسی ای فیض و مردی بشرط آنکه کردی از خودی فرد
خودی گردیست بر آینهٔ دل بمردی وارهان خود را ازین گرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی عارفانه و توبیخی، مرز میان ظاهربینی و حقیقت‌جویی را ترسیم می‌کند. شاعر در این قطعه، مفهوم «مرد» را از دایره جنسیت خارج کرده و آن را به استعاره‌ای برای انسانی کامل، وارسته و آراسته به فضائل اخلاقی تبدیل می‌کند. دغدغه اصلی متن، فقدانِ کسانی است که از بندِ «خود» و هوای نفس رها شده باشند.

درونمایه اثر بر پایه ریاضت و سیر و سلوک عرفانی بنا شده است. شاعر معتقد است که حقیقتِ انسانیت در گروِ فنای در حق و بریدن از تعلقات دنیوی است. فضای شعر، فضایی سرشار از تامل در خویشتن و جست‌وجوی معناست؛ جایی که شاعر با دلی دردمند، از غفلتِ عمومی می‌نالد و راهِ رسیدن به مقامِ حقیقیِ انسانیت را، که همانا زدودنِ زنگارِ خودبینی از آینه دل است، تبیین می‌کند.

معنای روان

نمی بینم در این میدان یکی مرد زنانند این سبک عقلان بیدرد

در این میدانِ زندگی، کسی را که بتوان او را انسان کامل و صاحب‌اراده دانست، نمی‌بینم؛ دیگران همگی کسانی هستند که از نظر فکری سطحی و در برابر حقایق، بی‌تفاوت و بی‌درد هستند.

نکته ادبی: واژه «مرد» در اینجا نه به معنای جنسیت، بلکه به معنای انسانِ کامل، جوانمرد و دارای همتِ بلند به کار رفته است و تقابل آن با «زنان» استعاره از ضعفِ اراده و کوتاهیِ نظر است.

ندیدم مرد حق هر چند بردم بگرد این جهان چشم جهان کرد

اگرچه همه دنیا را گشتم و جست‌وجو کردم، اما کسی را که پیروِ راستینِ حقیقت باشد و چشمِ جانش به نورِ معرفت بینا باشد، نیافتم.

نکته ادبی: «چشمِ جهان‌گرد» کنایه از بصیرت و قدرتِ درکِ حقایق هستی است.

گرفته گرد گرداگرد عالم نمی بینم سواری زیر آن کرد

سراسر عالم را غبارِ غفلت و دلبستگی‌های دنیوی فرا گرفته است و در میان این همه هیاهو، کسی که راهبرِ روحانی و سوارِ میدانِ حقیقت باشد، دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: «گرد» استعاره از تعلقات دنیوی و «سوار» استعاره از سالک و راهبرِ روحانی است.

سواری هست پنهان از نظرها زنا محرم زنان پنهان بود مرد

آن انسانِ کامل و حقیقی، از دیدِ مردمِ عادی پنهان است؛ چرا که حقیقتِ او برای کسانی که نامحرمِ اسرارِ الهی‌اند، آشکار نیست.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ «اولیای مخفی» که در متون عرفانی، حقیقتِ آنها از چشمِ نااهلان پوشیده است.

بود مرد آنکه حق را بنده باشد به داغ بندگی بر دست هر مرد

مردِ حقیقی کسی است که بنده واقعیِ خداوند باشد و آثارِ این بندگی و اطاعت، بر تمامیِ وجود و رفتارش مشهود باشد.

نکته ادبی: «داغ بندگی» استعاره از نشانِ تسلیم و عشق به معبود است که بر پیشانیِ جانِ عارف نقش بسته است.

بود مرد آنکه او زد بر هوا پای رگ و ریشه هوس از سربدر کرد

مردِ راستین کسی است که بر خواهش‌های نفسانیِ خود پای بگذارد و ریشه هوس و طمع را از وجودش بیرون بکشد.

نکته ادبی: «پا بر هوا زدن» کنایه از غلبه بر امیال و هوس‌های دنیوی است.

بود مرد آنکه دل کند از دو عالم بیکجا داد و گشت از خویشتن فرد

مردِ کامل کسی است که دل از هر دو عالم (دنیا و آخرت) برکَند، همه چیز را در راهِ رسیدن به معبود فدا کرد و به یگانگی با خویش رسید.

نکته ادبی: «فرد» به معنای یگانه و رها از تعلقات است که به مقام وحدتِ وجود اشاره دارد.

بود مردآنکه با حق انس بگرفت باو پیوست و ترک ما سوا کرد

مردِ حقیقی کسی است که با یادِ حق انس گرفته و با او پیوند برقرار کرده و از هر چه غیرِ خداست، روی گردانده است.

نکته ادبی: «ماسوا» اشاره به تمامِ هستیِ غیر از خداوند است.

بود مرد آنکه اورست از من و ما برآورد از نهاد خویشتن گرد

مردِ وارسته کسی است که از بندِ «من» و «ما» (خودخواهی و خودپسندی) رها شده و گردِ هویتِ مجازی و کاذب را از نهادِ خویش زدوده باشد.

نکته ادبی: «من و ما» نمادِ خودپرستی و کثرت‌گرایی در برابر وحدانیت است.

بود مرد آنکه فانی گشت از خود ز تشریف بقای حق قبا کرد

مردِ واصل کسی است که از خودیت و وجودِ مجازی خویش فانی شده و به همین سبب، ردایِ بقایِ الهی بر تن کرده است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «فنای فی الله» که مقدمه «بقای بالله» است.

گرافشانی ز گرد خویش خود را بگردش کی رسی تا برخوری گرد

تا زمانی که گردِ خودخواهی و غرور را از وجودت پاک نکنی، چگونه می‌توانی به جایگاهِ آن مردِ الهی برسی و از او بهره‌مند شوی؟

نکته ادبی: استفاده از «گرد» به عنوان استعاره‌ای برای حجاب‌های نفسانی که مانعِ دیدن حقیقت است.

ز گرد خود برا در گرد اورس سراغی یابی ازگرد چنین مرد

از خودخواهی و منیّت فاصله بگیر؛ تنها در این صورت است که می‌توانی نشانی از آن مردِ الهی بیابی و به او نزدیک شوی.

نکته ادبی: «گردِ خود» کنایه از حصارِ نفسانی است که انسان به دور خود تنیده است.

خداوندا بفضل خود مدد کن که ره یابم بمردی تا شوم مرد

پروردگارا، با لطف و بخششِ خود دستم را بگیر و یاری‌ام کن تا در مسیرِ مردانگی و کمال گام بردارم و خود نیز به این مقام برسم.

نکته ادبی: تضرع و نیایش در انتهای کلام برای طلبِ توفیقِ سلوک.

بمردی میرسی ای فیض و مردی بشرط آنکه کردی از خودی فرد

ای فیض، تو نیز به مقامِ مردانگی و کمال می‌رسی، اما به شرطِ آنکه از خود و خودخواهی رها شوی و یگانه گردی.

نکته ادبی: تخلص شاعر («فیض») که خطاب به خود می‌گوید راه رسیدن به کمال، ترکِ خویشتن است.

خودی گردیست بر آینهٔ دل بمردی وارهان خود را ازین گرد

خودخواهی و «من بودن» مانندِ غباری است که بر آینه دل نشسته؛ باید با کسبِ کمال و مردانگی، خود را از این آلودگی پاک کنی.

نکته ادبی: «آینه دل» استعاره از قلبِ مومن است که جایگاهِ تجلیِ نورِ حق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرد

اشاره به انسانِ کامل، عارفِ واصل و سالکِ راهِ حقیقت که از بندِ نفس رها شده است.

استعاره و نماد گرد

نمادِ تعلقاتِ دنیوی، حجاب‌های نفسانی، خودبینی و منیت که بر آینه جان نشسته است.

جناس مرد / گرد

استفاده از واژگان هم‌قافیه برای تأکید بر تقابلِ میانِ پاکی (مرد) و آلودگی (گرد).

تشبیه آینه دل

تشبیه قلب انسان به آینه‌ای که باید از غبارِ نفس پاک شود تا بتواند حقیقت را بازتاب دهد.