دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۲۶

فیض کاشانی
کشد هر جنس جنس خود سخن گرد سخن گردد دل از خود چون بتنک آید بگرد آن دهن گردد
چو گردم تشنهٔ معنی دلم ز آن لب سخن گوید چو آب زندگی جویم در آن خط و ذقن گردد
می و مستی اگر خواهم ز چشمانش دهد ساغر ز حال دل خبر گیرم در آن زلف و شکن گردد
که از ضد دل بضد آید که ضد گردد بضد پیدا ز قد راستش پرسم بدور قد من گردد
اگر در انجمن باشم کشد دل جانب خلوت چو در خلوت نشینم دل بگرد انجمن گردد
روم سوی چمن گر من ز آهم میشود صحرا بصحرا گر روم صحرا ز اشک من چمن گردد
چنانم از پریشانی که گر خواهم بلب آرم زبان از حرف جمعیت پریشان در دهن گردد
دلم گم کرده چیزی را نمیداند چه چیز است آن اگر بوئی برد از خود بگرد خویشتن گردد
دلی کو در جهان گل نباشد وصل را قابل بیاد صاحب منزل بر اطلال و دمن گردد
حجابش ما و من باشد چو بشناسد من و ما را شناسد گر من و ما را بگرد ما و من گردد
بود حب وطن ز ایمان وطن جان را بود جانان وطن را گر شناسد جان بقربان وطن گردد
ز یاران فیض میخواهد جوابی چون غزل گوید دهن گرد سخن گردد سخن گرد دهن گردد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری است از بی‌قراری جانِ آدمی که همواره در پیِ بازگشت به اصل و منشأ خویش یا وصالِ محبوبِ ازلی است. شاعر با بهره‌گیری از تضادهای موجود در عواطف انسانی، نشان می‌دهد که چگونه دلِ عاشق در چنبره‌ی تناقضاتی چون خلوت و انجمن، یا حزن و شادی گرفتار است و این پریشانی، گواهی بر دوری از کانونِ اصلیِ هستی است.

در لایه‌های عمیق‌تر، این ابیات به سلوک عرفانی اشاره دارند؛ جایی که حجابِ «من» و «ما» مانعِ درکِ حقیقت می‌شود. شاعر با تبیینِ مفهومِ وطن (به عنوانِ جایگاهِ حقیقیِ جان) و ضرورتِ گذار از خویشتن، راهِ رهایی را در فدا کردنِ جان در راهِ این محبوبِ راستین می‌بیند تا سرانجام، این دورِ باطلِ تضادها به سکون و یگانگی بدل شود.

معنای روان

کشد هر جنس جنس خود سخن گرد سخن گردد دل از خود چون بتنک آید بگرد آن دهن گردد

هر چیزی به سوی هم‌جنس و هم‌سنخ خود کشیده می‌شود؛ دلِ من نیز چون به حالتی عاشقانه و شیفته رسیده، پیوسته گردِ دهانِ معشوق که سرچشمه‌ی سخن است، طواف می‌کند.

نکته ادبی: واژه‌ی «بتنک» به احتمال زیاد به معنای حالتی است که دل، همچون بت‌پرست یا بت‌گونه، مجذوب و محوِ معشوق شده است.

چو گردم تشنهٔ معنی دلم ز آن لب سخن گوید چو آب زندگی جویم در آن خط و ذقن گردد

هرگاه تشنه‌ی حقیقت و معنا می‌شوم، دلم مرا به سوی لب‌های سخن‌گوی معشوق می‌خواند؛ و زمانی که به دنبالِ آبِ حیات (جاودانگی) هستم، در خطوط چهره و چانه‌ی او به جست‌وجو می‌پردازم.

نکته ادبی: «خط و ذقن» در ادبیات کلاسیک، استعاره از زیبایی‌های چهره‌ی محبوب است.

می و مستی اگر خواهم ز چشمانش دهد ساغر ز حال دل خبر گیرم در آن زلف و شکن گردد

اگر طلبِ می و مستی کنم، چشمانِ او جامِ شراب را به من می‌بخشد و اگر بخواهم از حال و احوالِ دلم باخبر شوم، در پیچ‌ و خمِ زلفِ او به دنبالش می‌گردم.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ نمادینِ زلف در ادبیات فارسی که محلِ سرگشتگی و پنهان شدنِ رازهای عاشق است.

که از ضد دل بضد آید که ضد گردد بضد پیدا ز قد راستش پرسم بدور قد من گردد

حقیقت این است که هر چیزی با ضدِ خود شناخته می‌شود و از طریقِ ضد، ظاهر می‌گردد؛ بنابراین، من که در برابرِ قدِ راست و استوارِ او قرار گرفته‌ام، از روی شرم و تواضع، قامتم خمیده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قاعده‌ی فلسفیِ «تعرف الاشیاء بضدها» (شناختِ چیزها با ضدِ آن‌ها).

اگر در انجمن باشم کشد دل جانب خلوت چو در خلوت نشینم دل بگرد انجمن گردد

وقتی در میانِ جمع و انجمن هستم، دلم هوای خلوت می‌کند و چون در تنهایی و خلوت می‌نشینم، دلم دوباره هوای جمع و میانِ مردم بودن را دارد.

نکته ادبی: بیانگرِ تضادِ درونیِ عاشق که هیچ‌گاه به آرامشِ مطلق نمی‌رسد.

روم سوی چمن گر من ز آهم میشود صحرا بصحرا گر روم صحرا ز اشک من چمن گردد

اگر به سوی چمن بروم، از شدتِ آهِ من، صحرا خشک می‌شود و اگر به صحرا بروم، از بارانِ اشکِ من، آنجا به چمنزاری سرسبز بدل می‌گردد.

نکته ادبی: مبالغه‌ای شاعرانه در تأثیرِ حالاتِ روحی (آه و اشک) بر طبیعتِ پیرامون.

چنانم از پریشانی که گر خواهم بلب آرم زبان از حرف جمعیت پریشان در دهن گردد

چنان دچارِ پریشانیِ احوالم که اگر بخواهم سخنی بر لب بیاورم، زبانم از شدتِ آشفتگی و عدمِ تمرکز، در دهانم بند می‌آید و کلمات پراکنده می‌شوند.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ «پریشانی» و «جمعیت» (به معنای تمرکزِ خاطر).

دلم گم کرده چیزی را نمیداند چه چیز است آن اگر بوئی برد از خود بگرد خویشتن گردد

دلم گمشده‌ای دارد اما خودش هم نمی‌داند آن چیست؛ و تنها زمانی که از خودِ حقیقی‌اش بویی ببرد، شروع به گشتن گردِ خویشتن می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به «خودشناسی» به عنوانِ کلیدِ یافتنِ حقیقت.

دلی کو در جهان گل نباشد وصل را قابل بیاد صاحب منزل بر اطلال و دمن گردد

دلی که در این جهانِ مادی (گلستانِ فانی) شایستگیِ وصالِ حضرتِ دوست را ندارد، از روی حسرت و دلتنگی به یادِ صاحب‌خانه، بر ویرانه‌ها و آثارِ به‌جامانده پرسه می‌زند.

نکته ادبی: «اطلال و دمن» از اصطلاحاتِ کهنِ عربی در شعرِ تغزلی به معنای آثار و بقایای خرابه است که استعاره از دلبستگی به گذشته یا دنیای مادی است.

حجابش ما و من باشد چو بشناسد من و ما را شناسد گر من و ما را بگرد ما و من گردد

حجابِ میانِ عاشق و معشوق، همان «من» و «ما» (خودپرستی) است؛ هنگامی که آدمی این خودخواهی را بشناسد و از آن بگذرد، حقیقت را در همه‌چیز خواهد یافت.

نکته ادبی: ایهام در «من و ما» که هم به ضمایر اشاره دارد و هم به خودخواهی و انانیت.

بود حب وطن ز ایمان وطن جان را بود جانان وطن را گر شناسد جان بقربان وطن گردد

دوست داشتنِ وطن بخشی از ایمان است و وطن، جانِ جانانِ آدمی است؛ بنابراین اگر جان، جایگاهِ حقیقیِ خود را بشناسد، مشتاقانه خود را فدای آن می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ «حب الوطن من الایمان» که اینجا تأویلی عرفانی به معنای «بازگشت به اصلِ هستی» یافته است.

ز یاران فیض میخواهد جوابی چون غزل گوید دهن گرد سخن گردد سخن گرد دهن گردد

شاعر (فیض) از یاران می‌خواهد که پاسخی در قالبِ غزل بدهند؛ چرا که دهانِ او به گفتنِ سخن عادت کرده و سخنِ او نیز پیرامونِ بیانِ زیباییِ محبوب می‌چرخد.

نکته ادبی: ختمِ غزل با تخلصِ شاعر و ایجادِ یک چرخه‌ی کلامی.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خلوت و انجمن، صحرا و چمن، من و ما

بهره‌گیری از واژگان متضاد برای نشان دادنِ سرگشتگی و تلاطمِ روحیِ عاشق.

مبالغه ز آهم می‌شود صحرا / صحرا ز اشک من چمن گردد

اغراق در تأثیر عواطفِ درونی بر دگرگونیِ محیطِ فیزیکی.

ایهام من و ما

اشاره به ضمایر شخصی و در عین حال، نمادِ حجاب‌های نفسانی و خودخواهی.

مراعات نظیر می، مستی، ساغر، چشم

هماهنگیِ واژگان در حوزه‌ی معناییِ میگساری و بزم.