دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۲۵

فیض کاشانی
ز قرب دوست چگویم که مو نمی گنجد ز بعد خود که درو گفت وگو نمی گنجد
چه جای نکتهٔ باریک و حرف پنهانست میان عاشق و معشوق مو نمی گنجد
بیان چه سان بتوان از جمال او حرفی چه در بیان و زبان وصف او نمی گنجد
زبان بکام خموشی کشیم و دم نزنیم چه جای نطق تصور درو نمی گنجد
ز بس نشست ببالای یکدگر سودا بیقعهٔ سر من های و هو نمی گنجد
سبو ز دست بنه ساقیا و خم بر گیر که قدر جرعهٔ ما در سبو نمی گنجد
سبو چه باشد و یا خم گلوی ماست فراخ بیار بحر مگو در گلو نمی گنجد
چو در خیال در آئی همین تو باشی تو که در مقام فنا ما و او نمی گنجد
چو فیض در تو فنا شد دگر چه میخواهد چو جای وصل نماند آرزو نمی گنجد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، ترسیم‌گر احوالِ عاشقِ واصل به مقام فناست؛ جایی که در آن، تمامیِ مرزهایِ میانِ عاشق و معشوق، زبان و بیان، وِحدت و کثرت از میان برمی‌خیزد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی چون سبو، خم و دریا، به تبیینِ این حقیقت می‌پردازد که ادراکِ حقیقتِ مطلق، نیازمندِ گسستن از خود و رهایی از بندهایِ ذهنی است.

در فضایِ کلی این ابیات، سکوت و حیرت بر گفتار و استدلال پیشی می‌گیرد. وقتی عاشق به دیدارِ جانانه نائل می‌شود، آرزو و طلبِ مجدد معنایی ندارد، چرا که «فنا» به معنایِ پر شدن از وجودِ محبوب و تهی شدن از خویشتن است؛ حالتی که در آن، «من» و «او» دیگر دوگانه‌ای نیستند که میانشان فاصله‌ای باشد.

معنای روان

ز قرب دوست چگویم که مو نمی گنجد ز بعد خود که درو گفت وگو نمی گنجد

از شدت نزدیکی و یگانگی با دوست چه بگویم که حتی تار مویی هم میان ما فاصله نیست و از طرفی، حقیقتِ هستیِ او چنان است که در قالبِ گفت‌وگویِ محدود ما نمی‌گنجد.

نکته ادبی: واژه «بعد» در اینجا به معنای دوری و کثرتِ ذاتِ معشوق است که از دسترسِ عقل خارج است.

چه جای نکتهٔ باریک و حرف پنهانست میان عاشق و معشوق مو نمی گنجد

اینجا جایگاه سخن گفتن از نکات ظریف و اسرار پنهان نیست؛ چرا که در پیوند میان عاشق و معشوق، هیچ چیزِ اضافه‌ای نمی‌تواند قرار بگیرد.

نکته ادبی: «نکته باریک» استعاره از بحث‌های عقلی و فلسفی است که در وادی عشق جایگاهی ندارد.

بیان چه سان بتوان از جمال او حرفی چه در بیان و زبان وصف او نمی گنجد

چگونه می‌توان از زیباییِ بی‌کرانِ او حرفی به میان آورد؟ چرا که وصفِ او در بندِ بیانِ زبان و واژگان نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان در توصیفِ مطلق که از مفاهیمِ کلیدی در ادبیاتِ عرفانی است.

زبان بکام خموشی کشیم و دم نزنیم چه جای نطق تصور درو نمی گنجد

زبان را در کام خاموش می‌کنیم و سکوت پیشه می‌سازیم؛ چرا که مقامِ او چنان والاست که حتی تصورِ ذهنی هم توانایی درک آن را ندارد.

نکته ادبی: «زبان به کام خموشی کشیدن» کنایه از سکوتِ عارفانه و تسلیم در برابرِ عظمتِ حق است.

ز بس نشست ببالای یکدگر سودا بیقعهٔ سر من های و هو نمی گنجد

به دلیلِ هجومِ بی‌وقفه عشق و سودایِ یار در سرم، دیگر جایی برای هیاهو و غوغایِ دنیوی باقی نمانده است.

نکته ادبی: «سودا» در اینجا استعاره از عشقِ دیوانه‌وار است که فضایِ ذهن را پر کرده است.

سبو ز دست بنه ساقیا و خم بر گیر که قدر جرعهٔ ما در سبو نمی گنجد

ای ساقی، آن پیاله کوچک را کنار بگذار و خمِ بزرگ را بیاور؛ زیرا ظرفیتِ وجودی ما برای دریافتِ فیض، فراتر از یک جرعه ناچیز است.

نکته ادبی: «سبو» نمادِ علمِ اکتسابی و محدود است و «خم» نمادِ حقیقتِ مطلق و شهودِ کلّی.

سبو چه باشد و یا خم گلوی ماست فراخ بیار بحر مگو در گلو نمی گنجد

پیاله و خم به چه کار می‌آیند؟ ظرفیتِ وجودی و اشتیاقِ ما (گلو) بسیار وسیع‌تر از این‌هاست؛ پس دریایِ معرفت را بیاور که در این گلو نمی‌گنجد.

نکته ادبی: تمثیلِ دریا برای نشان دادنِ عظمتِ عطشِ سالک که هیچ ظرفِ محدودی آن را سیراب نمی‌کند.

چو در خیال در آئی همین تو باشی تو که در مقام فنا ما و او نمی گنجد

وقتی که معشوق در خیالِ من جلوه می‌کند، جز او کسی باقی نمی‌ماند؛ چرا که در مقامِ فنا، وجودِ «من» و «او» یکی می‌شود و دوگانگی از بین می‌رود.

نکته ادبی: «مقام فنا» اصطلاحی عرفانی است که در آن سالک خود را فراموش کرده و تنها خدا را می‌بیند.

چو فیض در تو فنا شد دگر چه میخواهد چو جای وصل نماند آرزو نمی گنجد

هنگامی که وجودِ تو در محبوب فانی شد، دیگر چه نیازی به طلبِ چیزی داری؟ وقتی به وصال رسیدی، دیگر آرزویی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هدفِ نهاییِ عارف، رسیدن به توحیدِ شهودی است که در آن طلبِ غیر، معنا ندارد.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) ز قرب دوست چگویم که مو نمی گنجد

استفاده از مقیاسِ «مو» برای نشان دادنِ شدتِ وحدت و نزدیکی که جایی برای هیچ چیز باقی نگذاشته است.

نمادگرایی سبو و خم و دریا

استفاده از ظروفِ نوشیدنی برای نشان دادنِ مراتبِ ادراک و ظرفیتِ وجودی انسان در دریافتِ تجلیاتِ الهی.

اغراق (مبالغه) بیار بحر مگو در گلو نمی گنجد

طلبِ دریا برای سیراب کردنِ جان، که نشان‌دهنده عظمتِ اشتیاقِ عارف است.