دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۲۰

فیض کاشانی
غم کشت مرا ز دست غم داد فریاد ز غم هزار فریاد
اجزای مرا ز هم فروریخت غم داد مرا چو گرد بر باد
بنیاد مرا نهاد بر غم آن روز که ساخت دست استاد
بنیاد منست بر غم و هم غم میکندم ز بیخ و بنیاد
ای دوست بگو بغم که تا کی بر جان اسیر خویش بیداد
نی نی نکنم شکایت از غم ویرانه عشق از غم آباد
چون مایهٔ شادیست هر غم گوهر شادی فدای غم باد
گر غم نبود کدام شادی ویران باید که گردد آباد
از غم دارم هر آنچه دارم ای غم بادا روان تو شاد
خوش باش ای فیض در گذار است گر شادی و گر غمست چون باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شعر با فضایی آکنده از شکایت و گلایه از رنج‌‌های هستی آغاز می‌شود و شاعر در ابتدا غم را ویران‌گرِ وجودِ خویش می‌انگارد و آن را عاملی می‌داند که سراسر زندگی‌اش را از پای درآورده است. این فضایِ یأس‌آلود، بازتاب‌دهنده‌ی درکِ اولیه انسان از رنج و فقدان است که به مثابه بن‌بستی ناگوار دیده می‌شود.

در ادامه، شاعر با نگرشی عرفانی و فلسفی، نگاه خود را دگرگون می‌کند و به این حقیقت دست می‌یابد که غم، نه یک عاملِ مخرب، بلکه خمیرمایه‌ی سازندگی و آبادانیِ درون است. او به این تضادِ زیبا می‌رسد که ویرانه‌های جان، تنها با غم آباد می‌شوند و شادیِ حقیقی در بسترِ غم معنا می‌یابد؛ بدین‌سان، شعر از شکایت به ستایش و سرانجام به تسلیم و پذیرشِ گذرایِ هر دو حالت می‌انجامد.

معنای روان

غم کشت مرا ز دست غم داد فریاد ز غم هزار فریاد

غم مرا از پا درآورد؛ ای خدا، از دستِ این اندوهِ جانکاه، هزاران بار فریاد می‌زنم و شکایت دارم.

نکته ادبی: واژه کشت در اینجا به معنایِ استعاریِ از پا درآوردن و عاجز کردن است و داد در مصراع دوم با قافیه هم‌سانی دارد و نمادی از شکایت است.

اجزای مرا ز هم فروریخت غم داد مرا چو گرد بر باد

غم، اجزای وجود مرا از هم پاشید و مانند گرد و غباری که در باد پراکنده می‌شود، مرا متلاشی کرد.

نکته ادبی: تشبیه مرکب در مصرع دوم، تصویر بسیار پویایی از فروپاشیِ درونیِ شاعر در اثر فشار اندوه ارائه می‌دهد.

بنیاد مرا نهاد بر غم آن روز که ساخت دست استاد

آن روز که آفریدگارِ هستی مرا ساخت، بنیانِ وجود مرا بر پایه‌ی غم بنا نهاد.

نکته ادبی: استاد در این بیت کنایه از پروردگار یا تقدیرِ ازلی است که ذاتِ انسان را با غم عجین کرده است.

بنیاد منست بر غم و هم غم میکندم ز بیخ و بنیاد

اساسِ هستیِ من بر پایه غم استوار است و همین غم، اکنون در حال نابود کردنِ ریشه‌ها و بنیادِ وجودیِ من است.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی بنیاد تأکید بر این معناست که غم، هم علتِ خلقت و هم عاملِ زوالِ درونیِ شاعر است.

ای دوست بگو بغم که تا کی بر جان اسیر خویش بیداد

ای دوست، از غم بپرس که تا چه زمانی می‌خواهد به این جانِ اسیرِ من ستم روا دارد؟

نکته ادبی: خطابِ غیرمستقیم به غم به عنوانِ یک موجودِ جاندار (تشخیص) برای القایِ شدتِ فشارِ روانی است.

نی نی نکنم شکایت از غم ویرانه عشق از غم آباد

نه، اشتباه کردم؛ دیگر از غم شکایت نمی‌کنم، زیرا سرزمینِ ویرانه‌ی عشق، تنها با حضورِ غم آباد می‌شود.

نکته ادبی: نی‌نی در اینجا برای نفیِ سخنِ قبلی و چرخشِ فکریِ شاعر به کار رفته است؛ تضادِ ویرانه و آباد از زیباترین تصاویرِ شعر است.

چون مایهٔ شادیست هر غم گوهر شادی فدای غم باد

از آنجا که غم، سرمایه و سرچشمه‌ی شادی است، پس تمامِ شادی‌های عالم فدایِ غم باد.

نکته ادبی: مایه در اینجا به معنایِ سرمایه و دلیلِ هستی است و شاعر برای غم، ارزشی برتر از شادی قائل می‌شود.

گر غم نبود کدام شادی ویران باید که گردد آباد

اگر غم وجود نداشت، کدام شادی معنا می‌یافت؟ برای رسیدن به آبادانی، ابتدا باید خرابی رخ دهد.

نکته ادبی: استفاده از منطقِ دیالکتیکی؛ شاعر اشاره می‌کند که وجودِ هر پدیده در گروِ وجودِ متضادِ آن است.

از غم دارم هر آنچه دارم ای غم بادا روان تو شاد

هر آنچه از کمال و دارایی دارم، مدیونِ غم است؛ پس ای غم، روانِ تو همیشه شاد باد.

نکته ادبی: دعا برای غم، اوجِ تعالیِ روحیِ شاعر و پذیرشِ رنج به عنوانِ راهِ رشد است.

خوش باش ای فیض در گذار است گر شادی و گر غمست چون باد

ای فیض، خوش‌باش و دل‌نگران نباش؛ زیرا چه شادی باشد و چه غم، هر دو مانند باد گذرا هستند و نمی‌مانند.

نکته ادبی: تخلص شاعر (فیض) در بیت آخر آمده است؛ مقایسه‌ی شادی و غم با باد، نمادی از بی‌اعتباریِ دنیاست.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) ویرانه / آباد

بهره‌گیری از کلماتِ متضاد برای نشان دادنِ رابطه‌ی دیالکتیکیِ غم و شادی و عمق بخشیدن به مفهومِ رنجِ سازنده.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) ای دوست بگو بغم

خُلق و خویِ انسانی دادن به غم و خطاب قرار دادن آن به عنوانِ موجودی که می‌تواند بیداد کند یا مورد پرسش قرار گیرد.

تناقض (پارادوکس) ویرانه عشق از غم آباد

توصیفِ ویرانه‌ای که آباد است؛ شاعر با این تعبیرِ متناقض‌نما، پیوندِ ناگسستنیِ رنج و تعالیِ روحی را نشان می‌دهد.

تشبیه چو گرد بر باد

مانند کردنِ اجزایِ وجودِ خویش به غبار در برابرِ توفانِ سهمگینِ غم برای نشان دادنِ استیصال.