دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۱۹

فیض کاشانی
هرکجا بود خوبی در فنون حسن استاد در رموز معشوقی از تو میبرد ارشاد
زلف کافرت سرکش تیر غمزه ات جانکاه دین ز دست این نالد جان از او کند فریاد
عشق تو خرابم کرد هجر تو کبابم کرد از لبت شرابم ده زنده ام کن و آباد
بیتو چون توانم زیست با تو چون توانم بود هجر میکند بیداد وصل میکند بنیاد
هجرت آتش افروزد وصل پاک می سوزد ای ز هجر تو فریاد وی ز دست وصلت داد
چند اسیر خود باشیم از خودم بخر جانا گرد سر بگردانم لیکنم مکن آزاد
از خودم رهائی ده تا همه ترا باشم محو ذکر تو گردم جز تو هیچ نارم یاد
خواهم از خود آزادی تا ترا شوم بنده چون ترا شدم بنده از جهان شوم آزاد
بی تو در نفیرم من در غم و زحیرم من خویش را بمن بنما تا شود ز رویت شاد
فیض میردا ز دوریت و ز بلای مهجوریت کی تو این روا داری چون پسندی این بیداد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از سوز و گداز عاشقانه است که در آن شاعر با زبانی ملتمسانه، از شدت زیبایی و قدرت معشوق سخن می‌گوید. درون‌مایه اصلی اثر، تضاد میان رنج هجران و تمنای وصال است که در نهایت به رویکردی عرفانی ختم می‌شود.

شاعر در این سروده، آزادی از بند خودپرستی و خویشتن‌خواهی را مقدمه‌ای برای عبودیت و پیوند با معشوق می‌داند. او معتقد است که تنها با رهایی از نفس اماره و فرو شدن در یاد معشوق، می‌توان به آزادی حقیقی از قید و بندهای جهان فانی دست یافت.

معنای روان

هرکجا بود خوبی در فنون حسن استاد در رموز معشوقی از تو میبرد ارشاد

هرکسی که در عالم، استادِ فنونِ زیبایی و دلبری است، باید رموزِ عاشقی را از تو بیاموزد.

نکته ادبی: استاد در اینجا به معنای کسی است که سرآمدِ هنرِ زیبایی‌شناسی است و ارشاد به معنای راهنمایی گرفتن است.

زلف کافرت سرکش تیر غمزه ات جانکاه دین ز دست این نالد جان از او کند فریاد

موی سرکشِ تو مانند کافرِ بی‌ایمان است و تیرِ نگاهِ (غمزه) تو جان را از بین می‌برد؛ به طوری که دین و جان هر دو از دست این زیباییِ سرکش ناله و فریاد می‌کنند.

نکته ادبی: کافر صفتِ زلف آمده که نمادِ سرکشی و نپذیرفتنِ امرِ عاشق است و جانکاه به معنای جان‌گیر است.

عشق تو خرابم کرد هجر تو کبابم کرد از لبت شرابم ده زنده ام کن و آباد

عشقِ تو مرا ویران کرد و دوریِ تو مرا مانند گوشتِ کباب‌شده بر آتش سوزاند؛ حالا با شرابِ لبت مرا زنده کن و به آبادی برسان.

نکته ادبی: خراب به معنای ویران و مستِ عشق است و کباب شدن استعاره از شدت رنج و سوختن در هجران است.

بیتو چون توانم زیست با تو چون توانم بود هجر میکند بیداد وصل میکند بنیاد

بدون تو چگونه می‌توانم زندگی کنم و با تو نیز چگونه می‌توانم آرام باشم؟ دوریِ تو ظلم می‌کند و وصلِ تو بنیادِ مرا برمی‌اندازد (یا مرا دگرگون می‌سازد).

نکته ادبی: بیداد به معنای ظلم است و بنیاد در اینجا می‌تواند به معنای اساسِ وجود باشد که در پیِ وصالِ ناگهانی دستخوش تغییر می‌شود.

هجرت آتش افروزد وصل پاک می سوزد ای ز هجر تو فریاد وی ز دست وصلت داد

دوریِ تو آتش می‌افروزد و وصلِ تو نیز انسان را پاک می‌سوزاند؛ ای از دستِ هجرت فریاد و ای از دستِ وصلت داد (طلبِ یاری).

نکته ادبی: داد در اینجا هم به معنای عدالت‌خواهی است و هم به معنای فریادِ یاری‌طلبانه در برابرِ سنگینیِ وصال.

چند اسیر خود باشیم از خودم بخر جانا گرد سر بگردانم لیکنم مکن آزاد

تا کی اسیرِ خودخواهی باشیم؟ ای جانِ من، مرا از خودم بخر (مالکِ من شو). می‌خواهم دورِ سرت بگردم (فدایت شوم) اما مرا از بندگی‌ات آزاد نکن.

نکته ادبی: گردِ سر گرداندن کنایه از فدا شدن و قربانیِ راهِ معشوق بودن است.

از خودم رهائی ده تا همه ترا باشم محو ذکر تو گردم جز تو هیچ نارم یاد

مرا از بندِ خود رهایی ده تا تماماً متعلق به تو باشم؛ چنان در یادِ تو غرق شوم که جز تو چیزی به یاد نیاورم.

نکته ادبی: محو شدن در عرفان به معنای از بین رفتنِ هویتِ فردی در برابرِ هویتِ معشوق است.

خواهم از خود آزادی تا ترا شوم بنده چون ترا شدم بنده از جهان شوم آزاد

من آزادی از بندِ خویشتن را می‌خواهم تا بنده تو شوم، زیرا وقتی بنده تو شدم، از تمامِ تعلقاتِ دنیا آزاد می‌شوم.

نکته ادبی: این بیت دارای پارادوکس (تناقض) زیبایی است؛ بندگیِ معشوق مساوی با آزادیِ از جهان است.

بی تو در نفیرم من در غم و زحیرم من خویش را بمن بنما تا شود ز رویت شاد

بدونِ تو در حالِ ناله و زاری هستم و در غم و درد به سر می‌برم؛ خودت را به من نشان بده تا از دیدنِ رویت شاد شوم.

نکته ادبی: نفیر به معنای صدای بلندِ ناله و زحیر به معنای نالیدن از سرِ درد است.

فیض میردا ز دوریت و ز بلای مهجوریت کی تو این روا داری چون پسندی این بیداد

فیض از دوریِ تو و از بلای جدایی در حالِ مرگ است؛ چگونه این را روا می‌داری و چگونه این ظلم را می‌پسندی؟

نکته ادبی: فیض تخلصِ شاعر است و مهجوریت به معنای دوری و مهجور ماندن از دیدگانِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) چون ترا شدم بنده از جهان شوم آزاد

شاعر تضادی زیبا میان بندگی و آزادی خلق کرده و نشان می‌دهد که بندگیِ معشوق، کلیدِ رهایی از قیدهای دنیوی است.

جناس خرابم کرد - کبابم کرد

استفاده از دو واژه با آهنگ مشابه برای تأکید بر شدت رنج و دگرگونیِ حالِ عاشق.

تشبیه زلف کافر

تشبیه زلف به کافر که نمادِ سرکشی، بی‌رحمی و عدمِ تسلیم است.

تضاد هجر و وصل

استفاده از تقابلِ دو واژه برای نشان دادنِ تلاطم‌های روحی عاشق.