دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۱۸

فیض کاشانی
آن شوخ که داد دلبری داد در فن ستمگریست استاد
بنیاد مرا بخواهد او کند کرده است دگر ستیزه بنیاد
از جور و جفاش کی برم جان و ز بیدادش کجا برم داد
از غمزهٔ کافرش صد افغان و ز دست غمش هزار فریاد
یک لحظه نمی رود ز یادم یک لحظه نمیکند مرا یاد
باد است بگوش او حدیثم آندم که رساندش بدو باد
خرم چو شوم دلش غمین است گردم چو غمین دلش شود شاد
گر جان خواهد فدا توان کرد ور دل خواهد بجان توان داد
بیهوده بگرد عقل گشتم عشقست که داد را دهد داد
مهر معشوق و آتش عشق در سینه فیض تا ابد باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از کشاکشِ همیشگی و عمیق میانِ عاشقِ شیدا و معشوقِ بی‌پرواست. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و رنج، به توصیفِ حالِ پریشانِ خود در برابرِ جفای معشوق می‌پردازد و بر این باور است که در بازیِ عشق، منطق و عقل کارساز نیست و تنها تسلیمِ محض است که می‌تواند مسیر را بگشاید.

تمِ اصلی این اثر، تقابلِ میانِ اشتیاقِ سوزانِ عاشق و بی‌تفاوتیِ معشوق است. درونمایه‌ای که در آن، عاشق با وجود آگاهی از ستمِ معشوق و نادیده‌گرفته‌شدن، همچنان با تمامِ وجود پایبند به پیمانِ عشق است و حتی از نابودیِ هستیِ خویش توسط او، استقبال می‌کند.

معنای روان

آن شوخ که داد دلبری داد در فن ستمگریست استاد

آن معشوقِ زیبا و دل‌ربا که در دلبری کمال را به جای آورده، در فنِ ستم‌کردن و آزار دادنِ عاشق نیز استادی تمام است.

نکته ادبی: واژه «شوخ» در ادبیات کلاسیک به معنای زیبا، ظریف و جسور است که در اینجا به معشوق اطلاق شده است.

بنیاد مرا بخواهد او کند کرده است دگر ستیزه بنیاد

او قصد دارد بنیانِ هستیِ مرا ویران سازد و در واقع، او از هم‌اکنون پی‌ریزیِ این ستیزه و دشمنی را آغاز کرده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه «بنیاد» در دو معنای ظاهری (ساختمان) و مجازی (هستی و جان عاشق) به کار رفته است.

از جور و جفاش کی برم جان و ز بیدادش کجا برم داد

از دستِ ستم و بی‌وفاییِ او چگونه می‌توانم جان به سلامت ببرم و برای دادخواهی از بیدادگری‌هایش، به کجا می‌توانم پناه ببرم؟

نکته ادبی: کنایه از بی‌پناهیِ مطلقِ عاشق در برابر معشوق.

از غمزهٔ کافرش صد افغان و ز دست غمش هزار فریاد

از نگاهِ پرناز و بی‌رحمانه‌ی او، صدها ناله و فریاد دارم و از غمِ دوری‌اش، هزاران بانگِ شیون از نهادم برمی‌آید.

نکته ادبی: «غمزه کافر» کنایه از نگاهی است که با بی‌رحمی و بدون توجه به دین و آیینِ دلسوزی، بر عاشق می‌نگرد.

یک لحظه نمی رود ز یادم یک لحظه نمیکند مرا یاد

او هیچ لحظه‌ای از یادِ من بیرون نمی‌رود، در حالی که خودش حتی برای یک لحظه هم به یادِ من نیست.

نکته ادبی: تضادِ موجود میانِ «یادم» و «یاد» در دو مصراع، اوجِ بی‌مهری معشوق و وفاداری عاشق را نشان می‌دهد.

باد است بگوش او حدیثم آندم که رساندش بدو باد

سخنانِ من برای او بی‌ارزش و همچون باد است، حتی زمانی که بادِ حقیقی پیامِ مرا به گوشِ او می‌رساند (او به حرف‌هایم اهمیتی نمی‌دهد).

نکته ادبی: ایهامِ واژه «باد»؛ هم به معنای وزشِ هوا و هم به معنای پوچی و بی‌اثر بودنِ کلام.

خرم چو شوم دلش غمین است گردم چو غمین دلش شود شاد

وضعیتِ دلِ او با من در تضاد است؛ هنگامی که من شادمان هستم، او اندوهگین است و وقتی من در غم فرو می‌روم، او شاد می‌شود.

نکته ادبی: تضادِ واژگانیِ «خرم/غمگین» و «غمگین/شاد» برای تأکید بر عدمِ همدلیِ معشوق.

گر جان خواهد فدا توان کرد ور دل خواهد بجان توان داد

اگر او جانِ مرا بخواهد، بی‌درنگ فدایش می‌کنم و اگر دلِ مرا طلب کند، با تمامِ جان و وجودم آن را تقدیمش خواهم کرد.

نکته ادبی: بیانگرِ اوجِ تسلیمِ عاشقانه که هیچ قید و شرطی را برنمی‌تابد.

بیهوده بگرد عقل گشتم عشقست که داد را دهد داد

بیهوده در پیِ یافتنِ دلیل و منطق در این راه گشتم؛ چرا که تنها «عشق» است که می‌تواند حقِ مطلب را ادا کند و عدالت را در فضای عاشقانه برقرار سازد.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ عشق بر عقل در حلِ مسائلِ عاطفی.

مهر معشوق و آتش عشق در سینه فیض تا ابد باد

امیدوارم که مهرِ معشوق و حرارتِ آتشِ این عشق، تا ابد در قلبِ «فیض» باقی بماند.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است که در بیتِ آخر به آن اشاره شده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد خرم / غمین / شاد

استفاده از تقابلِ واژگانی برای نمایشِ ناهماهنگیِ وضعیتِ عاشق و معشوق.

ایهام باد

اشاره به دو معنایِ پدیده جوی (بادِ حامل پیام) و بیهودگی و پوچیِ کلام.

استعاره غمزه کافر

توصیفِ نگاهِ معشوق به نگاهِ کسی که دین و دلسوزی نمی‌شناسد و بی‌رحم است.

جناس داد / بنیاد / فریاد

تکرارِ حروفِ پایانی و وزنِ یکسان که به موسیقیِ درونیِ غزل افزوده است.