دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۹۷

فیض کاشانی
هر آنچه بود ندارد وجود اوست عبث چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث
به بزم نغمه سرایان چو کاسهٔ طنبور سری که عشق ندارد سرود اوست عبث
چو نیست روشنئی در دل آن گلست نه دل چو پرتوی ندهد شمع دود اوست عبث
فغان چه سود دهد چون گمان وصلی نیست ندارد آنکه امیدی سرود اوست عبث
چو زاهد از پی جنت ثنای حق گوید ثنای حق نبود آن درود اوست عبث
چو در دلش نبود نور عشق و آه کشد چو چرب تر بود آن خشک و دود اوست عبث
اگر نه پختگی عاشقان غرض باشد کجا جهنم و مومن درود اوست عبث
اگر بدل نرسد دم بدم زحق فیضی نعیم هشت بهشت و خلود اوست عبث
برای سنگدلان خون دل مریز ای فیض بکوه هر که برد لعل جود اوست عبث

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با نگاهی عمیق و عارفانه، محورِ هستی و ارزشِ تمامِ کنش‌های بشری را در 'عشق' و 'پیوند با امر قدسی' جستجو می‌کند. وی بر این باور است که هر آنچه از حقیقتِ عشق تهی باشد، فاقد اصالت و وجودِ واقعی است و صرفاً کالبدی بی‌روح به شمار می‌آید.

شاعر در این مسیر، به نقدِ ریاکاری، سطحی‌نگری در عبادت و دلبستگی‌های دنیوی می‌پردازد و تاکید می‌کند که اگر دل، پذیرای انوارِ الهی نباشد، حتی مناسکِ دینی، آرزویِ بهشت و یا نغمه‌های ظاهری، چیزی جز پوچی و تباهی نیستند؛ زیرا کمالِ آدمی تنها در گروِ دریافتِ مدامِ فیضِ حق و پختگیِ جان در مسیرِ عشق است.

معنای روان

هر آنچه بود ندارد وجود اوست عبث چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث

هر وجودی که بدونِ پیوند با حضرت حق باشد، بی‌اعتبار و پوچ است؛ همان‌طور که اگر جامه‌ای تار و پود نداشته باشد، آن جامه عملاً وجود خارجی و هویتی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه معقول به محسوس برای تبیینِ وابستگیِ هستی‌شناختی به ذاتِ حق.

به بزم نغمه سرایان چو کاسهٔ طنبور سری که عشق ندارد سرود اوست عبث

در محفلِ اهلِ دل و نغمه‌سرایان، سری که خالی از شورِ عشق باشد، همچون کاسه‌ی تهی و خشکِ سازِ طنبور است که صدایِ دلنشینی از آن برنمی‌آید.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ و تمثیلی که 'سرِ بی‌عشق' را به 'کاسه طنبور' مانند کرده است.

چو نیست روشنئی در دل آن گلست نه دل چو پرتوی ندهد شمع دود اوست عبث

اگر در درونِ آدمی نورِ ایمان و عشق نباشد، آن دل نامش دل نیست و چیزی جز گل و لای بی‌ارزش نیست؛ همان‌گونه که اگر شمعی روشنی‌بخش نباشد، دودِ آن جز آزارِ چشم، سودی ندارد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از دلِ بی‌نور به 'گل' و تضادِ دود و نور.

فغان چه سود دهد چون گمان وصلی نیست ندارد آنکه امیدی سرود اوست عبث

وقتی گمان و امیدی به وصالِ معشوق وجود ندارد، ناله‌ کردن چه فایده‌ای دارد؟ کسی که در دلش شوقی به رسیدن ندارد، کلام و نغمه‌اش بیهوده است.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاهِ 'امید' به عنوان محرکِ اصلیِ ابرازِ احساسات.

چو زاهد از پی جنت ثنای حق گوید ثنای حق نبود آن درود اوست عبث

زمانی که زاهد تنها به طمعِ رسیدن به بهشت خدا را عبادت می‌کند، این ستایشِ خالصانه نیست و بندگیِ حقیقی محسوب نمی‌شود؛ پس درود و نیایشِ او نیز فاقد ارزش است.

نکته ادبی: نقدِ صریحِ عبادتِ سوداگرانه و معاملاتِ زاهدانه با خداوند.

چو در دلش نبود نور عشق و آه کشد چو چرب تر بود آن خشک و دود اوست عبث

هنگامی که دل از نورِ عشق خالی است و انسان آه می‌کشد، اگر آن آه با چرب‌زبانی و تظاهر آمیخته باشد، آن خشک‌مغزی و دودِ ریا، بی‌فایده و بی‌اثر است.

نکته ادبی: کنایه از 'چرب‌بودن' به معنای تزویر و نفاق و تقابلِ آن با 'خشک' که در اینجا به معنایِ تهی از معناست.

اگر نه پختگی عاشقان غرض باشد کجا جهنم و مومن درود اوست عبث

اگر هدف از آفرینش، کمال و پختگیِ جانِ عاشقان نباشد، پس جهنم و بهشت و مومن چه معنایی دارند؟ همه این‌ها بی‌مفهوم خواهند بود.

نکته ادبی: طرحِ پرسشی بلاغی برای تبیینِ غایت‌مندیِ خلقت بر اساسِ عشق.

اگر بدل نرسد دم بدم زحق فیضی نعیم هشت بهشت و خلود اوست عبث

اگر در هر لحظه، فیض و رحمتِ خداوند به دلِ انسان نرسد، حتی برخورداری از نعمت‌های بهشت و جاودانگی نیز بی‌اثر و فاقد لذتِ واقعی است.

نکته ادبی: تاکید بر 'آن به آن' بودنِ فیضِ الهی در عرفان.

برای سنگدلان خون دل مریز ای فیض بکوه هر که برد لعل جود اوست عبث

ای فیض! برای انسان‌های سنگ‌دل و بی‌احساس، رنج نکش و جان‌فشانی نکن؛ چرا که خوبی کردن و مهر ورزیدن به کسی که ظرفیتِ درک ندارد، مثلِ نثار کردنِ لعل به کوه است که بی‌نتیجه است.

نکته ادبی: تخلص شاعر ('فیض') در بیتِ آخر و استفاده از تمثیلِ 'کوه' برای قلب‌های نفوذناپذیر.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو جامه را نبود تار و پود

مقایسه‌ی هستی بدونِ خدا به لباسی که بافتارِ اصلی‌اش را از دست داده است.

استعاره و کنایه سنگدلان

اشاره به افرادی که به دلیلِ قساوتِ قلب، پذیرا و متاثر از محبت نیستند.

تضاد و مراعات نظیر نور، شمع، دود

به کارگیریِ عناصرِ مرتبط با روشنایی برای تبیینِ مرزِ میانِ حقیقت و تظاهر.