دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۹۶

فیض کاشانی
دلی که عشق ندارد وجود اوست عبث چو پرتوی ندهد شمع دور اوست عبث
وجود خلق برای پرستش حقست کسی که حق نپرستد وجود اوست عبث
کسی که سود و زیانش نه در ره عشق است زیان اوست بسی سهل و سود اوست عبث
عبادتت نکند سود معرفت چون نیست چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث
گمان مبر زسراب جهان شوی سیراب که هر چه بود ندارد نمود اوست عبث
بیا عبادت حق کن زباطلان بگریز که مهر باطل باطل درود اوست عبث
اگرنه فیض برای خدا سخن گوید سخن سرائی او چون وجود اوست عبث
خموش باش محیط جهان پر از سخن است ببحر هر که گهر ریخت جود اوست عبث

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر این حقیقت بنیادین تأکید دارند که حیات انسانی تنها در پرتو عشق به حضرت حق و انجام عبادت خالصانه معنا می‌یابد. شاعر معتقد است وجودی که از جوهر عشق خالی باشد، همچون شمعی است که روشنی‌بخشی ندارد و بود و نبودش یکسان است.

در ادامه، نویسنده هشدار می‌دهد که دل‌بستگی به ظواهر فریبنده دنیا، همانند سراب، تشنگی انسان را برطرف نمی‌کند و هرگونه کنش، گفتار یا عبادتی که بدون معرفت و اخلاص باشد، تهی از معنا و ثمر است. کلام نهایی، دعوت به سکوت و پرهیز از بیهوده‌گویی در جهانی است که خود آکنده از هیاهوی بی‌حاصل است.

معنای روان

دلی که عشق ندارد وجود اوست عبث چو پرتوی ندهد شمع دور اوست عبث

قلبی که از عشق به خداوند بهره‌مند نیست، بودنش بی‌فایده است؛ همان‌طور که شمعی که نوری از خود ساطع نمی‌کند، بودنش بی‌معناست.

نکته ادبی: تشبیه «دل» به «شمع» و «وجود» به «پرتو» برای نشان دادنِ لزومِ کارکردِ درونی برای اثباتِ هستی است.

وجود خلق برای پرستش حقست کسی که حق نپرستد وجود اوست عبث

هدف از آفرینش انسان، پرستش خداوند است؛ بنابراین کسی که در مسیر عبودیت حق گام برنمی‌دارد، عمرش را به بیهودگی گذرانده است.

نکته ادبی: «حق» در اینجا به معنای خداوند و حقیقتِ هستی است و «وجود» به معنای هستی و عمر است.

کسی که سود و زیانش نه در ره عشق است زیان اوست بسی سهل و سود اوست عبث

اگر سود و زیان‌های تو در راستای عشق الهی نباشد، زیان کردن در آن مسیر چندان مهم نیست و رسیدن به سودهای مادی نیز پوچ و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تقابل میان «سود» و «زیان» برای تبیینِ بی‌اعتباریِ معیارهای دنیوی در برابر ارزش‌های معنوی به کار رفته است.

عبادتت نکند سود معرفت چون نیست چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث

عبادتی که با آگاهی و معرفت همراه نباشد، هیچ سودی برای تو نخواهد داشت؛ درست مانند جامه‌ای که تار و پود نداشته باشد و ماهیتی برای آن متصور نیست.

نکته ادبی: تشبیه «عبادتِ فاقدِ معرفت» به «جامه بی‌تار و پود» نشان‌دهنده لزومِ ساختارِ درونی برای هر عملِ ظاهری است.

گمان مبر زسراب جهان شوی سیراب که هر چه بود ندارد نمود اوست عبث

به این تصور واهی که با داشته‌های دنیوی سیراب و راضی می‌شوی، دل نبند؛ زیرا هرچه در این دنیاست، نمودی ظاهری دارد و فاقد حقیقتِ پایدار است.

نکته ادبی: «سراب» استعاره از دنیای فریبنده است که با وجودِ ظاهری، هیچ بهره‌ای از حقیقت ندارد.

بیا عبادت حق کن زباطلان بگریز که مهر باطل باطل درود اوست عبث

به سوی پرستش خداوند رو بیاور و از اهل باطل فاصله بگیر؛ چرا که امید بستن به آنچه ریشه در باطل دارد، جز نتیجه‌ای پوچ و بیهوده در بر نخواهد داشت.

نکته ادبی: تکرار واژه «باطل» برای تأکید بر عدمِ بازدهیِ مسیرِ غیرالهی استفاده شده است.

اگرنه فیض برای خدا سخن گوید سخن سرائی او چون وجود اوست عبث

اگر من (فیض) نیز در اشعار و سخنانم به دنبال رضای خدا نباشم، سخن گفتنم نیز مانند وجودم بی‌فایده و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: شاعر با نقد خویشتن، اصلِ «اخلاص» را در هر نوع فعالیت، حتی هنرِ سخن‌وری، شرطِ اعتبار می‌داند.

خموش باش محیط جهان پر از سخن است ببحر هر که گهر ریخت جود اوست عبث

ساکت باش و سخن مگو، چرا که جهان از سخنان بیهوده پر شده است؛ بخشش و عرضه کردنِ گوهرِ سخن به دریایی که خود آکنده از هر چیزی است، کاری بیهوده است.

نکته ادبی: «گوهر» استعاره از سخنِ ارزشمند است و «بحر» نماد جهانِ پر از هیاهو است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو پرتوی ندهد شمع

تشبیه قلبِ بدونِ عشق به شمعِ بی‌نور برای القایِ معنایِ بی‌هویتی.

تمثیل چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث

تمثیلِ عبادتِ بدونِ معرفت به جامه بی‌تار و پود برای نشان دادنِ بی‌اصالتیِ آن.

استعاره سراب جهان

استعاره از دنیا که در عینِ ظاهری فریبنده، حقیقتی برای سیراب کردنِ روح ندارد.

تضاد سود و زیان

به کارگیری واژگانِ متضاد برای نشان دادنِ پوچیِ مقیاس‌های مادی در برابر ارزش‌های معنوی.