دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۹۴

فیض کاشانی
جان ندارد جز تو کس یا مستغاث خسته را فریاد رس یا مستغاث
خسته دل در غم تو بستهٔ چند ناله چون جرس یا مستغاث
هر دمم خاری زند در دل خسی بکسلم زین خار و خس یا مستغاث
مرغ جان را بال همت برگشای تا بپرد زین قفس یا مستغاث
میرباید دل زمن هر دم بتی هم تو گیرش باز پس یا مستغاث
محو خود کن فیض را تابی رخت بر نیارد یکنفس یا مستغاث
رحم کن بر بی دل بیچاره کو ندارد جزتو کس یامستغاث

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب یک مناجات عاشقانه و عارفانه سروده شده است که در آن شاعر با زبانی سرشار از درد و اشتیاق، به درگاه پروردگار یا معشوق ازلی استغاثه می‌کند. درون‌مایه اصلی شعر، بیان تنهایی انسان در جهان مادی و آرزوی رهایی از بندهای تعلقات دنیوی است. شاعر خود را اسیر در قفس تن و درگیرِ ناملایمات می‌بیند و با تکیه بر یاریِ آن یگانه پناهگاه، در پی بازگشت به اصل خویش و رسیدن به آرامش است.

فضای شعر، فضایی سرشار از تضرع و نیاز است. شاعر با تصویرسازی‌هایی همچون «مرغ جان» و «قفس»، پیوند میان جان و رهایی را به نمایش می‌کشد و در نهایت، خواهان فناء در معشوق است تا دیگر حتی یک نفسِ جدا از او برایش باقی نماند و تمامی هستی‌اش در وجود او مستحیل گردد.

معنای روان

جان ندارد جز تو کس یا مستغاث خسته را فریاد رس یا مستغاث

ای پناهگاه و دادرس من، جز تو کسی نیست که جانِ دردمند من به او پناه ببرد؛ پس ای آنکه صدای استغاثه را می‌شنوی، به فریاد این دل‌خسته برس.

نکته ادبی: «مستغاث» اسم مفعول از ریشه غوث و به معنای کسی است که از او طلب یاری و فریادرسی می‌کنند.

خسته دل در غم تو بستهٔ چند ناله چون جرس یا مستغاث

این دلِ خسته و بیمار، اسیرِ غمِ عشقِ توست. تا کی باید مانند زنگِ کاروان، مدام در حال ناله و فریاد باشم و صدایی بیهوده از خود درآورم؟

نکته ادبی: «جرس» به معنای زنگ است که همواره در حال صداست و کنایه از تداومِ فریاد و ناله عاشق دارد.

هر دمم خاری زند در دل خسی بکسلم زین خار و خس یا مستغاث

هر لحظه خار و خاشاکِ این دنیای فانی بر دلم زخمی می‌زند؛ از تو می‌خواهم که مرا از این موانع و تعلقات ناچیز رها کنی تا از آن‌ها جدا شوم.

نکته ادبی: «خار و خس» ترکیب عطفی است که در ادبیات کلاسیک کنایه از تعلقات بی‌ارزش و آسیب‌های ناچیز دنیوی است.

مرغ جان را بال همت برگشای تا بپرد زین قفس یا مستغاث

به مرغِ جانم نیروی همت و اراده ببخش تا بتواند پر بگشاید و از قفسِ تنگِ جسم و دنیا به سوی تو پرواز کند.

نکته ادبی: «مرغ جان» استعاره‌ای از روح آدمی است که در قفسِ تن زندانی شده است.

میرباید دل زمن هر دم بتی هم تو گیرش باز پس یا مستغاث

هر لحظه زیبایی‌ها و جلوه‌های دنیوی دلم را از من می‌ربایند، ای پناهگاه اصلی، تو خودت این دلِ ربوده شده را از آن‌ها بازپس بگیر و به سوی خودت برگردان.

نکته ادبی: «بت» در ادبیات عرفانی نمادِ مظاهر دنیوی و زیبایی‌های فریبنده‌ای است که دلِ عاشق را مشغول می‌کند.

محو خود کن فیض را تابی رخت بر نیارد یکنفس یا مستغاث

ای معشوق، منِ «فیض» را در وجود خودت محو و فانی کن تا دیگر وجودی مستقل نداشته باشم و حتی یک نفس هم خارج از یاد و حضور تو برنیاورم.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است که در اینجا به معنای فناء عارفانه در ذاتِ الهی به‌کار رفته است.

رحم کن بر بی دل بیچاره کو ندارد جزتو کس یامستغاث

بر این دل‌باخته و بیچاره که در این مسیر سرگردان شده است، رحم کن؛ چرا که او جز تو پناه و همراهی ندارد، ای دادرس من.

نکته ادبی: «بی‌دل» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای عاشق شیدا که دل از دست داده و هم به معنای کسی که بیچاره و بی‌پناه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرغ جان / قفس

جانِ انسان به پرنده‌ای تشبیه شده که در قفسِ دنیا گرفتار است.

تشبیه چون جرس

صدای ناله و تضرع شاعر به صدای زنگ کاروان تشبیه شده است که مداوم و شنیدنی است.

کنایه خار و خس

نماد مشکلات کوچک، سختی‌های دنیا و تعلقات بی‌ارزش مادی.

تلمیح/تمثیل بت

استفاده از واژه بت برای اشاره به جلوه‌های فریبنده دنیا که دل را می‌ربایند.