دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۸۶

فیض کاشانی
از من و ما نمی توانم گفت صفت لا نمی توانم گفت
شمهٔ گر بگویم از اسما از مسمی نمی توانم گفت
وصف آن بیجهت مپرس از من حرف بی جا نمیتوانم گفت
گفتنی نیست وصف او نه همین من تنها نمی توانم گفت
سخن از راز دل مپرس که من این سخن ها نمیتوانم گفت
گفته بودم که گویمت غم دل گفتم اما نمیتوانم گفت
پیش چشمم زبسکه موج زنست حرف دریا نمیتوانم گفت
بر دلم بسکه تنگ شد زغمش حرف صحرا نمیتوانم گفت
از من مست حرف عقل مپرس که من اینها نمیتوانم گفت
این بلاها که فیض دید از عشق هیچ جا وا نمی توانم گفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده ناتوانی زبان در بیان تجربه‌های والای عرفانی و عشق حقیقی است. شاعر با تکیه بر این اصل که حقیقت مطلق از دایره کلمات و مفاهیم ذهنی خارج است، اعتراف می‌کند که هرگونه تلاش برای توصیف معشوق یا رازهای درونی، محکوم به ناکامی است.

فضای کلی شعر، فضایی سرشار از بهت و حیرت عاشقانه است؛ جایی که عقل و زبان در برابر عظمتِ امر قدسی سر تسلیم فرود می‌آورند و سکوت، تنها راهِ پاسداری از حریمِ ناگفتنی‌هاست.

معنای روان

از من و ما نمی توانم گفت صفت لا نمی توانم گفت

دیگر نمی‌توانم درباره خود و تعلقات دنیوی‌ام سخن بگویم.

نکته ادبی: من و ما در اینجا کنایه از خودبینی، انانیت و تعلقات بشری است که مانع ادراک حقیقت می‌شود.

شمهٔ گر بگویم از اسما از مسمی نمی توانم گفت

و نمی‌توانم مقام نیستی و فنا را که مرتبه‌ای بلند در عرفان است، توصیف کنم.

نکته ادبی: لا در اینجا اشاره به کلمه لا اله الا الله و مقام نفی ماسوی‌الله در عرفان است.

وصف آن بیجهت مپرس از من حرف بی جا نمیتوانم گفت

اگر بخواهم ذره‌ای از نام‌های خداوند (اسما) بگویم، باز هم از حقیقتِ وجودی او (مسمی) ناتوانم.

نکته ادبی: اسما و مسمی از اصطلاحات عرفانی است که اولی به صفات و دومی به ذات خداوند اشاره دارد.

گفتنی نیست وصف او نه همین من تنها نمی توانم گفت

نمی‌توانم از حقیقتِ آن ذات که جایگاه خاصی ندارد سخن بگویم؛ چون هر سخنی در این باره، بیهوده است.

نکته ادبی: بی‌جهت اشاره به منزه بودن خداوند از زمان و مکان و جهت‌های مادی است.

سخن از راز دل مپرس که من این سخن ها نمیتوانم گفت

وصف او در کلمات نمی‌گنجد؛ و این تنها ناتوانی من نیست، بلکه همه از بیان آن عاجزند.

نکته ادبی: شاعر بر این باور است که حقیقت معشوق فراتر از حدود زبان بشر است.

گفته بودم که گویمت غم دل گفتم اما نمیتوانم گفت

از رازهای قلبی‌ام نپرس، چرا که من توانایی به زبان آوردنِ این اسرار را ندارم.

نکته ادبی: اشاره به سرّ مکتوم بودن تجربه‌های شخصی عرفانی.

پیش چشمم زبسکه موج زنست حرف دریا نمیتوانم گفت

پیش‌تر وعده داده بودم که غم دلم را برایت بگویم، اما اکنون می‌بینم که از بیانش ناتوانم.

نکته ادبی: تضاد میان وعده گفتن و ناتوانی در عمل، نشان‌دهنده عمق درد است.

بر دلم بسکه تنگ شد زغمش حرف صحرا نمیتوانم گفت

غمِ معشوق در برابر چشمانم چنان موج می‌زند که نمی‌توانم حتی از آن دریای عظیم سخن بگویم.

نکته ادبی: دریا نماد عظمت و تلاطمِ بی‌انتهای عشق است.

از من مست حرف عقل مپرس که من اینها نمیتوانم گفت

دلم به خاطر غم او چنان تنگ و فشرده شده است که نمی‌توانم از وسعتِ بیابان (بی‌کرانی عشق) سخنی بگویم.

نکته ادبی: تقابل تنگنای دل و وسعت صحرا، بیانگر فشار درونیِ غم است.

این بلاها که فیض دید از عشق هیچ جا وا نمی توانم گفت

از من که مستِ عشق هستم، سخنانِ عاقلانه و منطقی نخواه که من چنین حرف‌هایی نمی‌توانم بزنم.

نکته ادبی: مست در اینجا به معنای کسی است که از خود بی‌خود شده و از قید عقلِ جزوی رها گشته است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) نمی‌توانم گفت

تکرارِ ناتوانی از بیان، خود نوعی بیانِ شدتِ تجربه است.

استعاره دریا و صحرا

به ترتیب نمادِ تلاطم‌های عظیم درونی و گستردگی و تنهاییِ ناشی از عشق.

اصطلاحات عرفانی اسما و مسمی

اشاره به تفاوت میانِ صفاتِ ظاهریِ الهی و ذاتِ پنهانِ او که قابل وصف نیست.

کنایه من و ما

کنایه از تعلقاتِ نفسانی و خودخواهی که مانعِ رسیدن به مقامِ فناست.