دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۸۲

فیض کاشانی
چو دل قرار در آن زلف بیقرار گرفت جنون عشق زدست دل اختیار گرفت
قرارگاه بسی جستم و نشد حاصل به بی قراری آخر دلم قرار گرفت
سپاه حسن بفن ملک دل گرفت از من باختیار ندادم به اضطرار گرفت
زعلم دم نزنم یاز عقل لاف دگر که هر چه بود مرا زین متاع یار گرفت
مراز کشتهٔ امسال هیچ نیست بدست زپیش حاصل صدساله عشق یار گرفت
در آن بدم که مگر پی بسر کار برم که سر کار زدستم عنان کار گرفت
بر آن شدم که زدهر اعتبار بستانم چنان شدم که زمن دهر اعتبار گرفت
خیال بستم کز دل غبار بزدایم ازین خیال که بستم دلم غبار گرفت
بیا بیا زسخن های فیض فیض ببر که هر چه گفت و نوشت او زکردگار گرفت
زپیش خویش نگوید حدیث و بنویسد که در طریق ادب راه هشت و چارگرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از احوالِ درونی سالکی است که در برابر قدرتِ بی‌کرانِ عشق و جذبه‌ی الهی، تسلیم شده است. شاعر در این فضایِ عرفانی، عقل و اندوخته‌های علمی را در برابر کششِ عشق، ناچیز می‌شمارد و بیان می‌کند که تلاش برای کنترل امورِ زندگی، در نهایت منجر به سپردنِ زمام اختیار به دستِ محبوب می‌شود.

در این ابیات، شاعر از تقابلِ «منِ خویشتن‌خواه» و «حقیقتِ معشوق» سخن می‌گوید و تأکید دارد که هرگونه تلاشِ خودآگاه برای رسیدن به آرامش یا کمال، تنها زمانی به ثمر می‌نشیند که فرد از «منیت» و «خیال‌پردازی‌های عقلانی» دست بشوید. پایانِ شعر، بر خاستگاهِ الهیِ سخن تأکید دارد و شاعر، کلامِ خود را نه برآمده از دانشِ بشری، که ره‌آوردِ ارتباط با منبع لایزالِ هستی می‌داند.

معنای روان

چو دل قرار در آن زلف بیقرار گرفت جنون عشق زدست دل اختیار گرفت

زمانی که دلم در پیچ‌و‌تابِ زلفِ ناآرامِ محبوب، به آرامش رسید، جنونِ عشق، اختیار را از دست دلم ربود و سررشته‌ی امور را به دست گرفت.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ «قرار» و «بی‌قرار» برای تصویرسازیِ آشوبِ دل در عینِ عشق‌بازی.

قرارگاه بسی جستم و نشد حاصل به بی قراری آخر دلم قرار گرفت

بسیار در جستجوی جایگاهی برای آرامشِ دل گشتم و به نتیجه نرسیدم، اما سرانجام دلم در همان حالِ بی‌قراری و پریشانیِ عشق، به سکون و آرامشِ حقیقی دست یافت.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) زیبایی در مصراع دوم که نشان‌دهنده‌ی ماهیتِ عشق است؛ آرامش در بی‌قراری.

سپاه حسن بفن ملک دل گرفت از من باختیار ندادم به اضطرار گرفت

لشکر زیبایی، با ترفند و فن، سرزمین دلِ مرا از من گرفت. من با میلِ خود این دل را به او نبخشیدم، بلکه آن سپاه به اجبار و با قدرتِ عشق، آن را تصاحب کرد.

نکته ادبی: «سپاه حسن» استعاره‌ای است از قدرتِ بی‌چون و چرای زیبایی و جذبه‌ی معشوق که دل را به تسخیر درمی‌آورد.

زعلم دم نزنم یاز عقل لاف دگر که هر چه بود مرا زین متاع یار گرفت

دیگر نه دم از علم می‌زنم و نه ادعای عقلِ خود را دارم؛ زیرا محبوب، تمامِ آنچه از دانش و خرد اندوخته بودم را از من گرفت و تهی کرد.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ حال و جذبه بر بحث‌های علمی و عقلی در فضای عرفان.

مراز کشتهٔ امسال هیچ نیست بدست زپیش حاصل صدساله عشق یار گرفت

من از تلاش‌ها و اعمالِ امسالِ خود هیچ سود و بهره‌ای نبرده‌ام؛ زیرا عشقِ یار، تمامِ حاصل و ذخیره‌ی صدساله‌ی مرا (که پیش‌تر اندوخته بودم) به یغما برد.

نکته ادبی: «کشته» در اینجا به معنای محصول و حاصلِ زراعتِ عمر است که استعاره‌ای از اعمالِ عبادی است.

در آن بدم که مگر پی بسر کار برم که سر کار زدستم عنان کار گرفت

در شرایطی بودم که گمان می‌کردم سر و تهِ کارِ زندگی را پیدا خواهم کرد، اما «سرِ کار» (اشاره به ذاتِ حق یا معشوق)، زمامِ اختیارِ مرا از دستم گرفت.

نکته ادبی: ایهام در عبارت «سرِ کار»؛ هم به معنای اصل و اساسِ موضوع است و هم به معنای «کسی که کار در دست اوست» (محبوب).

بر آن شدم که زدهر اعتبار بستانم چنان شدم که زمن دهر اعتبار گرفت

قصد داشتم که از دنیا اعتبار و آبرو برای خود جمع کنم، اما چنان وضعم دگرگون شد که دنیا تمامِ اعتبارِ مرا از من گرفت.

نکته ادبی: آرایه‌ی تضاد و عکس؛ تقابلِ میانِ نیتِ اولیه (کسب اعتبار) و نتیجه‌ی نهایی (از دست دادنِ اعتبار).

خیال بستم کز دل غبار بزدایم ازین خیال که بستم دلم غبار گرفت

در خیالِ خود نقشه کشیدم که غبارِ گناه و خودخواهی را از دلم پاک کنم، اما همین «خیال‌پردازیِ خودپسندانه» باعث شد دلم دوباره غبارآلود شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی فکرِ پاک‌سازیِ دل، اگر آمیخته به «منیت» باشد، خود عاملِ آلودگی است.

بیا بیا زسخن های فیض فیض ببر که هر چه گفت و نوشت او زکردگار گرفت

بیایید و از سخنانِ «فیض» بهره‌مند شوید؛ چرا که او هر آنچه گفته و نوشته، نه از خود، بلکه از خداوند دریافت کرده است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (فیض) در متن آمده است؛ تأکید بر الهام‌بخش بودنِ کلامِ شاعر.

زپیش خویش نگوید حدیث و بنویسد که در طریق ادب راه هشت و چارگرفت

او از پیشِ خود حدیثی نمی‌گوید و چیزی نمی‌نویسد، زیرا که در طریقِ ادبِ بندگی، راهِ تقرب به درگاهِ الهی (مراتبِ هستی) را به‌درستی در پیش گرفته است.

نکته ادبی: «هشت و چار» کنایه از هشت بهشت و چهار جهت یا چهار عنصرِ عالم است؛ یعنی تمامیِ مراتبِ آفرینش.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تضاد مفهومی) به بی‌قراری آخر دلم قرار گرفت

رسیدن به آرامش از طریقِ بی‌قراری در عشق.

استعاره سپاه حسن

تشبیه زیباییِ معشوق به لشکری که شهرِ دل را فتح می‌کند.

ایهام سر کار

ایهام بین «اصلِ موضوع» و «شخصی که امور در دست اوست».

کنایه هشت و چار

کنایه از مراتبِ هستی، بهشت و جهانِ مادی که مسیرِ سلوک است.