دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۷۸

فیض کاشانی
عشق آمد و اختیار نگذاشت در کشور دل قرار نگذاشت
از جان اثری نماند در تن وزخاک تنم غبار نگذاشت
کیفیت چشم پرخمارت در هیچ سری خمار نگذاشت
پنهان میخواست دل غمت را این دیدهٔ اشگبار نگذاشت
تا جلوه کند درو جمالت اشگم در دل غبار نگذاشت
عبرت نتوان گرفت از دهر چون فرصت اعتبار نگذاشت
نشگفته بریخت غنچه دل تعجیل خزان بهار نگذاشت
رفتم که بپاش جان فشانم دستم بگرفت و یار نگذاشت
رفتم که کنم شکایت از فیض کوتاهی روزگار نگذاشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به توصیف چیرگی مطلق عشق بر هستی و روان انسان می‌پردازد. شاعر در فضایی سرشار از اندوه و تسلیم، شرح می‌دهد که چگونه محبتِ جانان، تمامیِ اراده، آرامش و حتی وجودِ مادی عاشق را از او ستانده و او را به مرتبه‌ای از فنا رسانده است.

در لایه‌های عمیق‌تر، این ابیات تأملی است بر گذر شتابان عمر و ناتوانی انسان در برابر تقدیر. کشمکش میان پنهان‌داشتنِ دردِ عشق و آشکارشدنِ آن توسط اشک‌ها، و همچنین حسرتِ فرصت‌های از دست رفته، فضای کلی شعر را به سوی نوعی اندوهِ عارفانه و رمانتیک سوق می‌دهد.

معنای روان

عشق آمد و اختیار نگذاشت در کشور دل قرار نگذاشت

عشق فرا رسید و تمامیِ اراده و اختیار را از من گرفت؛ در سرزمین وجودم (قلبم) ذره‌ای آرامش باقی نگذاشت.

نکته ادبی: کشور دل استعاره‌ای از نهاد و باطن انسان است که عشق بر آن سلطه یافته است.

از جان اثری نماند در تن وزخاک تنم غبار نگذاشت

بر اثر شدتِ رنج و عشق، دیگر هیچ اثری از جان و روان در تنم باقی نمانده و از وجود خاکی و مادی من حتی غباری هم برجای نگذاشته است.

نکته ادبی: اغراق در جهت بیان فنای عاشق در راه معشوق.

کیفیت چشم پرخمارت در هیچ سری خمار نگذاشت

کیفیتِ سکرآور و مست‌کننده چشمانِ خمارآلودِ تو چنان است که هیچ مستیِ دیگری در هیچ سری باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: خمار به معنای بازمانده مستی است که در اینجا با ویژگی‌های چشم معشوق پیوند خورده است.

پنهان میخواست دل غمت را این دیدهٔ اشگبار نگذاشت

قلبم قصد داشت غمِ عشقِ تو را پنهان نگه دارد، اما این چشمانِ گریانم اجازه ندادند و رازم را فاش کردند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه میان نهان‌خانه دل و افشاگری چشم.

تا جلوه کند درو جمالت اشگم در دل غبار نگذاشت

اشک‌های من غبارِ آلودگی را از دلم شست تا آماده شود و جمالِ تو در آن جلوه‌گری کند.

نکته ادبی: تمثیل آینه و غبار برای دل که با اشک صیقل یافته است.

عبرت نتوان گرفت از دهر چون فرصت اعتبار نگذاشت

نمی‌توان از روزگار عبرت گرفت و تجربه اندوخت، چرا که فرصت و مهلتِ کافی برای تأمل و درنگ باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: اشاره به شتاب گذر عمر که مانع کسب تجربه می‌شود.

نشگفته بریخت غنچه دل تعجیل خزان بهار نگذاشت

غنچه دلِ من پیش از آنکه شکوفا شود، پژمرد و ریخت؛ زیرا شتابِ خزانِ بی‌موقع، مجالِ بهار را از آن گرفت.

نکته ادبی: استعاره از ناکامی و پیری زودرس یا ناامیدی در جوانی.

رفتم که بپاش جان فشانم دستم بگرفت و یار نگذاشت

قصد کردم که جانم را در پای تو فدا کنم، اما دستم را گرفتند و یارم (یا سرنوشتم) اجازه نداد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ناکامی عاشق در رسیدن به غایت آرزویش یعنی فدا شدن.

رفتم که کنم شکایت از فیض کوتاهی روزگار نگذاشت

رفتم تا از دستِ فیض (یا روزگار) شکایتی کنم، اما کوتاهیِ عمر و زمانه اجازه نداد تا به این مقصود برسم.

نکته ادبی: اشاره به بی‌آزاری یا جبر زمانه که حتی فرصت گلایه را هم از انسان می‌گیرد.

آرایه‌های ادبی

استعاره کشور دل

دل به سرزمینی تشبیه شده که عشق در آن حکمرانی می‌کند.

اغراق از جان اثری نماند

توصیفِ شدتِ عشق که منجر به فنای عاشق شده است.

تضاد نشکفته و خزان

تقابل میان شروع زندگی (غنچه) و پایان آن (خزان).