دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۷۲

فیض کاشانی
یک محرم راز در جهان نیست یک دوست بزیر آسمان نیست
غیر از غم عشق همدمی کو کز صحبت آن دلم گران نیست
فریاد زدست این کرانان جانرا از عذابشان امان نیست
من طاقت احمقان ندارم جز مرک سزای احمقان نیست
یارب یا رب غم تو خواهم دل جز بغم تو شادمان نیست
تا یافت بکوی عشق راهی دل را غم جان سرجهان نیست
خود جان جهان جهان جان شد دل بستهٔ انی جهان و جان نیست
شور عشقی چو هست در سر دلرا پروای این و آن نیست
جائی نتوان نشست ای فیض کافسانهٔ عشق در میان نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گویای غربت و تنهاییِ انسانِ عارف یا عاشقی است که در میانِ اهلِ روزگار، هم‌زبانی نمی‌یابد. شاعر در ابتدا با لحنی گلایه‌آمیز از کوته‌فکری و جهلِ مردمانِ ظاهربین شکایت می‌کند و آنان را مانعِ آسایشِ جان می‌داند، اما به تدریج مسیرِ دل را از این دنیایِ محدود به سوی یگانه معشوقِ هستی تغییر می‌دهد.

در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که تنها پناهگاهِ راستین، غمِ عشقِ الهی است. وقتی دل با آن حقیقتِ ازلی پیوند می‌خورد، دیگر هیچ‌کدام از تعلقاتِ مادی یا قضاوت‌های مردمانِ نادان اهمیتی ندارد و سرانجام این‌گونه تبیین می‌شود که عشق، داستانِ جاری در تمامِ عالم است و جایی از آن خالی نیست.

معنای روان

یک محرم راز در جهان نیست یک دوست بزیر آسمان نیست

در این دنیا، هیچ‌کس نیست که رازدار و محرمِ اسرارِ من باشد و دوستی که شایسته‌یِ این نام باشد، زیرِ این آسمان یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: واژه‌ی "محرم راز" در عرفان به کسی گفته می‌شود که اهلیتِ شنیدنِ اسرارِ قلبی را دارد و استعاره از فقدانِ هم‌فکر و همدل در محیطِ شاعر است.

غیر از غم عشق همدمی کو کز صحبت آن دلم گران نیست

بجز غمِ عشق که همدمی وفادار است، دیگر چه کسی را می‌توان یافت که همنشینی با او، بارِ سنگینی بر دوشِ دلم نگذارد؟

نکته ادبی: "گران بودن" در اینجا کنایه از ملال‌آور بودن و ایجادِ سنگینی و اندوه در روح است.

فریاد زدست این کرانان جانرا از عذابشان امان نیست

فریاد از دستِ این مردمِ کوته‌فکر که فقط به ظاهرِ امور (کرانه‌ها) توجه دارند؛ جانِ من از دستِ آزار و اذیتِ آن‌ها هیچ آسایشی ندارد.

نکته ادبی: "کرانان" استعاره از کسانی است که در سطحِ مسائلِ دنیوی باقی مانده‌اند و به عمق و حقیقتِ معنا نرسیده‌اند.

من طاقت احمقان ندارم جز مرک سزای احمقان نیست

من توان و تحملِ همنشینی با افرادِ نادان را ندارم؛ چرا که مرگ تنها مجازات و سزایِ شایسته‌یِ این احمقان است.

نکته ادبی: لحنِ بسیار قاطع و تندِ شاعر در این بیت نشان‌دهنده‌یِ بیزاریِ عمیقِ او از جهل است.

یارب یا رب غم تو خواهم دل جز بغم تو شادمان نیست

پروردگارا، من تنها غمِ تو را طلب می‌کنم؛ چرا که دلِ من جز با اندوهِ عشقِ تو، رویِ شادی را نمی‌بیند.

نکته ادبی: تضادِ میان "غم" و "شادمان" در اینجا به این معناست که در عرفان، غمِ عشقِ الهی عینِ شادی و کمال است.

تا یافت بکوی عشق راهی دل را غم جان سرجهان نیست

از لحظه‌ای که دل توانست راهی به سویِ کویِ عشق پیدا کند، دیگر هیچ اهمیتی به جانِ خود یا کلِ این دنیا نمی‌دهد.

نکته ادبی: "سرِ جهان" به معنیِ کلِ هستی و یا تمامیِ امورِ مربوط به دنیاست.

خود جان جهان جهان جان شد دل بستهٔ انی جهان و جان نیست

آن معشوق که خود جانِ جهان است، اکنون تمامِ دنیایِ جانِ من شده است؛ بنابراین دلِ من دیگر به این جهانِ خاکی و این جانِ ناچیز، وابسته نیست.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از بازیِ کلامی بین "جانِ جهان" و "جهانِ جان"، اتحادِ وجودیِ خود با معشوق را نشان می‌دهد.

شور عشقی چو هست در سر دلرا پروای این و آن نیست

وقتی که شور و حالِ عشق در سرِ من می‌جوشد، دل دیگر دغدغه‌یِ این و آن یا مسائلِ پیشِ پا افتاده را ندارد.

نکته ادبی: "پروا" به معنایِ اهمیت دادن و دغدغه داشتن است که در اینجا نفی شده است.

جائی نتوان نشست ای فیض کافسانهٔ عشق در میان نیست

ای فیض، جایی در این دنیا وجود ندارد که در آن سخن و حکایتِ عشق در میان نباشد.

نکته ادبی: "فیض" تخلصِ شاعر است که در بیتِ آخر برای هویت‌بخشی به شعر استفاده شده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) غم تو / شادمان

شاعر با آوردنِ غم در کنارِ شادمانی، پارادوکسِ عرفانیِ لذت‌بخش بودنِ دردِ عشق را نشان داده است.

واج‌آرایی جان جهان جهان جان

تکرار و جابجاییِ واژگان که علاوه بر زیباییِ صوتی، بر اتحادِ عاشق و معشوق تأکید دارد.

تخلص ای فیض

اشاره به نامِ شاعر در بیتِ پایانی که از سنت‌های دیرینه‌یِ غزل‌سراییِ فارسی است.

کنایه کرانان

کنایه از مردمانِ سطحی‌نگر و ناآگاه که از حقیقتِ معنا دور هستند.