دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۶۶

فیض کاشانی
اینجهانرا غیر حق پروردگاری هست نیست هیچ دیاری بجز حق در دیاری هست نیست
عارفان را جز خدا با کس نباشد الفتی عاشقانرا غیر ذکر دوست کاری هست نیست
حق شناسانرا که بر باطل فشاندند آستین غیر کارحق و بارش کار و باری هست نیست
دل بعشق حق بیند از غیر حق بیزار شو غیرعشق حق و حق کاری و باری هست نیست
مست حق شو تا که باشی هوشیار وقت خود غیر مستش در دو عالم هوشیاری هست نیست
اختیار خود باو بگذار و بگذر زاختیار بنده را جز اختیارش اختیاری هست نیست
گر غمی داری بیار و عرض کن بر لطف او خستگانرا غیر لطفش غمگساری هست نیست
روزگار آنست کان با دوست می آید بسر غیر ایام وصالش روزگاری هست نیست
عمر آن باشد که صرف طاعت و تقوی شود جز زمان بندگی لیل و نهاری هست نیست
بیغمانی را که جز تن پروری کاری نبود بنگر اندر دستشان از تن غباری هست نیست
آنکه را آگه شد از تقصیر خود در کار حق جز دل بیمار و چشم اشکباری هست نیست
سعی کن تا سعی تو خالص شود از بهر حق غیرخالص روز محشر در شماری هست نیست
این عبادتها که عابد در دل شب میکند گر نباشد خالص آنرا اعتباری هست نیست
فیض در دنیا برای آخرت کاری نکرد مثل او در روز محشر شرمساری هست نیست
آه میکش ناله میکن شعر میگو مینویس رفتگانرا غیر دیوان یادگاری هست نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات در ستایش یگانگی خداوند و دعوت به سوی کمال معنوی و بندگی خالصانه سروده شده است. شاعر با زبانی صریح و استوار، مخاطب را به این حقیقت رهنمون می‌سازد که جز ذات اقدس الهی، هرآنچه در این جهان هستی دارد، سایه‌ای ناپایدار و بی‌اعتبار است و هر تلاشی که برای غیر او انجام شود، به بیراهه رفتن است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر ضرورتِ خلوصِ نیت، ترکِ تعلقاتِ مادی و سپردنِ اختیارِ خویش به دستِ اراده‌ی الهی است. شاعر زندگی حقیقی را تنها در سایه‌ی عشق و بندگی معبود تعریف می‌کند و هرگونه سعی و تلاشی را که خالی از این جوهرِ قدسی باشد، محکوم به فنا و بی‌بهای می‌داند و در پایان، شعر را تنها یادگاری ماندگار از عمرِ درگذشتگان برمی‌شمارد.

معنای روان

اینجهانرا غیر حق پروردگاری هست نیست هیچ دیاری بجز حق در دیاری هست نیست

در این جهان، هیچ صاحب اختیار و پروردگاری جز خداوند وجود ندارد و در هیچ سرزمینی حقیقتی جز ذاتِ حق یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تکرارِ «هست نیست» به عنوان ردیف، تأکیدی بر نفیِ ماسوی‌الله است.

عارفان را جز خدا با کس نباشد الفتی عاشقانرا غیر ذکر دوست کاری هست نیست

عارفان حقیقی جز با خداوند با هیچ‌کس انس و الفتی ندارند و عاشقانِ واقعی، دغدغه‌ای جز ذکر و یادِ دوست ندارند.

نکته ادبی: واژه «عارف» در اینجا به معنای کسی است که به مرتبه‌ی شناختِ قلبی رسیده است.

حق شناسانرا که بر باطل فشاندند آستین غیر کارحق و بارش کار و باری هست نیست

حق‌شناسانی که با بی‌اعتنایی از باطل روی گردانده‌اند، هیچ کار و باری جز انجامِ فرمانِ پروردگار ندارند.

نکته ادبی: «آستین فشاندن» کنایه از طرد کردن، ترک کردن و بی‌اعتنایی نسبت به چیزی است.

دل بعشق حق بیند از غیر حق بیزار شو غیرعشق حق و حق کاری و باری هست نیست

با عشقِ خداوند دلت را روشن کن و از غیر او بیزار شو، زیرا جز عشق و کارِ برای او، هیچ ارزشی در عالم نیست.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای تأکید بر انتخابِ راهِ حق.

مست حق شو تا که باشی هوشیار وقت خود غیر مستش در دو عالم هوشیاری هست نیست

در عشقِ خدا غرق شو تا به هوشیاریِ حقیقی دست یابی، چرا که جز در حالتِ مستیِ عرفانی از حق، هوشیاریِ واقعی در دو عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض‌نمایی) زیبایی میان مستی و هوشیاری به کار رفته است.

اختیار خود باو بگذار و بگذر زاختیار بنده را جز اختیارش اختیاری هست نیست

اختیارِ خود را به دستِ او بسپار و از منیّت و خواسته‌ی خود بگذر، زیرا بنده‌ی واقعی را جز اختیارِ خدا، اختیاری نیست.

نکته ادبی: اشاره به اصل توکل و واگذاری امور به مشیت الهی.

گر غمی داری بیار و عرض کن بر لطف او خستگانرا غیر لطفش غمگساری هست نیست

اگر غمی در دل داری، آن را نزد او ببر و بازگو کن، چرا که برای دردمندان، هیچ غمگسار و تسلی‌بخشی جز لطفِ خداوند وجود ندارد.

نکته ادبی: «خستگان» در اینجا به معنای دردمندان و رنج‌دیدگانِ راهِ حق است.

روزگار آنست کان با دوست می آید بسر غیر ایام وصالش روزگاری هست نیست

زندگیِ حقیقی تنها آن روزهایی است که با یاد و حضورِ دوست سپری می‌شود؛ غیر از ایامِ وصل، روزگارِ دیگری ارزشِ شمردن ندارد.

نکته ادبی: استعاره از روزگار به عنوان عمرِ مفید و حقیقی.

عمر آن باشد که صرف طاعت و تقوی شود جز زمان بندگی لیل و نهاری هست نیست

عمرِ حقیقی زمانی است که صرفِ عبادت و پرهیزکاری شود؛ جز در زمانِ بندگی، هیچ شب و روزی را نمی‌توان عمرِ واقعی نامید.

نکته ادبی: تقابل میان وقتِ هدر رفته و وقتِ صرف شده در راهِ طاعت.

بیغمانی را که جز تن پروری کاری نبود بنگر اندر دستشان از تن غباری هست نیست

به آن بی‌غمانی که کارشان تنها رسیدگی به جسم و تن‌پروری است بنگر؛ در دستاوردِ آنان، هیچ اثر و غباری از ارزش‌های معنوی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از «غبار» برای نشان دادنِ ناچیزیِ دستاوردِ دنیوی.

آنکه را آگه شد از تقصیر خود در کار حق جز دل بیمار و چشم اشکباری هست نیست

کسی که از کوتاهی‌های خود در راهِ حق آگاه شود، از دستاوردِ دنیا جز دلی بیمار از حسرت و چشمانی اشک‌بار چیزی برایش باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: توصیفِ پشیمانیِ عارفانه با تصاویرِ «دلِ بیمار» و «چشمِ اشک‌بار».

سعی کن تا سعی تو خالص شود از بهر حق غیرخالص روز محشر در شماری هست نیست

بکوش تا تلاشت در زندگی فقط برای رضای خدا باشد، زیرا در روز قیامت، غیر از عملِ خالص، چیز دیگری در ترازوی سنجش قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم قرآنیِ اخلاص در عمل.

این عبادتها که عابد در دل شب میکند گر نباشد خالص آنرا اعتباری هست نیست

این عبادت‌هایی که عابد در دلِ شب انجام می‌دهد، اگر از روی ریا باشد و خالصانه نباشد، هیچ ارزش و اعتباری نزد خدا ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ قبولیِ عبادت که همان نیتِ پاک است.

فیض در دنیا برای آخرت کاری نکرد مثل او در روز محشر شرمساری هست نیست

شاعر (فیض) در دنیا کاری برای آخرت نکرد؛ لذا در روز قیامت، هیچ‌کس مانند او شرمسار و سرافکنده نخواهد بود.

نکته ادبی: شاعر با ضمیر سوم شخص به خود اشاره می‌کند تا حسرت و خضوعِ خود را نشان دهد.

آه میکش ناله میکن شعر میگو مینویس رفتگانرا غیر دیوان یادگاری هست نیست

آه بکش، ناله کن، شعر بگو و بنویس؛ چرا که از رفتگان، جز دیوانِ اشعارشان هیچ یادگاری در این جهان باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر میراثِ معنوی و هنری به عنوان تنها یادگارِ انسان.

آرایه‌های ادبی

ردیف هست نیست

تکرار این عبارت در پایانِ تمامیِ ابیات، ضرب‌آهنگِ موسیقیاییِ یکسان ایجاد کرده و بر مفهومِ نفیِ غیرِ خدا تأکیدِ بلاغی دارد.

پارادوکس (تناقض‌نمایی) مست حق شو تا که باشی هوشیار

شاعر میان مستی (از عشق خدا) و هوشیاری ارتباطی منطقی برقرار کرده که در ظاهر متناقض است اما در معنای عرفانی، عینِ کمال است.

کنایه بر باطل فشاندند آستین

کنایه از طرد کردن، بی‌اعتنایی کامل و قطعِ امید از امورِ دنیوی و باطل.