دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۵۸

فیض کاشانی
بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست مرو مرو که ترا نیز مدعائی هست
بیا بیا که هنوزم نفس درآمدنست ببار بر سر من گردگر بلائی هست
بکش بکش که نهم خنجر ترا گردن کشم کشم دگرت نیز اگر جفائی هست
بکن بکن بمن خسته آنچه نتوان کرد بجز دوا اگر این درد را دوائی هست
بکن بکن که جفای ترا نهادم سر مکن وفا و مروت گرت وفائی هست
ممان ممان زمن خسته هیچ رسم و اثر بکن را بیخ و بنم عشق را جزائی هست
بگو بگو بوصالت که سخت سوگندیست شب فراق ترا هیچ انتهائی هست
وفای وعده ندارد طمع زخوی تو فیض مرا بس است گرت وعدهٔ وفائی هست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر ترسیم‌گرِ نهایتِ شیدایی و ازخودگذشتگیِ عاشق در برابر معشوق است. در این اثر، فضایِ حاکم، فضایی است که در آن عاشق، درد و رنجِ ناشی از جفایِ معشوق را نه تنها پذیراست، بلکه آن را به‌عنوانِ راهِ رسیدن به او می‌طلبد.

شاعر در این ابیات، با لحنی تضرع‌آمیز و در عین حال جسورانه، معشوق را به بازگشت و حتی آزارِ بیشتر فرامی‌خواند. گویی در نگاهِ عاشق، نابودیِ کاملِ وجودِ او در مسیرِ عشق، بهایِ ناچیزی است که در برابرِ حضورِ معشوق می‌پردازد.

معنای روان

بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست مرو مرو که ترا نیز مدعائی هست

بیا و بازگرد چرا که من با تو سخن‌ها و ماجراها دارم. از نزدِ من مرو، چرا که تو نیز در قلبت خواسته‌ای از من داری.

نکته ادبی: واژه ماجرا به معنای گفت‌وشنود و نیازِ متقابل است.

بیا بیا که هنوزم نفس درآمدنست ببار بر سر من گردگر بلائی هست

بیا و نزدِ من بازگرد، زیرا هنوز نفسی در من باقی است که به سویت بیایم. اگر بلا و رنجی در وجودت هست، آن را بر سرِ من فرو بریز.

نکته ادبی: گردگر در اینجا به معنای که اگر به کار رفته است.

بکش بکش که نهم خنجر ترا گردن کشم کشم دگرت نیز اگر جفائی هست

مرا بکش و از میان ببر که من گردنم را آماده‌ی خنجرِ تو کرده‌ام. اگر جفا و ستمی دیگر در حقِ من داری، آن را روا دار و مرا با خود بکشان.

نکته ادبی: تکرار فعل برای تأکید بر اشتیاقِ عاشق به تسلیمِ محض استفاده شده است.

بکن بکن بمن خسته آنچه نتوان کرد بجز دوا اگر این درد را دوائی هست

هر چه در توان داری بر سرِ منِ خسته بیاور؛ چرا که برای این دردِ جانکاه، هیچ درمانی جز خودِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ عرفانیِ یگانگیِ درد و درمان در محبوب.

بکن بکن که جفای ترا نهادم سر مکن وفا و مروت گرت وفائی هست

به ستم کردن ادامه بده که من سر بر آستانِ جفایِ تو نهاده‌ام. اگر هم در نهادِ خود ذره‌ای وفا و مهربانی داری، آن را نثارِ من مکن و همان جفا را پیش بگیر.

نکته ادبی: نهادنِ سر، کنایه از تسلیم و سرسپردگیِ کامل است.

ممان ممان زمن خسته هیچ رسم و اثر بکن را بیخ و بنم عشق را جزائی هست

مگذار هیچ نام و نشانی از منِ شکست‌خورده باقی بماند. مرا از ریشه نابود کن که گویی مجازاتِ عاشقی همین است.

نکته ادبی: بیخ و بن در اینجا به معنای ریشه و بنیادِ هستیِ عاشق است.

بگو بگو بوصالت که سخت سوگندیست شب فراق ترا هیچ انتهائی هست

از وصالِ خود با من سخن بگو، چرا که سوگندِ تو برایم دشوار و سهمگین است. آیا این شبِ هجران و دوریِ تو، پایانی دارد؟

نکته ادبی: سخت سوگند است به معنای عهدِ سنگین و دشوارِ میان عاشق و معشوق است.

وفای وعده ندارد طمع زخوی تو فیض مرا بس است گرت وعدهٔ وفائی هست

ای فیض، من از خوی و عادتِ تو انتظارِ وفای به عهد ندارم. همین که تو ذره‌ای به فکرِ وفا باشی، برایِ من کافی و ارزشمند است.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر (فیض) و ناامیدیِ عامدانه از عهدشکنیِ معشوق.

آرایه‌های ادبی

تکرار (واج‌آرایی و واژگانی) بیا بیا، مرو مرو، بکش بکش، بکن بکن

این تکرارها برای ایجادِ ضرب‌آهنگِ تند و نشان‌دادنِ اضطرار و بی‌قراریِ شدیدِ عاشق به کار رفته است.

تضاد (تناقض) درد و درمان

عاشق معشوق را هم عاملِ رنج و درد و هم تنها مرهم و درمانِ آن می‌داند.

استعاره شب فراق

دوری از معشوق به شبِ تاریک و طولانی تشبیه شده است.

کنایه سر نهادن

کنایه از پذیرشِ مطلقِ قضا و قدرِ معشوق.