دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۵۶

فیض کاشانی
بیا که از ازلم با تو آشنائی هست زعکس روی تو در دیده روشنائی هست
بدل زچشم خرابت خرابی و مستی بجان زباده لعل تو جانفزائی هست
زتاب زلف تو گر دل بخویش می پیچد زلعل دلکشت اسباب دلگشائی هست
مرا زشیوه بیگانگیت باکی نیست میان عشق من و حسنت آشنائی هست
اگرچه دست من از دامن تو کوتاهست ولیک دامن لطف ترا رسائی هست
زسنگ قهر تو بر دل شکستی ار آید زلطفهای لطیف تو مومیائی هست
دل شکسته کجا بندم و دهم بکدام زپای تا سرت آئین دلربائی هست
سزد که فخر کند بر شهان گدای درت که پادشاهی عالم درین گدائی هست
نمیرسد بجدائی غمی درین عالم چه هر کجا که غمی هست در جدائی هست
چنانکه با تو مرا جانب وفا مرعیست ترا وفای مراعات بیوفائی هست
نیازمند خدا از دو کون مستغنی است که هر چه در دو جهان هست در خدائی هست
توان بتقوی و طاعت جهان بدست آورد رساست دست کسی را که پارسائی هست
توانی آنکه کنی بر دو کون پادشهی اگر ترا بسر خویش پادشاهی هست
سجود شکر بود فرض بی نوایانرا هزار راحت در رنج بینوائی هست
اگر چه فیض بمقصود ره نمیداند ولیک در طلبش نور رهنمائی هست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات که در قالب غزل عرفانی-عاشقانه سروده شده است، تجلی‌گاه پیوند دیرینه و ازلی میان عاشق و معشوق است. شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال عارفانه، به ترسیم رابطه‌ای می‌پردازد که فراتر از حدود مادی و دنیوی است و از پیوند روح با محبوب ازلی حکایت دارد. فضا، فضای دلدادگیِ مشتاقانه است که در آن رنج‌ها و سختی‌های راه، در پرتو نگاه و لطف معشوق، معنای خود را بازمی‌یابند و به سروری و آرامش بدل می‌شوند.

درونمایه اصلی این اثر، استغنای ناشی از نیاز به درگاه حضرت حق و پادشاهی بر نفس است. شاعر بر این باور است که هرکس در طریقتِ عشق و پارسایی گام نهد، بی‌نیاز از هر دو جهان خواهد بود. تناقض‌های زیبایی همچون رنج و راحت، فقر و پادشاهی، و بی‌وفایی و وفا در جای‌جای کلام دیده می‌شود که همگی نشان‌دهنده پیچیدگی‌های سلوک عرفانی و عمق درک شاعر از تضادهای وجودی انسان در مسیر کمال است.

معنای روان

بیا که از ازلم با تو آشنائی هست زعکس روی تو در دیده روشنائی هست

ای محبوب، بازگرد که پیوند و آشنایی ما به زمان ازل بازمی‌گردد. نوری که در دیدگان من می‌بینی، تنها به سبب انعکاس چهره درخشان توست.

نکته ادبی: واژه 'ازل' به معنای زمان بی‌آغاز و پیش از خلقت است که در عرفان برای اشاره به میثاق الست به کار می‌رود.

بدل زچشم خرابت خرابی و مستی بجان زباده لعل تو جانفزائی هست

از چشمان فریبنده و مست تو، خرابی و مستی نصیب قلبم می‌شود و از لب‌های سرخ و حیات‌بخش تو، زندگی و توان دوباره به جانم می‌رسد.

نکته ادبی: تشبیه لب به 'لعل' کنایه از سرخی، درخشش و ارزشمندی آن نزد عاشق است.

زتاب زلف تو گر دل بخویش می پیچد زلعل دلکشت اسباب دلگشائی هست

اگرچه پیچ و تاب زلف تو، دلم را آشفته و بی‌قرار می‌کند، اما در مقابل، لب‌های شیرین و دل‌انگیزت کلید گشایش و آرامشِ دل من است.

نکته ادبی: تضاد زیبایی میان 'پیچیدن دل' (آشفتگی) و 'دلگشائی' (آرامش) برقرار است.

مرا زشیوه بیگانگیت باکی نیست میان عشق من و حسنت آشنائی هست

من از رفتارِ غریبانه و سرد تو هیچ ترسی ندارم، چرا که میان عشقِ سوزان من و زیباییِ خیره‌کننده تو، پیوندی عمیق و ازلی برقرار است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشقِ واقعی فراتر از برخورد ظاهری معشوق است.

اگرچه دست من از دامن تو کوتاهست ولیک دامن لطف ترا رسائی هست

اگرچه دست من کوتاه است و توانِ رسیدن به دامانِ وصلِ تو را ندارم، اما دامنِ رحمت و لطف تو آن‌قدر وسیع و رسا هست که به من برسد.

نکته ادبی: ایهام در 'رسائی' که هم به معنای دور و دراز بودن است و هم به معنای قدرت و توانایی برای دست‌گیری.

زسنگ قهر تو بر دل شکستی ار آید زلطفهای لطیف تو مومیائی هست

اگر از قهرِ تو زخمی بر دلم بنشیند، مرهمِ لطف و مهربانی‌های تو مانند مومیایی، آن زخم را درمان می‌کند.

نکته ادبی: مومیایی در طب قدیم ماده‌ای بسیار باارزش و ترمیم‌کننده برای شکستگی‌های استخوان و زخم‌ها بوده است.

دل شکسته کجا بندم و دهم بکدام زپای تا سرت آئین دلربائی هست

دلم شکسته است و نمی‌دانم کجا آن را به بند کشم و به چه کسی بسپارم، چرا که سر تا پای تو، آیینه‌ای از زیبایی و دلربایی است و هر سو که بنگرم، جذابیتی نو می‌بینم.

نکته ادبی: استفاده از 'آیین' در معنای روش و متدولوژیِ دلبری و افسون‌گری.

سزد که فخر کند بر شهان گدای درت که پادشاهی عالم درین گدائی هست

سزاوار است که گدای درگاه تو بر پادشاهانِ عالم فخر بفروشد، زیرا در همین گدایی و افتادگی، پادشاهیِ حقیقیِ جهان نهفته است.

نکته ادبی: تضاد میان گدایی ظاهری و پادشاهی باطنی از بن‌مایه‌های اصلی عرفان است.

نمیرسد بجدائی غمی درین عالم چه هر کجا که غمی هست در جدائی هست

در این جهان، هیچ غمی به اندازه دردِ دوری و جدایی نیست؛ زیرا هر جا که غمی وجود دارد، ریشه‌اش در جدایی است.

نکته ادبی: اشاره به بنیاد غم در هستی که ناشی از دوری روح از اصل خویش است.

چنانکه با تو مرا جانب وفا مرعیست ترا وفای مراعات بیوفائی هست

همان‌طور که من در برابر تو وفاداری را پیشه کرده‌ام، تو نیز انگار در وفاداریِ خود، تخصص عجیبی در بی‌وفایی داری.

نکته ادبی: کنایه از طنازی معشوق که بی‌وفایی‌اش خود نوعی از ارتباط با عاشق است.

نیازمند خدا از دو کون مستغنی است که هر چه در دو جهان هست در خدائی هست

کسی که نیازمند و بنده خداست، از هر دو جهان بی‌نیاز است؛ چرا که هرچه در هستی وجود دارد، در ملکوتِ خداوند نهفته است.

نکته ادبی: مفهوم 'مستغنی' بودن در عین فقر، پارادوکسی است که ریشه در توحید دارد.

توان بتقوی و طاعت جهان بدست آورد رساست دست کسی را که پارسائی هست

با پرهیزگاری و فرمان‌برداری می‌توان به کامیابی‌های دنیا رسید؛ دست کسی که اهل پارسایی است، به هر چه بخواهد می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر عملیِ اخلاق و دینداری در پیشبرد امور زندگی.

توانی آنکه کنی بر دو کون پادشهی اگر ترا بسر خویش پادشاهی هست

اگر بتوانی بر نفسِ خودت پادشاهی کنی و آن را به کنترل درآوری، می‌توانی بر هر دو عالم حکمرانی کنی.

نکته ادبی: تاکید بر 'سِر خویش' به معنای درون و نفس اماره که کلید قدرت است.

سجود شکر بود فرض بی نوایانرا هزار راحت در رنج بینوائی هست

بر بی‌پناهان و فقیران واجب است که سجده شکر به‌جا آورند، زیرا در دلِ همین رنجِ تنگدستی، هزاران نوع آسایش و برکت نهفته است.

نکته ادبی: پارادوکس 'راحت در رنج' برای بیانِ ارزشِ معنویِ صبر.

اگر چه فیض بمقصود ره نمیداند ولیک در طلبش نور رهنمائی هست

اگرچه من (فیض) راه رسیدن به مقصد اصلی را نمی‌دانم، اما در خودِ همین جست‌وجو و طلب، نوری از هدایت نهفته است که راه را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تلاش برای یافتنِ حق، خود بخشی از مسیر هدایت است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) پادشاهی عالم درین گدائی هست

جمع کردن دو مفهوم متضاد گدایی و پادشاهی برای بیانِ ارزش والای عبودیت.

استعاره چشم خراب

اشاره به چشمان مست و فریبنده که با نگاه خود عاشق را از پای درمی‌آورد.

ایهام رسائی

هم به معنای دوری و وسعت دامان و هم به معنای قدرت و توانایی دست‌گیری.

تشبیه مومیائی

تشبیه لطف معشوق به مومیایی برای درمانِ شکستگیِ دل.