دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۵۳

فیض کاشانی
بادهٔ تلخ کهنم آرزوست ساقی سیمین ذقنم آرزوست
زهد ریا عیش مرا تلخ کرد دلبر شیرین دهنم آرزوست
صحبت زاهد همه خار غمست شاهد گل پیرهنم آرزوست
خال معنبر برخی چون قمر زلف شکن در شکنم آرزوست
خیز و لب خود بلب من بنه بوسه بر آن لب زدنم آرزوست
خیز که از توبه پشیمان شدم ساقی پیمان شکنم آرزوست
تلخ بگو زان لب و دشنام ده باده زجام سخنم آرزوست
خیز و بکش تیغ و بکش تا بحشر زندگی در کفنم آرزوست
نی غم زر دارم و نی سیم فیض دلبر سیمین بدنم آرزوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتابی از اشتیاقِ سوزانِ شاعر برای رسیدن به وصالِ معشوق و گریز از بندهایِ تصنعیِ زهدِ ظاهری است. شاعر با زبانی صریح و بی‌پرده، عشق را فراتر از آدابِ خشکِ دینی می‌داند و به دنبالِ تجربه‌ای ناب و روحانی از هم‌نشینی با محبوب است.

در این سروده، تضادی میانِ زهدِ خشک و عشقِ شورانگیز ترسیم شده است. شاعر با استفاده از نمادهایی چون «باده»، «ساقی» و «زلف و خال»، فضایی عرفانی و عاشقانه خلق کرده که در آن، حتی رنجِ هجران و تلخیِ دشنامِ یار نیز برایش شیرین و خواستنی است.

معنای روان

بادهٔ تلخ کهنم آرزوست ساقی سیمین ذقنم آرزوست

دلم شرابِ کهن و پرشور می‌خواهد؛ تشنه‌ی دیدارِ ساقی‌ام که چهره‌ای درخشان و سپید دارد.

نکته ادبی: بادهٔ کهن استعاره از عشقِ پخته؛ ساقی سیمین‌ذقن توصیفِ لطافتِ معشوق است.

زهد ریا عیش مرا تلخ کرد دلبر شیرین دهنم آرزوست

زهد و پرهیزکاریِ توأم با ریا، کامِ مرا تلخ کرده است؛ اکنون در جست‌وجوی دلبرِ شیرین‌سخنی هستم تا حلاوت را به زندگی‌ام بازگرداند.

نکته ادبی: زهدِ ریا تقابلِ زهدِ ظاهری با حقیقتِ عشق است.

صحبت زاهد همه خار غمست شاهد گل پیرهنم آرزوست

همنشینی با زاهدانِ خشک‌مغز، جز رنج و اندوهِ خارگونه ثمری ندارد؛ من مشتاقِ دیدارِ یاری هستم که همچون گل، طراوت و زیبایی به همراه دارد.

نکته ادبی: شاهد در اینجا به معنای معشوقِ زیبا و گلِ پیرهن استعاره از زیباییِ لطیفِ اوست.

خال معنبر برخی چون قمر زلف شکن در شکنم آرزوست

در آرزوی آن یار هستم که خالی خوشبو و معطر بر چهره‌ای همچون ماه دارد و گیسوانی پرچین و شکن به صورتِ پریشان بر چهره ریخته است.

نکته ادبی: خالِ معنبر استعاره از زیبایی و خوشبویی؛ شکن در شکن توصیفِ پیچ‌درپیچِ زلف است.

خیز و لب خود بلب من بنه بوسه بر آن لب زدنم آرزوست

برخیز و لبانت را بر لب‌های من بگذار؛ چرا که تمامِ اشتیاقم بوسیدنِ لب‌های توست.

نکته ادبی: خیز فعلِ امر برای ترغیبِ معشوق به نزدیکی و وصالِ جسمانی است.

خیز که از توبه پشیمان شدم ساقی پیمان شکنم آرزوست

برخیز که از توبه کردنِ خود پشیمان شدم؛ مشتاقِ ساقی‌ام که هر بار پیمانِ خود را می‌شکند و با بی‌وفاییِ خویش، مرا در تبِ انتظار می‌سوزاند.

نکته ادبی: پیمان‌شکن صفت برای ساقی، اشاره به بی‌وفاییِ شیرینِ معشوق در سنتِ شعرِ فارسی است.

تلخ بگو زان لب و دشنام ده باده زجام سخنم آرزوست

حتی اگر قرار است کلامی تلخ بر زبان آوری، آن را بگو؛ چرا که من حتی از سخنانِ تندِ تو نیز همچون شرابِ گوارا لذت می‌برم.

نکته ادبی: سخن به مثابه‌یِ شرابِ مست‌کننده است؛ تلخ‌گوییِ یار برای عاشق شیرین است.

خیز و بکش تیغ و بکش تا بحشر زندگی در کفنم آرزوست

برخیز و با خنجرِ عشوه، مرا به هلاکت برسان؛ چرا که حتی در حالتِ مرگ و قرار گرفتن در کفن نیز، زندگی و آرامش را در کنارِ تو می‌جویم.

نکته ادبی: تیغ استعاره از نگاهِ نافذ؛ زندگی در کفن پارادوکسِ زیبایی برای نشان دادنِ فنایِ عاشق در معشوق است.

نی غم زر دارم و نی سیم فیض دلبر سیمین بدنم آرزوست

من هیچ نیازی به مال و ثروتِ دنیا ندارم؛ تمامِ آرزوی من رسیدن به آن دلبرِ زیبا و سیمین‌تنی است که در خیال دارم.

نکته ادبی: سیمین‌بدن توصیفِ کمالِ زیبایی و درخشندگیِ پوستِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بادهٔ کهن

اشاره به عشقِ دیرینه و پخته که تأثیری عمیق بر جانِ عاشق دارد.

تضاد زهد ریا عیش مرا تلخ کرد

تقابلِ تلخیِ ناشی از زهدِ ظاهری با شیرینیِ آرزویِ وصالِ معشوق.

تشبیه خال معنبر

تشبیه خال به عنبر (ماده‌ای خوشبو) برای تأکید بر زیبایی و جذابیتِ آن.

پارادوکس زندگی در کفن

آرزویِ وصالِ ابدی حتی در شرایطِ مرگ، که نشان‌دهنده‌یِ شدتِ عشق است.