دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۴۹

فیض کاشانی
زار و نزار و خسته ام و بی قرار دوست از من ای صبا ببر خبری تا دیار دوست
گو یاد کن زحال جگر خستگان هجر آنشب که هست روز و شب اندر کنار دوست
کی در خور غمست و فراق آنکه سالها بوده است در نعیم وصال و جوار دوست
قطع امید کرده زدنیا و آخرت نومید از دو عالم و امیدوار دوست
بر رهگذار دوست نشسته است منتظر بر کف گرفته جان ز برای نثار دوست
درگردنت صبا چو تنم خاک ره شود در کوی دوست ریزش و در رهگذار دوست
ای آنکه واقفی زدرون و برون کار رمزی بما بگوی ز اسرار کار دوست
جز کار و بار دوست ندانیم کار و بار دگر مائیم جانی و دلی و کار و بار دوست
صبر و وفا نیاز وفنا فیض کار ماست جور و جفا و غنچ و دلالست کار دوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ حالِ عاشقی‌ست که در راهِ رسیدن به معشوق، از تعلقاتِ دو عالم دست شسته و جز به محبوب نمی‌اندیشد. فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای از دردِ فراق، سوزِ اشتیاق و تسلیمِ محض در برابرِ مشیتِ دوست است. شاعر در این قطعات، خویشتن را فداییِ کویِ دوست می‌داند که تنها دارایی‌اش، رنجِ هجران و امیدِ وصال است.

مفهومِ محوری این سروده، تجلیِ مقامِ «فنا» است؛ جایی که عاشق، هستیِ خویش را در گروِ رضایِ دوست می‌بیند. در این وادی، ناملایماتِ روزگار و جفایِ معشوق، نه تنها مایه گلایه نیست، بلکه جزئی از آدابِ عاشقی و آزمون‌هایِ این راهِ دشوار تلقی می‌شود.

معنای روان

زار و نزار و خسته ام و بی قرار دوست از من ای صبا ببر خبری تا دیار دوست

من از شدتِ دوری و بی‌قراری برایِ محبوب، ناتوان، رنجور و درمانده‌ام؛ ای نسیمِ صبا، پیامِ مرا به سویِ کویِ یار ببر.

نکته ادبی: زار و نزار هر دو به معنای ضعیف و ناتوان هستند و تکرار آن‌ها برای تأکید بر کثرتِ رنج است.

گو یاد کن زحال جگر خستگان هجر آنشب که هست روز و شب اندر کنار دوست

به یار بگو به یادِ کسانی باشد که از دردِ دوریِ او جگرشان خون شده است؛ همان کسانی که شب‌هایشان به امیدِ رسیدن به وصالِ دوست سپری می‌شود.

نکته ادبی: جگرخستگان کنایه از کسانی است که از شدتِ غم و هجران درونی پرخون دارند.

کی در خور غمست و فراق آنکه سالها بوده است در نعیم وصال و جوار دوست

کسی که سال‌هایِ متمادی در نعمتِ وصل و هم‌نشینی با دوست بوده است، هرگز تابِ تحملِ رنجِ دوری و فراقِ او را ندارد.

نکته ادبی: جواردوست به معنایِ همسایگی و مجاورت با محبوب است که در عرفان، مرتبه‌ای از وصال محسوب می‌شود.

قطع امید کرده زدنیا و آخرت نومید از دو عالم و امیدوار دوست

من دیگر از دنیا و آخرت قطعِ امید کرده‌ام و تنها دلبسته‌ام به دوست است و به جز او امیدی به هیچ‌کجایِ این دو جهان ندارم.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ مقامِ استغنایِ عارف از دو عالم و تمرکزِ کامل بر یگانگیِ محبوب است.

بر رهگذار دوست نشسته است منتظر بر کف گرفته جان ز برای نثار دوست

عاشق با جان‌فشانی و آمادگیِ کامل برایِ نثارِ جان، در مسیرِ گذرگاهِ معشوق به انتظار نشسته است.

نکته ادبی: جان بر کف گرفتن کنایه از آمادگی برایِ مرگ و فدا کردنِ جان در راهِ معشوق است.

درگردنت صبا چو تنم خاک ره شود در کوی دوست ریزش و در رهگذار دوست

ای نسیمِ صبا، زمانی که من در مسیرِ عشقِ تو فانی شدم و پیکرم به خاکِ راه بدل گشت، آن خاک را در کویِ دوست و بر سرِ راهش بپاش.

نکته ادبی: خاک ره شدن استعاره از مرگِ عاشق و رسیدن به نهایتِ تواضع و فنا در طریقِ عشق است.

ای آنکه واقفی زدرون و برون کار رمزی بما بگوی ز اسرار کار دوست

ای کسی که از اسرارِ درون و بیرونِ امور آگاهی، اندکی از رازهایِ نهفته در کارِ معشوق را برایِ ما بازگو کن.

نکته ادبی: مخاطب در اینجا می‌تواند نسیمِ صبا یا به تعبیری عارفِ واصل و آگاه به اسرارِ الهی باشد.

جز کار و بار دوست ندانیم کار و بار دگر مائیم جانی و دلی و کار و بار دوست

ما جز به کار و بارِ دوست نمی‌اندیشیم و به آن مشغول نیستیم؛ تمامِ هستیِ ما (جان و دل) متعلق به دوست است و کارِ ما فقط خدمت به اوست.

نکته ادبی: کار و بار در اینجا به معنایِ مشغله و اشتغالِ قلبی و روحی به معشوق است.

صبر و وفا نیاز وفنا فیض کار ماست جور و جفا و غنچ و دلالست کار دوست

سهمِ ما در این راه، صبوری و وفاداری و فانی شدن است و سهمِ دوست، ناز و کرشمه و جفا کردن است.

نکته ادبی: فنا در اینجا اشاره به مقامِ فنایِ عارفانه دارد که اوجِ کمالِ سالک در طریقِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خاک ره

استعاره از جسمِ فانیِ عاشق که پس از مرگ به خاک تبدیل می‌شود.

کنایه جان بر کف گرفتن

کنایه از آمادگی برای شهادت و تقدیم کردنِ جان در راه معشوق.

تشخیص خطاب به صبا

جان‌بخشی به نسیم صبا و قرار دادن آن به عنوان پیام‌رسان میانِ عاشق و معشوق.

تضاد صبر و وفا در مقابل جور و جفا

تقابلِ میانِ وظایفِ عاشق (صبر و وفا) و رفتارِ معشوق (جفا و ناز).