دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۳۰

فیض کاشانی
جنونی در سرم ماوا گرفتست سرم را سر بسر سودا گرفتست
خردگر این بود کاین عاقلانراست خوش آنسرکش جنون مأوا گرفتست
ندارد چشم مجنون کس و گرنه دو عالم را رخ لیلا گرفتست
بچشم خلق چون طفلان نمایند که باز یشان زسرتا پا گرفتست
مسلمانان ره عقبی کدامست دلم از وحشت دنیا گرفتست
بپای جان زغفلت هست بندی و گرنه ره سوی عقبا گرفتست
مشو ای فیض بابیگانه همراز چو وابینی ترا ازما گرفتست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درون‌مایه اصلی این غزل، تقابل میان عقلِ حسابگرِ دنیوی و شیداییِ عاشقانه است. شاعر با زبانی صریح بیان می‌کند که آنچه مردم عقل می‌نامند، در برابر دیوانگیِ عارفانه، ارزشی ندارد و این جنون، راهی برای رهایی از قیدوبندهای فانی دنیاست.

شاعر در این ابیات، با رویکردی زاهدانه و عرفانی، از وحشتِ تعلقاتِ مادی سخن می‌گوید و سالک را به دوری از نااهلان و بیگانگان دعوت می‌کند تا پیوندِ روحانی‌اش با حقیقت هستی، که همان معشوق ازلی است، گسسته نشود.

معنای روان

جنونی در سرم ماوا گرفتست سرم را سر بسر سودا گرفتست

دیوانگی و شورِ عشق در ذهنِ من خانه کرده و تمامِ وجودم را به کلی درگیرِ سودا و سودازدگیِ عاشقانه کرده است.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای اندیشه و خیالِ عشق و نیز شور و دیوانگی است که با جنون در مصراع اول تناسب دارد.

خردگر این بود کاین عاقلانراست خوش آنسرکش جنون مأوا گرفتست

اگر خِرَدِ عاقلانِ دنیاپرست این است که می‌بینیم، پس درود بر آن جنونِ سرکش و آزاد که من آن را پناهگاهِ خود برگزیده‌ام.

نکته ادبی: تقابلِ خرد و جنون در اینجا تضادی برای نشان دادن برتریِ عشق بر عقلِ مصلحت‌اندیش است.

ندارد چشم مجنون کس و گرنه دو عالم را رخ لیلا گرفتست

چشمِ عاشق (مجنون) کسی جز معشوق را نمی‌بیند؛ وگرنه حقیقت این است که زیباییِ معشوق (لیلا) تمامِ هستی و دو جهان را فرا گرفته است.

نکته ادبی: استفاده از اسامی مجنون و لیلا به عنوان نمادهای عارف و حقیقتِ الهی، تلمیحی به داستان‌های کهن عاشقانه است.

بچشم خلق چون طفلان نمایند که باز یشان زسرتا پا گرفتست

آنان که در بندِ عشق‌اند، در نگاهِ مردمِ ظاهربین همچون کودکانِ نادان به نظر می‌رسند، چرا که «بازِ عشق» تمامِ وجودشان را صید و تسخیر کرده است.

نکته ادبی: باز در اینجا استعاره از نیروی عشق یا جذبه‌ای است که عاشق را از خویشتنِ خویش ربوده است.

مسلمانان ره عقبی کدامست دلم از وحشت دنیا گرفتست

ای اهلِ ایمان، راهِ رسیدن به عالمِ آخرت کجاست؟ چرا که قلبم از اضطراب و سنگینیِ دنیای مادی به تنگ آمده است.

نکته ادبی: گرفتست در اینجا به معنای احساسِ فشار، تنگیِ نفس و خفگی ناشی از اندوهِ دنیاست.

بپای جان زغفلت هست بندی و گرنه ره سوی عقبا گرفتست

اگر اکنون در پیمودنِ راهِ آخرت ناتوانیم، به خاطرِ زنجیرِ غفلت است که بر پایِ روحِ ما بسته شده؛ وگرنه راهِ کمال و حقیقت برای همه باز است.

نکته ادبی: بندِ غفلت کنایه از تعلقات و دلبستگی‌های دنیوی است که مانعِ حرکتِ معنوی می‌شود.

مشو ای فیض بابیگانه همراز چو وابینی ترا ازما گرفتست

ای «فیض» (تخلص شاعر)، با بیگانگانِ از طریقِ حق، هم‌نشین مشو؛ چرا که اگر عمیق بنگری، درخواهی یافت که آنان تو را از پیوند با ما (اهلِ دل) جدا کرده‌اند.

نکته ادبی: در اینجا ما به مقامِ وصل یا جایگاهِ معشوق اشاره دارد که همنشینی با بیگانه باعثِ دوری از آن می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خرد و جنون

قرار گرفتن این دو واژه در مقابل هم برای نشان دادن برتریِ دیوانگیِ عاشقانه بر عقلِ حسابگر.

استعاره باز

اشاره به بازِ شکاری که صیدِ خود را می‌گیرد، نمادی از عشقِ الهی است که عارف را تسخیر می‌کند.

کنایه گرفتست

در مصراع مربوط به دل، کنایه از احساسِ فشار و دلتنگی و خفگی است.

تلمیح مجنون و لیلا

ارجاع به داستان مشهور عاشقانه برای تبیینِ رابطه عارف با حقیقت هستی.