دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۱۹

فیض کاشانی
گنجیست معرفت که طلسمش نهفتن است راهش غبار شرکت ز ادراک رفتن است
گر بحر معرفت بکف آید بکش سخن کان موسم جواهر اسرار شفتن است
خشگی اگر دوچار شود خشک شو مگو اهل دلی چو بینی آن جای گفتن است
بیمار دل زمعرفت از شمهٔ برد بیماریش فزون شود اولی نهفتن است
درهم کشیده روی ور آید چو غنچه باش با گفتگو بگوی که هنگام خفتن است
خونین دلی چو غنچه به بینی صباش باش گل گل شگفته شو که محل شگفتن است
گربرخوری بسوخته جان دل شکستة غم از دلش بروب که محراب رفتن است
دانائی ار بدست تو افتد کند حدیث رو جمله گوش باش که جای شنفتن است
چون با کجی بمجلسی افتی مزن نفس کان خامشی سرای زاغیار رفتن است
بدگوئی راز وصف نگوئی زبان به بند پرگوی را علاج بترک شنفتن است
شبها چو از عشا و عشا یافتی فراغ لب از سمر به بند که آن وقت خفتن است
اشعار فیض حکمت محض است شعر نیست کی لایق طریقه او شعر گفتن است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در قالب پندی اخلاقی و عرفانی، به آداب سخن گفتن و سکوت می‌پردازد. شاعر معتقد است که معرفت و دانش‌های عمیق، گنجینه‌ای ارزشمند هستند که نباید نزد نااهلان آشکار شوند، بلکه باید با سنجشِ ظرفیت مخاطب، در زمان مناسب و با درایت سخن گفت.

در این فضا، تأکید بر شفقت با شکسته‌دلان و دوری گزیدن از همنشینی با افراد بی‌خرد و بدخواه، محور اصلی تربیت نفس است. این اثر در نهایت، شعر خود را نه یک سرگرمی ادبی، بلکه تجلی حکمت محض می‌داند که باید با گوش جان شنیده شود.

معنای روان

گنجیست معرفت که طلسمش نهفتن است راهش غبار شرکت ز ادراک رفتن است

معرفت و شناختِ حقیقت، گنجی گران‌بهاست که باید پنهان نگه داشته شود؛ راه دست‌یابی به آن، پاک کردنِ قلب از غبارِ شرک و دلبستگی‌های دنیوی است.

نکته ادبی: شرک در اینجا علاوه بر معنای کلامی، به معنای دلبستگی به غیر خدا و خودپرستی است.

گر بحر معرفت بکف آید بکش سخن کان موسم جواهر اسرار شفتن است

اگر به دریای عمیقِ معرفت دست یافتی، از سخن گفتن بپرهیز؛ زیرا اکنون زمانِ حفظ کردن و پنهان داشتنِ جواهراتِ اسرار الهی است.

نکته ادبی: بحر معرفت استعاره از دانش بسیار وسیع و درونی است.

خشگی اگر دوچار شود خشک شو مگو اهل دلی چو بینی آن جای گفتن است

اگر با فردی نادان و بی‌دل روبرو شدی، خاموش باش و چیزی نگو؛ اما اگر کسی را اهلِ معنا و دلی یافتید، جای آن است که سخن بگویید.

نکته ادبی: خشکی در اینجا کنایه از بی‌بهره بودن از صفای باطن است.

بیمار دل زمعرفت از شمهٔ برد بیماریش فزون شود اولی نهفتن است

اگر فردی که از نظر روحی بیمار است، اندکی از حقایقِ معرفتی بشنود، بیماری‌اش بدتر می‌شود؛ بنابراین بهتر است این حقایق از او پنهان بماند.

نکته ادبی: بیمار دل استعاره از کسی است که درکِ حقیقت برایش زیان‌آور است.

درهم کشیده روی ور آید چو غنچه باش با گفتگو بگوی که هنگام خفتن است

اگر با کسی مواجه شدی که چهره‌اش در هم و گرفته است، تو مانند غنچه بسته باش و سکوت کن؛ اگر او خواست به گفتگو بپردازد، به او بفهمان که اکنون زمانِ استراحت و سکوت است.

نکته ادبی: درهم کشیده روی کنایه از اخم‌آلود بودن و یا ناپختگیِ روحی است.

خونین دلی چو غنچه به بینی صباش باش گل گل شگفته شو که محل شگفتن است

اگر کسی را با دلی پر از درد و غم دیدی، همانند نسیمِ صبا (نسیم صبحگاهی) با او رفتار کن تا با مهرِ تو، همچون گلی شکفته شود و غم از دلش برود.

نکته ادبی: صباش باش به معنای نسیمِ صبحگاهی برای او باش است که باعث شکوفایی غنچه می‌شود.

گربرخوری بسوخته جان دل شکستة غم از دلش بروب که محراب رفتن است

اگر به انسانی شکسته‌دل و سوخته‌جان برخوردی، غم را از دلش پاک کن؛ زیرا دلِ شکسته، جایگاهِ تجلی خداوند (محراب) و شایسته احترام است.

نکته ادبی: محرابِ رفتن یعنی جایگاهی که برای سیر و سلوک ارزشمند است.

دانائی ار بدست تو افتد کند حدیث رو جمله گوش باش که جای شنفتن است

اگر دانایی شروع به سخن گفتن کرد، تمامِ توجهت را به شنیدن اختصاص بده؛ زیرا زمانِ بهره‌بردن از دانشِ او فرارسیده است.

نکته ادبی: جمله گوش بودن کنایه از سراپا گوش بودن و نهایتِ توجه است.

چون با کجی بمجلسی افتی مزن نفس کان خامشی سرای زاغیار رفتن است

هنگامی که در مجلسی با افرادِ نادان یا نااهل افتادی، لب از سخن فرو ببند؛ چرا که سکوت کردن، راهی برای رهایی از شرِّ نامحرمان است.

نکته ادبی: زاغیار در اینجا به معنای بیگانگان و نااهلان است.

بدگوئی راز وصف نگوئی زبان به بند پرگوی را علاج بترک شنفتن است

اگر کسی پشت سر دیگران بد می‌گوید، تو زبانِ خود را نگه دار؛ درمانِ پرگوییِ دیگران، گوش ندادن به حرف‌های آنان است.

نکته ادبی: زبان به بند کنایه از سکوت کردن است.

شبها چو از عشا و عشا یافتی فراغ لب از سمر به بند که آن وقت خفتن است

شب‌ها پس از نماز عشا و وقتی که فراغتی حاصل شد، از قصه‌گویی و سخنانِ بیهوده دست بردار، زیرا آن هنگام، زمانِ استراحت و خوابیدن است.

نکته ادبی: سمر به معنای حکایت و قصه است.

اشعار فیض حکمت محض است شعر نیست کی لایق طریقه او شعر گفتن است

اشعارِ من (فیض)، حقیقتی از حکمتِ محض است و نباید آن را در حدِ یک شعرِ معمولی دانست؛ این کلام، جایگاهی فراتر از شعر گفتنِ رایج دارد.

نکته ادبی: فیض تخلصِ شاعر است که در بیت آخر آمده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گنجیست معرفت

معرفت به گنج تشبیه شده که ارزشمند و پنهان‌کردنی است.

تشبیه چو غنچه باش

شاعر مخاطب را در هنگامِ مواجهه با افرادِ عبوس به غنچه بسته تشبیه کرده است تا از سخن گفتن پرهیز کند.

کنایه زبان به بند

کنایه از سکوت کردن و سخن نگفتن.

تشبیه و تلمیح محراب رفتن

دلِ شکسته‌دلان به محراب تشبیه شده که مکانی مقدس برای عبادت و سیر و سلوک است.