دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۱۳

فیض کاشانی
یار ما گر میل صحرا میکند صحرا خوش است میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است
گر نماید روی او خود رفتن دلها نکوست وربپوشد رخ زحسرت شور در سرها خوش است
در وصالش چون نوازد مستی ما خوش بود در فراقش گر گدازد نالهای ما خوش است
هر چه خواهد خاطرش ما آن شویم و آن کنیم هر کجا ما را دهد جا جای ما آنجا خوش است
زاهدانرا زهد و تقوی عاقلانرا ننگ و نام عاشقانرا غمزهای یار بی پروا خوش است
عاشقانرا باغ و بستان عارض جانان بود داغ سوداشان بجای لاله حمرا خوش است
ای که خواهی شور دریا آب چشم ما به بین درو لعل از خون دل در قعر این دریا خوش است
ای که هستی میفروشی در جهان جای تو خوش بی سر و پایان کوی نیستی را جا خوش است
هر کرا چون فیض وحشت باشد از ابنای دهر گوش بسته لب خموش و چشم نابینا خوش است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درونمایه اصلی این غزل، ستایشِ مقامِ تسلیم و رضایتِ عاشق در برابر اراده‌ی معشوق است. شاعر بر این باور است که حضور یا غیابِ معشوق، و هر آنچه او اراده کند یا بر عاشق روا دارد، عینِ کمال و زیبایی است و عاشقِ حقیقی در هیچ شرایطی، چه در وصل و چه در هجر، لب به شکایت نمی‌گشاید و هر پیش‌آمدی را به دیده منت می‌پذیرد.

این اثر تقابلی میان جهان‌بینی عارفانه و عقلانیتِ دنیوی برقرار می‌کند؛ در حالی که زاهدان و عاقلان در پی نام و ننگ و تقوایِ ظاهری هستند، عاشقِ راستین در «نیستی» و رهایی از تعلقاتِ دنیوی، به آرامشی دست می‌یابد که آن را بر تمامِ داشته‌های دنیا ترجیح می‌دهد و با گوشه‌گیری از هیاهویِ مردم، به درکِ حقیقتِ عشق نائل می‌شود.

معنای روان

یار ما گر میل صحرا میکند صحرا خوش است میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است

اگر معشوق من قصدِ رفتن به صحرا داشته باشد، آن بیابان در نظر من زیباست و اگر به دریا متمایل شود، آن دریا نیز در چشم من خوشایند است؛ خلاصه آنکه هر کجا او باشد، همان‌جا برای من بهشت است.

نکته ادبی: در اینجا صحرا و دریا نمادهای مکان هستند که زیبایی‌شان نه ذاتی، بلکه به واسطه‌ی حضورِ معشوق معنا می‌یابد.

گر نماید روی او خود رفتن دلها نکوست وربپوشد رخ زحسرت شور در سرها خوش است

اگر معشوق رویِ زیبای خود را نمایان کند، دل‌ها با اشتیاق به سویش می‌روند و اگر رخ بپوشاند و پنهان شود، آن شور و ولوله‌ای که از حسرتِ دیدار در سر داریم نیز برای ما دلپذیر است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ جلوه‌گری و پنهان‌کاریِ معشوق، وضعیتِ روانیِ عاشق را به تصویر می‌کشد.

در وصالش چون نوازد مستی ما خوش بود در فراقش گر گدازد نالهای ما خوش است

هنگامی که در حالِ وصل، معشوق با نوازش‌هایش ما را مست می‌کند، آن حالت برای ما بسیار خوش است و زمانی که در دوریِ او می‌سوزیم و ناله می‌کنیم، آن زاری نیز در نظر ما شیرین است.

نکته ادبی: عاشق در هر دو حالتِ وصل و هجر، به تعادلِ روحی رسیده است و ناله را نیز بخشی از لطفِ عشق می‌داند.

هر چه خواهد خاطرش ما آن شویم و آن کنیم هر کجا ما را دهد جا جای ما آنجا خوش است

هرچه اراده‌ی معشوق باشد، ما همان می‌شویم و همان کار را می‌کنیم؛ هر کجا که او ما را بنشاند و جای دهد، همان مکان برای ما بهترین جایگاه است.

نکته ادبی: تأکید بر فنای اراده‌ی عاشق در اراده‌ی معشوق که از مبانی عرفانِ اسلامی است.

زاهدانرا زهد و تقوی عاقلانرا ننگ و نام عاشقانرا غمزهای یار بی پروا خوش است

زاهدان به دنبال زهد و تقوا هستند و عاقلان به دنبال آبرو و شهرت، اما برای عاشقان تنها ناز و کرشمه‌های معشوقِ بی‌تفاوت و بی‌پرواست که اهمیت دارد و خوشایند است.

نکته ادبی: واژه «غمزه» به حرکاتِ چشم و ابروی معشوق اشاره دارد که عاملِ اصلیِ آشفتگیِ عاشق است.

عاشقانرا باغ و بستان عارض جانان بود داغ سوداشان بجای لاله حمرا خوش است

برای عاشقان، چهره‌ی معشوق همچون باغ و بوستان است و داغِ رنجِ عشقِ او، جایگزینی بهتر و زیباتر از گل‌های سرخِ طبیعی در دلشان است.

نکته ادبی: «لاله حمرا» استعاره از سرخیِ گونه یا داغِ عشق است که در اینجا به خونِ دلِ عاشق تشبیه شده است.

ای که خواهی شور دریا آب چشم ما به بین درو لعل از خون دل در قعر این دریا خوش است

ای کسی که به دنبالِ تلاطمِ دریا هستی، به دریای اشک‌های ما نگاه کن؛ در عمقِ این دریای اشک، گوهرهایی (اشک‌هایی) از جنسِ خونِ دل، بسیار ارزشمند و زیباست.

نکته ادبی: آرایه اغراق و تشبیه اشک به دریا و خونِ دل به لعل، تصویری حماسی از رنجِ عاشقی ترسیم کرده است.

ای که هستی میفروشی در جهان جای تو خوش بی سر و پایان کوی نیستی را جا خوش است

ای کسی که به دارایی‌های دنیوی مغروری و مدام در حالِ خرید و فروش هستی، در جایگاهِ خود شاد باش، اما برای کسانی که از خود بی‌خود شده‌اند و در کویِ نیستی (فنا) قدم می‌زنند، این وضعیت بهترین مقام است.

نکته ادبی: «بی سر و پا» کنایه از درویشان و عاشقانی است که از تعلقاتِ دنیا رها شده‌اند.

هر کرا چون فیض وحشت باشد از ابنای دهر گوش بسته لب خموش و چشم نابینا خوش است

هرکس مانندِ من (فیض) از مردمِ روزگار بیمناک است و آرامش ندارد، بهتر آن است که گوشِ خود را بر سخنانِ بیهوده ببندد، لب به خاموشی فرو ببرد و چشمانش را بر زشتی‌های دنیا ببندد (نادیده بگیرد).

نکته ادبی: «ابنای دهر» به معنای فرزندانِ زمانه یا مردمِ روزگار است و «فیض» تخلص شاعر است که نشان‌دهنده‌ی پایانِ سخن است.

آرایه‌های ادبی

تضاد وصل و فراق / صحرا و دریا / زهد و عشق

شاعر با استفاده از تقابل‌های دوگانه، مفهومِ یکسانیِ حالِ عاشق را در شرایطِ مختلف بیان کرده است.

استعاره دریای اشک / لعل از خون دل

اشک به دریا تشبیه شده و خونِ دل به لعل، که نشان از ارزشِ بالای رنجِ عاشق نزدِ او دارد.

کنایه بی سر و پا

کنایه از درویشان و آزادگان که از قیدِ علایقِ دنیوی رها شده‌اند.