دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۱۲

فیض کاشانی
ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است از قلزم غم تو محبت گهر بس است
گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است
دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم سوزیم پاک سوخته را یک شرر بس است
میزان چه میکنیم حساب از چه میدهیم قانون عشق و کرده ما درنظر بس است
ساقی بیار باده شکستیم توبه را آمد بهار خوردن غم این قدر بس است
تا کی دریم پردهٔ ناموس زیر دلق یکباره پرده برفکنیم از حذر بس است
آسوده باش فیض که در محشرت شفیع سودای عشق در سرو آه سحر بس است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، بیانی شورمندانه از احوال عاشقی است که از تعلقات دنیوی و محاسباتِ عقلانیِ رایج، دل کنده و تنها در جستجویِ حقیقتِ عشق است. شاعر در این سروده، درد و رنجِ ناشی از دوریِ معشوق را بر آسایشِ ظاهری ترجیح می‌دهد و با زبانی جسورانه، توبه و پرهیزکاری‌هایِ ریاکارانه را کنار می‌گذارد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، اصالتِ عشقِ حقیقی است که در آن، تمامیِ مفاهیمِ اخروی و دینی مانند دوزخ و میزان، در برابرِ تجربه‌یِ نابِ عاشقی رنگ می‌بازند. شاعر معتقد است که در نهایت، همین شور و شیدایی و آهِ سحرگاهی است که برایِ رستگاریِ انسان کفایت می‌کند و تکیه‌گاهِ او در روزِ محشر خواهد بود.

معنای روان

ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است از قلزم غم تو محبت گهر بس است

برای من همین حسرت و اشتیاقی که از باغِ زیباییِ تو نصیبم می‌شود، برایِ خشنودی کافی است؛ همان‌طور که از دریایِ بیکرانِ غمِ تو، داشتنِ گوهرِ عشق برای من بسنده است.

نکته ادبی: قلزم به معنای دریای عمیق است و در اینجا استعاره از غمِ سنگین و بزرگِ معشوق است.

گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است

اگر دسترسی به باغِ وصالِ تو ممکن نیست، همین خارِ غم و رنجِ دوری برای من لذت‌بخش است؛ از تمامیِ ثمره‌یِ عمر، همین اندک رنجِ عاشقی برای من کافی است.

نکته ادبی: کشت در اینجا استعاره از حاصلِ عمر و تلاش‌هایِ انسان در طولِ حیات است.

دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم سوزیم پاک سوخته را یک شرر بس است

وقتی من با یک آهِ عمیق می‌توانم تمام وجودم را بسوزانم، دیگر چه نیازی به آتشِ جهنم است؟ برای کسی که هم‌اکنون در آتشِ عشق پاک سوخته و فانی شده است، یک جرقه‌یِ کوچک کافی است.

نکته ادبی: پاک‌سوخته کنایه از کسی است که در آتشِ عشق، از هستیِ خود دست شسته است.

میزان چه میکنیم حساب از چه میدهیم قانون عشق و کرده ما درنظر بس است

دیگر چرا خود را درگیرِ میزانِ سنجشِ اعمال کنیم و چرا از کارهایمان حساب پس بدهیم؟ قانونِ عشق و آنچه در راهِ مهرِ تو انجام داده‌ایم، برایِ داوریِ وضعیتِ ما کافی است.

نکته ادبی: میزان اشاره به ترازویِ عدلِ الهی در روزِ قیامت دارد که اعمالِ بندگان در آن سنجیده می‌شود.

ساقی بیار باده شکستیم توبه را آمد بهار خوردن غم این قدر بس است

ساقی شراب بیاور که توبه‌یِ خود را شکستیم؛ فصلِ بهارِ عاشقی فرا رسیده است و تا همین‌جایِ کار هم غم خوردن و زهدِ ظاهری کافی بود.

نکته ادبی: شکستنِ توبه در متون عرفانی، نمادِ گسستن از تعلقاتِ خشک و روی آوردن به بی‌‌خودیِ عاشقانه است.

تا کی دریم پردهٔ ناموس زیر دلق یکباره پرده برفکنیم از حذر بس است

تا کی باید زیرِ لباسِ زهد و پارسایی، آبرو و پرده‌داری کنیم؟ بیایید یک‌باره این تظاهر را کنار بگذاریم و نقاب از چهره برداریم، چرا که دیگر پرهیز و محافظه‌کاری کافی است.

نکته ادبی: ناموس در اینجا به معنای آبرو و تظاهر به دینداری و تقدس است.

آسوده باش فیض که در محشرت شفیع سودای عشق در سرو آه سحر بس است

ای فیض، آسوده‌خاطر باش که در روزِ قیامت، شفیع و واسطه‌یِ نجاتِ تو، همین سودایِ عشق که در سر داری و آن آهی است که سحرگاهان برمی‌کشی.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است و سودای عشق به معنای شور و شیداییِ عاشقانه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قلزم غم

غمِ معشوق به دریایی عمیق و بیکران تشبیه شده است.

پارادوکس (تناقض) خار غم خوش است

شاعر درد و رنج (خار غم) را خوشایند می‌داند که نوعی تناقضِ زیباست.

تلمیح میزان و محشر

اشاره به باورهایِ کلامی درباره‌یِ روزِ قیامت و سنجشِ اعمال.

کنایه شکستن توبه

کنایه از رهایی از قید و بندهایِ زاهدانه و ورود به ساحتِ رندی و عاشقی.