دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۰۸

فیض کاشانی
جمال یار که پیوست بی قرار خود است چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است
همیشه واله نقش و نگار خویشتن است مدام شیفتهٔ زلف تا بدار خود است
هم اوست آینه هم شاهد است و هم مشهود بزیر زلف و خط و خال پرده دار خود است
هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب براه خویش نشسته در انتظار خود است
برای خود بود و عندلیب گلشن خود هوای کس نکند سبزه و بهار خود است
بکام کس نشود هرگز آنکه خود کامست بحال غیر نپردازد آنکه یار خود است
بگوی فیض سخنها که کس نمی فهمد بقدر دانش خود هر کسی بکار خود است
مدام خون جگر میخورد زپهلوی خود چو لاله این دل سرگشته داغدار خود است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عارفانه بر محور مفهوم ژرف «وحدت وجود» می‌گردد و بیانگر آن است که ذات حق تعالی، یگانه حقیقت هستی است که از هرگونه دوگانگی مبراست. شاعر با زبانی صوفیانه به تصویر می‌کشد که خداوند، هم فاعل است و هم مفعول، هم جوینده است و هم گمشده و هم مشاهده‌گر است و هم مورد مشاهده؛ بنابراین حقیقتِ عشق و طلب، همگی بازگشتی به ذات بی‌نیاز الهی دارند.

در این نگاه، تمام هستی آینه‌ای برای جلوه‌گری حضرت حق است و هیچ موجودی جز او اصالت ندارد. شاعر بر این باور است که حقیقت پنهان در پس پرده‌های عالم، چیزی جز خودِ او نیست و انسان در سیر و سلوک خویش، در واقع در جست‌وجوی یافتن همان حقیقتی است که در درون و برونش نهفته است.

معنای روان

جمال یار که پیوست بی قرار خود است چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است

زیباییِ محبوبِ ازلی، همواره شیفته‌ی ذاتِ خویش است؛ چه آن زمان که پنهان (در قفا) است و چه آن زمان که آشکار (در جلوه) است، همواره در آرامش و استقرارِ هستیِ خود به سر می‌برد.

نکته ادبی: «قفا» در اینجا استعاره از عالم غیب و «جلوه» نماد عالم شهود است که تضاد میان پنهانی و آشکارگی ذات را نشان می‌دهد.

همیشه واله نقش و نگار خویشتن است مدام شیفتهٔ زلف تا بدار خود است

او همواره مبهوتِ نقش و نگارِ خویش است و پیوسته شیفته و شیدایِ جلوه‌ها و صفاتِ کمالِ خود می‌باشد.

نکته ادبی: «واله» به معنای سرگشته و حیران است و «تا بدار» در اینجا به معنای صفات و ویژگی‌های جمالی است.

هم اوست آینه هم شاهد است و هم مشهود بزیر زلف و خط و خال پرده دار خود است

خداوند هم آینه است و هم بیننده و هم چیزی که دیده می‌شود؛ او در پسِ هر ویژگیِ خلقت (مانند زلف و خط و خال)، پرده‌دارِ جمالِ خویش است.

نکته ادبی: «شاهد» و «مشهود» از اصطلاحات عرفانی است که بر یگانگی مشاهده‌گر و مورد مشاهده دلالت دارد.

هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب براه خویش نشسته در انتظار خود است

او هم عاشق است و هم معشوق، هم طلب‌کننده است و هم آن چیزی که طلب می‌شود؛ او در مسیرِ هستیِ خویش ایستاده و در انتظارِ تجلیِ وجودِ خودش است.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس عرفانی که در آن دوتایی عاشق و معشوق در حقیقت یکی هستند.

برای خود بود و عندلیب گلشن خود هوای کس نکند سبزه و بهار خود است

او برای خویش بود و نغمه‌سرایِ گلستانِ خود است؛ چشم‌داشتی به هیچ‌کس ندارد زیرا سبزه و بهارِ این هستی، خودِ اوست.

نکته ادبی: «عندلیب» نمادِ جانِ حقیقت‌جو است که در اینجا به خودِ خداوند نسبت داده شده است.

بکام کس نشود هرگز آنکه خود کامست بحال غیر نپردازد آنکه یار خود است

کسی که خودکام و بی‌نیاز از اغیار است، هرگز به اراده و خواستِ دیگری تن نمی‌دهد؛ کسی که یار و هم‌نشینِ ذاتِ خویش است، به کار و احوالِ دیگران نمی‌پردازد.

نکته ادبی: «خودکام» در اینجا بار معنایی استغنا و بی‌نیازیِ مطلق را دارد.

بگوی فیض سخنها که کس نمی فهمد بقدر دانش خود هر کسی بکار خود است

ای فیض! این سخنانِ بلند را بگو، اگرچه کسی آن را نمی‌فهمد؛ چرا که هر انسانی به اندازه‌ی درک و دانشِ خود، مشغولِ کار و فهمِ خویش است.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر (فیض کاشانی) و دشواریِ فهمِ اسرارِ وحدت وجود برای عامه‌ی مردم.

مدام خون جگر میخورد زپهلوی خود چو لاله این دل سرگشته داغدار خود است

این دلِ سرگشته، مانند لاله که نشانِ داغ بر دل دارد، همواره از پهلویِ خود خونِ جگر می‌خورد و در اندوهِ خویش می‌سوزد.

نکته ادبی: «لاله» در ادبیات فارسی نمادِ داغداری و رنجِ عشق است که در اینجا استعاره‌ای برای دلِ عاشقِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تناقض‌نمایی (پارادوکس) هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب

جمع کردنِ دو مفهومِ متضاد (عاشق و معشوق) در یک ذات یگانه برای بیانِ وحدتِ وجود.

استعاره چو لاله این دل سرگشته

مانند کردنِ دلِ پُرخون و داغدار به گل لاله.

تشخیص عندلیب گلشن خود

نسبت دادنِ صفتِ نغمه‌سرایی و مرغِ عشق بودن به خداوند برای بیانِ خودبسندگی او.