دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۰۶

فیض کاشانی
خمار گشت مرا ساقیا شراب کجاست نکرد چارهٔ این درد درد ناب کجاست
شکیب و صبر مفرما نماند صبر و شکیب مزن زتاب و توان دم توان و تاب کجاست
چو نام او شنوم دل در اضطراب آید دلست مضطرب آن جان اضطراب کجاست
شباب عمر بود وصل یار و هجران شیب زشیب هجر بجان آمدم شباب کجاست
دلم گرفت درین خاکدان تیره و تنک کجاست روزنه این باب حجره را و کجاست
گرفت لشکر غم ملک دل بیا مطرب نی و کمانچه چه شد عود کور باب کجاست
بیار فیض بخوان از کتاب خود غزلی مگر دلم بگشاید بیا کتاب کجاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمایانگر احوالاتِ دلی است که در تنگنای هستیِ خویش، اسیرِ دردی بی‌درمان و هجری جانکاه شده است. شاعر با بهره‌گیری از فضایِ تیره و تارِ دنیوی، گویی در زندانی محبوس گشته و در پیِ روزنه‌ای برای رهایی می‌گردد، چنان‌که گویی تمامِ ابزارهایِ تسکینِ روح از شراب و موسیقی گرفته تا صبر و تحمل، از کفش رفته و تنها در پِیِ مرهمی است که آرامش را به جانِ مضطربش بازگرداند.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از حیرت، استیصال و نوعی جست‌وجویِ مدام است که با پرسش‌های پیاپیِ «کجاست؟» تجلی یافته است. شاعر در این جست‌وجو، گذشتِ عمر و پیریِ ناشی از دوریِ یار را به تصویر می‌کشد و با استمداد از هنر و ادبیات (خواندنِ غزل)، آخرین بارقه‎های امید برای گشایشِ گرهِ کورِ دل‌تنگی را به تماشا می‌گذارد.

معنای روان

خمار گشت مرا ساقیا شراب کجاست نکرد چارهٔ این درد درد ناب کجاست

ای ساقی! من مست و خمار شده‌ام، شرابِ رهایی‌بخش کجاست؟ این دردِ جانکاهِ من، با داروهای معمولی درمان نمی‌شود؛ بگو آن درمانِ اصلی و خالص کجاست؟

نکته ادبی: «خمار» در اینجا به معنای حالتِ پس از مستی و نیاز به شرابِ مجدد است که کنایه از عطشِ معنوی است.

شکیب و صبر مفرما نماند صبر و شکیب مزن زتاب و توان دم توان و تاب کجاست

دیگر مرا به صبر و شکیبایی دعوت نکن، چرا که دیگر صبری در وجودم باقی نمانده است؛ از توان و نیروی من سخن مگو، چرا که دیگر نه توانی در بدن دارم و نه تاب و تحملی در روح.

نکته ادبی: استفاده از «مفرما» در مقامِ امرِ منفی، برشدتِ استیصالِ شاعر دلالت دارد.

چو نام او شنوم دل در اضطراب آید دلست مضطرب آن جان اضطراب کجاست

به محض آنکه نامِ او را می‌شنوم، دلم در اضطراب و آشوب می‌افتد؛ در واقع این «دل» است که مضطرب شده، اما آن جانِ عزیزی که عاملِ اصلیِ این همه آشوب است، کجا پنهان شده است؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه «جان» که می‌تواند هم به معنای روح و هم به معنای معشوق باشد.

شباب عمر بود وصل یار و هجران شیب زشیب هجر بجان آمدم شباب کجاست

جوانیِ عمرِ من زمانی بود که به وصالِ یار می‌رسیدم، اما اکنون هجران و دوری از او، همچون پیری بر من چیره گشته است؛ من از این دورانِ پیری که زاییدهٔ دوری است خسته شده‌ام، آن دورانِ شادِ جوانی کجاست؟

نکته ادبی: «شباب» و «شیب» تضادِ معناییِ دقیقی را میانِ دورانِ وصال و دورانِ هجران ایجاد کرده‌اند.

دلم گرفت درین خاکدان تیره و تنک کجاست روزنه این باب حجره را و کجاست

در این دنیایِ مادی که همچون حجره‌ای تیره، تنگ و محبوس‌کننده است، دلم به تنگ آمده؛ نمی‌دانم روزنه‌ای برای خروج از این حجره کجاست و اصلاً دری وجود دارد؟

نکته ادبی: «خاکدان» استعاره‌ای از جهانِ مادی و فانی است که در تضاد با وسعتِ روحِ انسان قرار دارد.

گرفت لشکر غم ملک دل بیا مطرب نی و کمانچه چه شد عود کور باب کجاست

لشکرِ غم و اندوه، قلمروِ دلِ مرا به تصرف درآورده است؛ ای مطرب! برخیز و بنواز، نی و کمانچه چه شدند؟ آن عود که با این حالِ من سازگار باشد، کجا مانده است؟

نکته ادبی: «لشکرِ غم» تشخیص و استعاره‌ای برای توصیفِ چیرگیِ کاملِ اندوه بر روانِ انسان است.

بیار فیض بخوان از کتاب خود غزلی مگر دلم بگشاید بیا کتاب کجاست

ای فیض! برخیز و از میانِ کتابِ خود غزلی بخوان؛ شاید شنیدنِ شعر گره از کارِ فروبستهٔ دلم بگشاید؛ زود باش، آن کتابِ شعر کجاست؟

نکته ادبی: اشاره مستقیم به تخلصِ شاعر «فیض» در پایانِ غزل که نشان‌دهندهٔ خودِ شاعر است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) شباب و شیب

مقابله میان جوانی (وصل) و پیری (هجران) برای نشان دادنِ زوالِ روح در فراق.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) لشکرِ غم

غم به لشکری تشبیه شده که به یک سرزمین (دل) حمله کرده و آن را اشغال کرده است.

استعاره خاکدان تیره و تنک

دنیا به حجره‌ای تنگ و تاریک تشبیه شده که انسان در آن محبوس است.

تکرار (تکرارِ پرسشی) کجاست؟

استفادهٔ مکرر از واژه «کجاست» برای نشان دادنِ سرگشتگی و ناتوانی در یافتنِ آرامش.