دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۹

فیض کاشانی
نه زلفست آن که دلها را کمندست هزاران دل بهر موئیش بند است
نه اندامست و قد سرویست آزاد نه گفتار است و لب قندست قندست
نه چشمست آنکه بیماریست یا مست نه ابرو آن کمانی یا کمند است
نه حالست آنکه بینی بر عذارش برای چشم بر آتش سپند است
نه مجنونست آنکو دل باو داد که هر کو شد اسیرش هوشمند است
نه بیماری بود بیماری عشق شفای سینهٔ هر دردمندست
ز زلفش تار موئی فیض را بس از آنشب عمر جاویدان بلند است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در سبک غزل سروده شده و به ستایش ویژگی‌های ظاهری و درونی معشوق می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک شعر فارسی، زیبایی معشوق را فراتر از توصیفات مادی می‌داند و هر ویژگی او را نمادی از معنایی متعالی جلوه می‌دهد.

فضا و لحن کلی این سروده، ستایش‌گرانه است. در این اثر، شاعر با نگاهی عاشقانه، مفاهیمی همچون اسارت در بندِ عشق، جنونِ عاقلانه و شفایِ دردمندی را با ظرافت در هم تنیده است.

معنای روان

نه زلفست آن که دلها را کمندست هزاران دل بهر موئیش بند است

آنچه بر سر دارد تنها زلف نیست، بلکه کمندی است که دل‌ها را به بند می‌کشد؛ به گونه‌ای که هزاران دلِ عاشق به هر تار موی او گرفتار شده‌اند.

نکته ادبی: واژه کمند در ادبیات کلاسیک به معنای طنابِ شکار است که به دام‌گستری زلف اشاره دارد.

نه اندامست و قد سرویست آزاد نه گفتار است و لب قندست قندست

آنچه می‌بینی اندام او نیست، بلکه قامتِ آزاده‌سرو است و آن کلامی که بر لب دارد، سخنی معمولی نیست، بلکه قندی است که شیرینی‌اش بی‌نهایت است.

نکته ادبی: تشبیه قامت به سرو از نمادهای اصلی زیبایی و بلندقامتی در ادبیات فارسی است.

نه چشمست آنکه بیماریست یا مست نه ابرو آن کمانی یا کمند است

چشمان او معمولی نیست، بلکه در حالتِ بیماری یا مستیِ ناشی از عشق است؛ و آن ابرو نیز ابروی عادی نیست، بلکه کمانی کشیده یا کمندی برای شکار دل‌هاست.

نکته ادبی: بیماری چشم در ادبیات کهن کنایه از خمار بودن یا سستیِ ناشی از جلوه‌گریِ معشوق است.

نه حالست آنکه بینی بر عذارش برای چشم بر آتش سپند است

آن نقطه سیاهی که بر چهره‌اش می‌بینی، خالِ معمولی نیست؛ بلکه مانندِ دانه اسفندی است که برای دور کردنِ چشم‌زخم در آتشِ عشق می‌سوزد.

نکته ادبی: سپند (اسفند) در باورهای قدیمی برای رفع چشم‌زخم بر آتش ریخته می‌شد؛ شاعر خال را به دانه اسفند تشبیه کرده است.

نه مجنونست آنکو دل باو داد که هر کو شد اسیرش هوشمند است

کسی که دل در گروِ عشقِ او نهاده، مجنون و دیوانه نیست؛ چراکه هرکس اسیرِ این عشق شود، به حقیقتِ هوشمندی و کمال رسیده است.

نکته ادبی: پارادوکسِ عاشقانه در اینجا نهفته است؛ برخلاف ظاهر که عشق را جنون می‌دانند، شاعر آن را اوج هوشمندی می‌داند.

نه بیماری بود بیماری عشق شفای سینهٔ هر دردمندست

این دردی که در عشق به او گرفتار شده‌ایم، بیماریِ زیان‌آوری نیست؛ بلکه خودِ این رنج، درمان‌بخشِ سینه‌های دردمند است.

نکته ادبی: تضادِ بنیادین میانِ مفهومِ بیماری و شفا در بسترِ آموزه‌های عرفانی به کار رفته است.

ز زلفش تار موئی فیض را بس از آنشب عمر جاویدان بلند است

برای منِ فیض، تنها یک تار مو از زلفِ او کافی است؛ چراکه از همان لحظه دیدار، عمرِ جاودانی من آغاز شده و بلندایِ هستی‌ام تضمین شده است.

نکته ادبی: تخلص شاعر (فیض) در بیت آخر آمده و به پیوندِ میانِ ناچیزترین جزءِ معشوق (تار مو) با مفهومِ جاودانگی اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه قد سرویست آزاد

تشبیه قامت معشوق به درخت سرو که نماد بلندقامتی و آزادگی است.

استعاره زلفست آن که دلها را کمندست

زلف معشوق به کمند (طناب شکار) استعاره داده شده تا قدرتِ ربودن دل‌ها را نشان دهد.

پارادوکس هر کو شد اسیرش هوشمند است

تضاد میان اسارت (در بند بودن) و هوشمندی که نشان‌دهنده کمالِ عقل در راهِ عشق است.

کنایه بر آتش سپند است

کنایه از زیباییِ خال که چنان گیراست که گویی برای دفع چشم‌زخم باید آن را دود کرد.