دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۵

فیض کاشانی
بکجا روم زدستت بچه سان رهم زشستت همه جا رسیده شستت همه را گرفته دستت
بکشی بشست خویشم بکشی بدست خویشم بکش و بکش که جانم بفدای دست و شستت
بمن فقیر مسکین چو گذر کنی بیفکن نظری چنانکه دانی بزکوهٔ چشم مستت
بنوازی ار گدائی به تفقد و عطائی نکنی ازین زبانی نرسد از آن شکستت
نگهی بناز میکن در فتنه باز میکن بره نظاره بس دل بامید فتنه هستت
کنیم خراب و گوئی زچه اینچین شدستی زنگاه نیم مستت زدو چشم می پرستت
بسخن حیات بخشی بنگاه جان ستانی بکن آنچه خواهدت دل چه زنیکوئی گستت
کند آرزو کسی کو سر همتش بلندست که نهد سری بپایت که شود چه خاک پستت
بدرت شکسته آیم تو نپرسیم که چونی برهت فتاده نالم تو نگوئیم چه استت
چه شود گر التفاتی بکنی بجانب فیض سر لطف اگر نداری ره قهر را که بستت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه بازتابی از احوال عاشقی است که در چنبره‌ی عشق محبوب گرفتار آمده و این گرفتاری را نه مایه‌ی رنج، که عینِ کمال می‌داند. شاعر در این ابیات، محبوب را صیادی مقتدر تصویر می‌کند که با نگاه و اشارت، جان عاشق را به بازی گرفته است.

درون‌مایه اصلی شعر، تسلیم مطلق عاشق در برابر اراده‌ی محبوب است؛ گویی عاشق همه‌ی هستی خویش را به چنگ و دستِ قدرت‌مندِ محبوب سپرده و حتی از ویران شدن به دست او نیز استقبال می‌کند. فضای کلی اثر آمیخته با عجز، تمنا و شکایتی است که خود از سرِ دلبستگی و شیفتگی است.

معنای روان

بکجا روم زدستت بچه سان رهم زشستت همه جا رسیده شستت همه را گرفته دستت

کجا می‌توانم از دست تو بگریزم و چگونه می‌توانم از چنگ تو رهایی یابم؟ دست و چنگِ تو بر همه جا رسیده و همگان را گرفتار خویش کرده است.

نکته ادبی: واژه شست در ادبیات کهن به معنای قلاب ماهی‌گیری یا انگشتانه تیراندازی است که در اینجا استعاره از قدرتِ مهارکننده و شکارگرِ محبوب است.

بکشی بشست خویشم بکشی بدست خویشم بکش و بکش که جانم بفدای دست و شستت

مرا با قلابِ نگاهت می‌کشی و با دستِ خویش به بند می‌کشی. پس مرا بکش و باز هم بکش که جان من فدای آن دست و قلابِ تو باد.

نکته ادبی: در این بیت جناس و بازی لفظی میان «بکُش» (از کشتن) و «بکش» (از کشیدن) به کار رفته که بر زیبایی کلام افزوده است.

بمن فقیر مسکین چو گذر کنی بیفکن نظری چنانکه دانی بزکوهٔ چشم مستت

هنگامی که از کنار منِ فقیر و بیچاره گذر می‌کنی، نظری بر من بیفکن؛ همان‌گونه که خود می‌دانی با آن چشم‌های مست و سنگین و بزرگت به من نگاه کن.

نکته ادبی: کوه در اینجا استعاره برای سنگینی و درشت بودنِ چشمِ محبوب است که حالتی خواب‌آلود و نافذ به او می‌بخشد.

بنوازی ار گدائی به تفقد و عطائی نکنی ازین زبانی نرسد از آن شکستت

اگر بخواهی گدایی را با احسان و عطای خود بنوازی، این کار را صرفاً با زبان و وعده انجام نده؛ چرا که وعده‌ی زبانی، دردی از عاشق دوا نمی‌کند و سودی ندارد.

نکته ادبی: شاعر بر این باور است که نوازشِ کلامیِ بی‌عمل، فاقدِ حقیقت و تأثیرگذاری است.

نگهی بناز میکن در فتنه باز میکن بره نظاره بس دل بامید فتنه هستت

با ناز و عشوه نگاهی کن و درِ فتنه و آشوب را بگشا؛ زیرا دل‌های بسیاری در مسیر تماشای تو نشسته‌اند و به امید دیدن این آشوب و فتنه‌ی نگاه تو زنده هستند.

نکته ادبی: فتنه در متون کلاسیک به معنای زیباییِ فریبنده و آشوب‌انگیزِ محبوب است که عقل را از سر می‌برد.

کنیم خراب و گوئی زچه اینچین شدستی زنگاه نیم مستت زدو چشم می پرستت

تو ما را ویران می‌کنی و آنگاه می‌پرسی که چرا چنین خراب و پریشان شده‌ای؟ پاسخ این است که این خرابی، اثرِ نگاه نیم‌مست و چشمانِ می ‌پرستِ توست.

نکته ادبی: تناقض زیبایی در این بیت نهفته است که محبوب خود عامل ویرانی است و از علتِ آن می‌پرسد.

بسخن حیات بخشی بنگاه جان ستانی بکن آنچه خواهدت دل چه زنیکوئی گستت

تو با سخنِ خود زندگی می‌بخشی و با یک نگاه، جان می‌ستانی. هر آنچه دلت می‌خواهد با من بکن، که از خوبیِ تو جز خیر و کمال چیزی گسترده نمی‌شود.

نکته ادبی: گستن از ریشه گستردن است و در اینجا به معنای فراگیر شدنِ نیکیِ محبوب است.

کند آرزو کسی کو سر همتش بلندست که نهد سری بپایت که شود چه خاک پستت

کسی که همتِ بلند و طبعِ والایی دارد، تنها این آرزو را در سر می‌پروراند که سرش را در پای تو بگذارد و در راهِ عشقِ تو، چون خاک، خوار و پست گردد.

نکته ادبی: عاشقِ حقیقی، افتادگی در برابر محبوب را بزرگ‌ترین اوج و تعالی می‌داند.

بدرت شکسته آیم تو نپرسیم که چونی برهت فتاده نالم تو نگوئیم چه استت

من که درِ خانه‌ی تو شکسته‌ام و درمانده‌ام، اما تو از حالم نمی‌پرسی؛ من که بر سرِ راهت افتاده‌ام و ناله می‌کنم، اما تو حتی نمی‌پرسی که چه دردی داری؟

نکته ادبی: شکسته‌آیی در اینجا به معنای فقر و شکستِ روحی در برابرِ بی‌اعتناییِ معشوق است.

چه شود گر التفاتی بکنی بجانب فیض سر لطف اگر نداری ره قهر را که بستت

چه می‌شود اگر نگاهی از روی مهربانی به جانبِ «فیض» داشته باشی؟ اگر راهِ لطف و مهربانی را بلد نیستی، چه کسی راهِ قهر و ستم را بر تو بسته است؟

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است و بیت نوعی گلایه‌ی طنزآمیز از بی‌مهری محبوب است که او را به انجامِ قهر دعوت می‌کند.

آرایه‌های ادبی

جناس و ایهام بکشی و بکش

استفاده از دو معنای متفاوت برای یک کلمه (کشتن و کشیدن) که بر غنای معنایی بیت افزوده است.

استعاره شست

به کار بردن واژه قلاب شکار به عنوان نمادی از گیراییِ نگاه و قدرتِ محبوب.

متناقض‌نما (پارادوکس) زچه اینچین شدستی

محبوب خود عامل ویرانی است و از علت آن می‌پرسد که نوعی شیرین‌کاری ادبی برای بیان بی‌اطلاعیِ محبوب از درد عاشق است.

تخلص فیض

نام شاعر در بیت پایانی که امضای هنری اوست.