دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۴

فیض کاشانی
بدل و بجان زد آتش سبحات حسن و زیبت بجهان فکند شوری حرکات دلفریبت
دل عالمی زجا شد زتجلی جمالت دو جهان بهم برآمد زکرشمهٔ غریبت
تو گل کدام باغی چه شود دهی سراغی که برم بدیده و سر نه بدامن بجیبت
گل گلشن وفائی همه مهری و وفائی چه شود که گوش داری بفغان عندلیبت
بنشین دمی به پیشم برهان دمی زخویشم بحلاوت خطانت بملاحت عتیبت
بنشین دمی و بنشان غمی از دل پریشان بنوید لطف و احسان که بمردم از تهیبت
بنشین دمی و برخیز بزن آتشی و بکریز بکجا روی که من دست ندارم از رکیبت
دل من نمی شکیبد زجمال دوست زاهد تو که طالب بهشتی تو و وعده و شکیبت
من و رو برو و نقدا تو و انتظار فردا من و صحبت حبیبم تو و نسیه و نصیبت
بدر تو فیض آمد بامید آنکه یابد زعطای بیشمارت زنوال بی حسیبت