دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۳

فیض کاشانی
براوج خوبی دیدم مهی شب گفتم زمهرش در تاب و در تب
گفتم چه باشد نزد من آئی در خدمت تو باشم یک امشب
گفتا چه مطلب از خدمت من گفتم چه باشد غیر از تو مطلب
گفتا بیایم منزل کدامست گفتی که شد روز در چشمم آن شب
گفتم ثنایش کردم دعایش در حفظ دارش از چشم یا رب
آمد بمنزل بنشست در دل گفتی که جانی آمد بقالب
گفتا چه خواهی ؟ گفتم جمالت گه مست از چشم گه بیخود از لب
از زلف گاهی خاطر پریشان از غمزه گاهی در تاب و در تب
گفتا که چشمم مستیست خونخوار وین زلف و غمزه مار است و عقرب
چون تو گرفتار داریم بسیار در دام زلف و در چاه غبغب
میگفت سرخوش شیرین و دلکش گفتی که شکر میبارد از لب
گفتم لبت را یعنی ببوسم شد در حیا زد انگشت بر لب
گفتم دهانت گفتا که حرفیست بی جام و باده و آنگه لبالب
گفتم که بالات گفتا بلائیست بگذر بخیری زین گونه مطلب
این گفت و برخواست صد فتنه شد راست روز قیامت دیدم من آن شب
چون بنگریدم کس را ندیدم نی پیش و نی پس نه راست و نه چپ
در سوز دل ماند از حسرتش فیض با آه و ناله با بانگ یا رب
دل بکن جانا از این دیر خراب کاسمان در رفتنت دارد شتاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری توصیفگر یک دیدار عاشقانه است که با شور و اشتیاق آغاز می‌شود. شاعر در فضایی که میان خیال و واقعیت در نوسان است، با معشوقی روبرو می‌شود که جلوه‌ای از کمال و زیبایی است. گفت‌وگوی میان عاشق و معشوق، نه تنها بیانگر نیازهای عاطفی، بلکه نشان‌دهنده مخاطراتی است که در دلربایی و فریبندگی نهفته است.

در پایان، این دیدار به تجربه‌ای عرفانی و گذرنده تبدیل می‌شود؛ معشوق ناپدید می‌گردد و شاعر تنها در حیرت و حسرت باقی می‌ماند. این فرجام، تأکیدی است بر ناپایداری لذت‌های دنیوی و دعوت به گسستن از تعلّقات دنیای فانی که همچون دیری خراب، رو به ویرانی است.

معنای روان

براوج خوبی دیدم مهی شب گفتم زمهرش در تاب و در تب

در اوج تاریکی شب، زیباییِ بی‌نظیری را دیدم. با دیدن او، از شدت مهر و محبتی که در دلم نشست، دچار تب و بی‌قراری شدم.

نکته ادبی: مه در اینجا استعاره از معشوق زیباست و تقابل شب و ماه برای تصویرسازی درخشندگی اوست.

گفتم چه باشد نزد من آئی در خدمت تو باشم یک امشب

به او گفتم چه می‌شود اگر به نزد من بیایی و من برای یک شب افتخار خدمتگزاری تو را داشته باشم؟

نکته ادبی: خدمت در ادبیات عاشقانه به معنای همنشینی و نزدیکی با معشوق است.

گفتا چه مطلب از خدمت من گفتم چه باشد غیر از تو مطلب

معشوق پرسید از من چه می‌خواهی؟ گفتم هیچ خواسته‌ای جز خودت ندارم.

نکته ادبی: مطلب در اینجا به معنای خواسته و مقصود است که تکرار آن بر تأکیدِ انحصارِ عشق دلالت دارد.

گفتا بیایم منزل کدامست گفتی که شد روز در چشمم آن شب

معشوق پرسید خانه‌ات کجاست که بیایم؟ گفتم از شدت انتظار، روز برایم همچون شب تیره و تار گشته است (یعنی در تاریکیِ فراق منتظرت هستم).

نکته ادبی: این بیت کنایه از شدت دلتنگی است که شب و روز را برای عاشق یکسان کرده است.

گفتم ثنایش کردم دعایش در حفظ دارش از چشم یا رب

او را ستایش کردم و برایش دعا خواندم تا خداوند او را از آسیب چشم بد حفظ کند.

نکته ادبی: چشم یا رب در اینجا کنایه از چشم‌زخم و آسیب‌های احتمالی است که ناشی از حسادت یا زیبایی بیش از حد است.

آمد بمنزل بنشست در دل گفتی که جانی آمد بقالب

او به خانه‌ام آمد و در دلم نشست؛ گویی روحی تازه در کالبد من دمیده شد.

نکته ادبی: جانی به قالب آمدن کنایه از زنده شدن و جان گرفتن دوباره عاشق با حضور معشوق است.

گفتا چه خواهی ؟ گفتم جمالت گه مست از چشم گه بیخود از لب

پرسید چه می‌خواهی؟ گفتم فقط زیبایی تو را؛ گاهی با نگاهِ چشمانت مست می‌شوم و گاهی با لبان تو بی‌خویشتن می‌گردم.

نکته ادبی: مست از چشم و بی‌خود از لب، توصیف حالاتی است که معشوق بر عاشق تحمیل می‌کند.

از زلف گاهی خاطر پریشان از غمزه گاهی در تاب و در تب

گاهی از دیدن پیچ و تاب زلفانت پریشان خاطر می‌شوم و گاهی از غمزه و کرشمه‌های تو در تب و تاب هستم.

نکته ادبی: غمزه به معنای حرکت چشم و ابرو برای ناز کردن است.

گفتا که چشمم مستیست خونخوار وین زلف و غمزه مار است و عقرب

معشوق گفت چشمان من مستیِ کشنده دارد و این زلف و غمزه، همچون مار و عقرب، خطرناک و گزنده هستند.

نکته ادبی: تشبیه زلف و غمزه به مار و عقرب، نمادِ آزاردهنده بودنِ زیباییِ فریبنده است.

چون تو گرفتار داریم بسیار در دام زلف و در چاه غبغب

مانند تو، افراد بسیاری هستند که در دام زلف و در گودیِ چانه من گرفتار شده‌اند.

نکته ادبی: غبغب در اینجا استعاره از گودیِ چانه یا زیبایی صورت است که چون چاهی عاشق را در خود می‌کشد.

میگفت سرخوش شیرین و دلکش گفتی که شکر میبارد از لب

او با لحنی شیرین و دلکش سخن می‌گفت؛ گویی از لبانش شهد و شکر می‌بارید.

نکته ادبی: شکر باریدن کنایه از شیرینی کلام است.

گفتم لبت را یعنی ببوسم شد در حیا زد انگشت بر لب

گفتم آیا اجازه می‌دهی لبت را ببوسم؟ او از روی حیا، انگشت بر لبانش نهاد (و مرا از این کار منع کرد).

نکته ادبی: اشاره به سکوت کردن و حیا که در فرهنگ کلاسیک نشانه نجابت معشوق است.

گفتم دهانت گفتا که حرفیست بی جام و باده و آنگه لبالب

گفتم درباره دهانت بگو، گفت که حرفی نیست (کوچک است) و بدون هیچ باده‌ای، پر از زیبایی و راز است.

نکته ادبی: لبالب بودن دهان کنایه از کوچکی و در عین حال پر بودن از معنا و زیبایی است.

گفتم که بالات گفتا بلائیست بگذر بخیری زین گونه مطلب

گفتم از قد و بالایت بگو، گفت که بلایی است عظیم؛ از این درخواست بگذر که عاقبت خوشی ندارد.

نکته ادبی: بالا در اینجا به معنای قد و قامت است که در ادبیات عاشقانه به بلای جان تشبیه می‌شود.

این گفت و برخواست صد فتنه شد راست روز قیامت دیدم من آن شب

این را گفت و برخاست؛ با رفتنش آشوبی به پا شد که آن شب برای من همچون روز قیامتِ پرهیاهو بود.

نکته ادبی: قیامت در اینجا کنایه از شدت اضطراب و آشفتگی است.

چون بنگریدم کس را ندیدم نی پیش و نی پس نه راست و نه چپ

وقتی نگاه کردم، کسی را ندیدم؛ نه در پیش‌رو، نه در پشت سر، نه در چپ و نه در راست.

نکته ادبی: این بیت نشان می‌دهد که دیدار تنها در عالم خیال یا رویا بوده است.

در سوز دل ماند از حسرتش فیض با آه و ناله با بانگ یا رب

شاعر از حسرتِ رفتن او در سوز و گداز ماند و با آه و ناله خدا را صدا زد.

نکته ادبی: فیض در اینجا تخلص شاعر است که نشان‌دهنده گوینده شعر است.

دل بکن جانا از این دیر خراب کاسمان در رفتنت دارد شتاب

ای جان! از این دنیای ویران و ناپایدار دل بکن، چرا که آسمان و روزگار در بردن جان تو و پایان دادن به عمرت، شتاب دارد.

نکته ادبی: دیر خراب کنایه از جهان مادی است که بنای استواری ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره مه

استعاره از معشوق که همچون ماه درخشان است.

تشبیه زلف و غمزه مار است و عقرب

تشبیه اجزای زیبایی به جانوران گزنده برای بیان خطرناک بودنِ عشق.

کنایه شد روز در چشمم آن شب

کنایه از شدت غم و تاریکیِ زندگی به دلیل دوری یا انتظار معشوق.

تضاد روز و شب

تقابل میان زمان‌ها برای نشان دادن تلاطم روحی شاعر.

تشخیص آسمان در رفتنت دارد شتاب

نسبت دادن شتاب و اراده به آسمان (روزگار) برای تأکید بر ناپایداری عمر.