دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۶

فیض کاشانی
لذات نماند و المها شادی گذرد جو برق و غمها
غمناک مباش ازآن و زین خوش چون هردو رود سوی عدمها
هر حادثهٔ که برسرآید هم سوی عدم کشد قدمها
هر پسریر است عسر در پی هر عسریرا ز پی کرمها
آخر همه خواب با خیالیست الا بنوشتهٔ قلمها
کز بهر جزای زشت و نیکو ماند بصحیفها رقمها
لذات نماند و بماند از پیروی هوا ندمها
هر محنت و هر بلا که بینی کفاره شمار بر ستمها
اندوه چو ما حی گناهست خوشتر که در آن کشیم دمها
آن کن که بعاقبت بود خیر فیض است و امید بر کرمها