دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۵

فیض کاشانی
غم زخوی خویش داردخاطر غمناک ما نم زجوی خویش دارد دیده نمناک ما
ناله اش از جور خویشست ایندل پر آرزو زخمش از دستخودست این سینهٔ صد چاک ما
بر روان ما زخاک ما بسی بیداد رفت داد میخواهد زخاک ما روان پاک ما
باک جان ما زخاک ما و باک دل زخود نیست ما را هیچ باک از دلبر بی باک ما
خار و خاشاک تن ما سد راه جان ماست عشق کوکاتش زند در خار و در خاشاک ما
خاک میروید گل و نسرین و نرگس در چمن خاک ما خاری نروید خاک بر سر خاک ما
تاک رز بخشد می و تاک تن ما بی ثمر دود آهی نیست هم کاتش فتد در تاک ما
اینجهان و آنجهان بااینهمه تشویش هست بهر جاندادن درون خود گریبان چاک ما
هر که قدر جان پاک ما شناسد چون ملک سجده دارد جسم ما را بهر جان پاک ما
کرد تعظیم تن ما بهر جان ما ملک زانکه بوی حق شنید از جان ما در خاک ما
از حریم قدس جانرا گرچه تن افکند دور عنقریب از لوث تن رسته است جان پاک ما
عاقبت تن میشود قربان جان خوش باش فیض میبرد سیلاب قهر جان بدر یا خاک ما

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی تامل‌برانگیز و درون‌نگرانه به تقابل دیرینه میان «جان» و «تن» می‌پردازد. شاعر با رویکردی عرفانی و اخلاقی، جسم را همچون حجابی می‌بیند که اگرچه از خاکِ این جهان سرشته شده، اما باری است بر دوشِ روحِ آسمانی انسان. در این نگاه، رنج‌ها و اندوه‌ها ناشی از دلبستگی‌های همین جسمِ مادی و خصلت‌های بشری است و راهِ رستگاری، جز از گذرِ عبور از این قفسِ تن و پاک‌سازیِ وجود حاصل نمی‌شود.

فضای حاکم بر شعر، فضایی است سرشار از تواضعِ عارفانه و تسلیم در برابرِ سرنوشت. شاعر با نکوهشِ خود و تاکید بر ناپایداریِ تن، مخاطب را به سوی حقیقتی والاتر رهنمون می‌کند؛ حقیقتی که در آن، جانِ آدمی به عنوان گوهری الهی باید از ناپاکی‌های مادی جدا گردد. در نهایت، شعر با نوعی امید به رهایی و بازگشت به اصلِ خویش به پایان می‌رسد، جایی که جان بر تن پیروز می‌شود و پیوندِ میانِ خاک و افلاک معنایی نو می‌یابد.

معنای روان

غم زخوی خویش داردخاطر غمناک ما نم زجوی خویش دارد دیده نمناک ما

غم و اندوهِ دلِ گرفته‌ی ما، ناشی از عادت‌ها و خصلت‌های درونیِ خودمان است؛ همان‌طور که آبی که در جوی روان است، از سرچشمه‌ی خود نشات می‌گیرد، اشکی هم که در چشمان ماست، حاصلِ درونیاتِ خودِ ماست.

نکته ادبی: استفاده از جناس ناقص میان واژگان «خوی» (به معنای عادت) و «جوی» (به معنای نهر)، پیوندی زیبا میان درون و بیرون برقرار کرده است.

ناله اش از جور خویشست ایندل پر آرزو زخمش از دستخودست این سینهٔ صد چاک ما

ناله‌های این دلِ پر از آرزو، به دلیلِ خواسته‌های خودِ اوست و این سینه که صدپاره و زخمی است، به دستِ خودِ ما زخمی شده است.

نکته ادبی: مفهوم «خودکرده را تدبیر نیست» در این بیت به زیبایی در قالبِ استعاره‌ی «زخمِ دستِ خود» تبلور یافته است.

بر روان ما زخاک ما بسی بیداد رفت داد میخواهد زخاک ما روان پاک ما

از جسمِ ما که از خاک سرشته شده، ستم‌های بسیاری بر روح و روانِ ما وارد گشته است؛ اکنون روحِ پاکِ ما از این جسمِ خاکی طلبِ دادخواهی و عدالت می‌کند.

نکته ادبی: واژه‌ی «داد» در اینجا هم به معنای عدالت و هم به معنای شکایت و طلبِ حق آمده که ایهامی لطیف ایجاد کرده است.

باک جان ما زخاک ما و باک دل زخود نیست ما را هیچ باک از دلبر بی باک ما

ترسِ جانِ ما از جسمِ ماست و نگرانیِ دل از خودِ ماست، اما در برابرِ آن دلبرِ بی‌‌باک و بی‌نیاز، ما هیچ هراسی به دل نداریم.

نکته ادبی: واژه‌ی «باک» به معنای ترس و پرواست که در این بیت تکرار شده تا تضادِ میانِ ترس‌های زمینی و بی‌باکیِ عاشقانه را نشان دهد.

خار و خاشاک تن ما سد راه جان ماست عشق کوکاتش زند در خار و در خاشاک ما

این جسمِ مادی و خصلت‌های تن‌پرورانه، همچون خار و خاشاکی در مسیرِ تعالیِ جانِ ما هستند، اما عشق همچون آتشی است که این خار و خاشاک را می‌سوزاند و راه را برای روح باز می‌کند.

نکته ادبی: «خار و خاشاک» استعاره‌ای برای آلودگی‌های مادی و دلبستگی‌های تن است که مانعِ رشدِ معنوی می‌شود.

خاک میروید گل و نسرین و نرگس در چمن خاک ما خاری نروید خاک بر سر خاک ما

زمینِ طبیعت، گل و نسرین و نرگس می‌رویاند، اما خاکِ وجودِ ما جز خارِ گناه و غفلت چیزی نمی‌رویاند؛ خاک بر سرِ چنین وجودی که ثمری ندارد.

نکته ادبی: در اینجا شاعر با استفاده از تضاد میانِ «خاکِ طبیعت» و «خاکِ وجودِ خویش»، به نکوهشِ خود پرداخته است.

تاک رز بخشد می و تاک تن ما بی ثمر دود آهی نیست هم کاتش فتد در تاک ما

تاک و درختِ انگور، شراب می‌بخشد، اما وجودِ انسانیِ ما بدونِ ثمر است؛ ما حتی آن‌قدر همت نداریم که آهی از سرِ سوز بکشیم تا آتشِ عشق در وجودِ ما شعله‌ور شود.

نکته ادبی: «تاک» در اینجا تمثیلی از توانایی و باروری است که شاعر معتقد است تنِ آدمی از آن بی‌بهره مانده است.

اینجهان و آنجهان بااینهمه تشویش هست بهر جاندادن درون خود گریبان چاک ما

این جهان و آن جهان، هر دو سرشار از تشویش و نگرانی است؛ برای رهایی از این سرگردانی و تسلیمِ جان، ما همیشه آماده‌ایم که گریبانِ خود را چاک دهیم و از قیدِ تن رها شویم.

نکته ادبی: «گریبان چاک کردن» کنایه از بی‌تابی و آمادگی برای مرگِ عارفانه یا فنا شدن است.

هر که قدر جان پاک ما شناسد چون ملک سجده دارد جسم ما را بهر جان پاک ما

هر کس که ارزشِ جانِ پاکِ ما را بداند، همچون فرشتگان که برای آدم سجده کردند، در برابرِ جسمِ ما نیز به احترامِ آن جانِ نهفته در آن، کرنش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره‌ی تلمیحی به داستانِ سجده‌ی فرشتگان بر انسان به دلیلِ دمیده شدنِ روحِ الهی در اوست.

کرد تعظیم تن ما بهر جان ما ملک زانکه بوی حق شنید از جان ما در خاک ما

فرشتگان به جسمِ ما تعظیم کردند، چرا که در وجودِ خاکیِ ما، بویِ حقیقت و نشانه‌ی الهی را استشمام کردند.

نکته ادبی: این بیت تداومِ معناییِ بیتِ پیشین است و دلیلِ تقدسِ جان را برتریِ گوهرِ الهی می‌داند.

از حریم قدس جانرا گرچه تن افکند دور عنقریب از لوث تن رسته است جان پاک ما

اگرچه تن، جانِ ما را از حریمِ قدسیِ الهی دور نگه داشته است، اما دیری نمی‌پاید که جانِ پاکِ ما از این آلودگیِ تن رهایی می‌یابد.

نکته ادبی: «لوث» به معنای آلودگی و کثیفی است که در اینجا استعاره از قید و بندهای مادیِ جسم است.

عاقبت تن میشود قربان جان خوش باش فیض میبرد سیلاب قهر جان بدر یا خاک ما

ای فیض، آسوده‌خاطر باش که سرانجام، این جسم قربانیِ روح خواهد شد؛ در نهایت سیلابِ قهرِ الهی یا سرنوشت، جان را به سوی خود می‌برد یا این جسمِ خاکی را از میان برمی‌دارد.

نکته ادبی: تخلص شاعر (فیض) در بیت پایانی آورده شده و «سیلابِ قهر» استعاره از قدرتِ لایزالِ الهی یا حوادثِ روزگار است که تسلیمِ آن گریزناپذیر است.

آرایه‌های ادبی

تضاد جان و تن

تقابل همیشگی میانِ روحِ متعالی و جسمِ خاکی که در سراسرِ شعر جریان دارد.

استعاره خار و خاشاک تن

جسمِ آدمی به خار و خاشاک تشبیه شده تا ناچیزی و مانع بودنِ آن در مسیرِ کمال نشان داده شود.

تلمیح سجده دارد جسم ما

اشاره به داستانِ خلقتِ انسان و سجده‌ی فرشتگان بر او به فرمانِ خداوند.

جناس خوی و جوی

استفاده از واژگانِ هم‌نوا در بیت نخست برای تاکید بر خاستگاهِ درونیِ غم و اشک.