دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۹

فیض کاشانی
تجلی چون کند دلبر کنم شکران تجلی را تسلی چون دهد ازخود نخواهم آن تسلی را
بسوزد در تجلی و نسازد با تسلی دل ببخشدگر تسلی جان دهم آن جان تجلی را
تجلی تان کند بر من مرا از من کند خالی که یکتایم نشیمن کی کنم جز جای خالی را
تسلی چون توان شد از جمال عالم آرایش تسلی باد قربان ناز سلطان تجلی را
از آن عاقل بماندستی که رویش را ندیدستی کسی مجنون تواند شد که او دیده است لیلی را
کسی او را تواند دیدکو گردد سراپاجان که چشم سرنیارد دید حسن لایزالی را
جلالش چون گذارد جان جمالش می نوازد دل و گرنه کس نیارد تاب انوار جلالی را
زکس تا کس نیاساید جمالش روی ننماید نه بیند دیدهٔ خود بین جمال حق تعالی را
اگر خواهی رسی در وی گذر کن از هوای دل بهل سامان غالی را بمان ایوان عالی را
کسی جانش شود فربه که جسم او شود لاغر زخون دل غذا و زبور یا سازد نهالی را
نعیم اهل دل خواهی دلت را صاف کن از عشق بمان لذات دنیا را بهل فردوس اعلی را
دلت فردوس می خواهد کمالی را بدست آور که باشد با تو در عقبی بهل صاحب کمالی را
اگر خواهی که عقلت را زدست دیو برهانی زسربیرون کن ار بتوانی اوهام خیالی را
بکن از غیرحق دل را بروب از ما سوی جانرا بدو نان وار گذار اسباب جاهی را و مالی را
ترا این وصفها چون نیست خالی زن تن ازگفتن بیان دیگر مکن ای فیض حز او صاف حالی را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، بیانی شورانگیز و عارفانه از سیر و سلوک الی‌الله است. شاعر در این سروده، تقابل میان «تجلی» (جلوه جمال الهی) و «تسلی» (آرامش‌های موقت و دنیوی) را به تصویر می‌کشد و تأکید می‌کند که سالک راه حقیقت نباید به هیچ‌چیز، حتی پاداش‌های بهشتی یا آرامش‌های گذرا، قانع شود و تنها باید به دنبال دیدار مستقیم ذات حق باشد.

درونمایه اصلی این اثر، دعوت به زهد، خودشناسی و نفیِ ما سوی‌الله است. شاعر با زبانی صریح و استدلالی، از خواننده می‌خواهد که با ریاضت نفس و پاک‌سازی دل از تعلقات دنیوی، موانع درونی را برطرف سازد تا آینه قلب، آماده انعکاس نور حقیقت شود و در نهایت، هشدار می‌دهد که سخن گفتن از مقامات عرفانی بدون چشیدن طعم آن، بیهوده و ناپسند است.

معنای روان

تجلی چون کند دلبر کنم شکران تجلی را تسلی چون دهد ازخود نخواهم آن تسلی را

هنگامی که محبوب حقیقی، جلوه و جمال خود را آشکار می‌کند، من آن را با جان و دل پذیرا می‌شوم و شکرگزارش هستم؛ اما اگر به جای ذات خود، تسلی و آرامشی سطحی به من ارزانی دارد، آن آرامش را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: تجلی در عرفان به معنای ظهور نور حق در قلب سالک است و در تقابل با تسلی (آرامش‌های اعتباری) قرار گرفته است.

بسوزد در تجلی و نسازد با تسلی دل ببخشدگر تسلی جان دهم آن جان تجلی را

دل عاشق در آتشِ جلوه الهی می‌سوزد و با هیچ مرهم یا آرامشِ دیگری سازگار نیست. اگر محبوب به جای خود، تسلی و آرامشی ببخشد، من آن را هم فدایِ خودِ تجلی و حضور او می‌کنم.

نکته ادبی: تضاد میان سوختن (فنا) و ساختن (بقای دنیوی) در این بیت به زیبایی نمایشگرِ بیقراری عارف است.

تجلی تان کند بر من مرا از من کند خالی که یکتایم نشیمن کی کنم جز جای خالی را

وقتی خداوند بر تو تجلی کند، تو را از «منِ» خودت تهی می‌کند؛ چرا که دلِ من، جایگاهِ یگانگی خداوند است و در خانه‌ای که متعلق به اوست، غیر از او را جای نمی‌دهم.

نکته ادبی: نشیمن استعاره از قلب است که باید از خودخواهی تهی شود تا جایگاهِ حق گردد.

تسلی چون توان شد از جمال عالم آرایش تسلی باد قربان ناز سلطان تجلی را

وقتی جمالِ عالم‌آرایِ خداوند آشکار است، چگونه می‌توان به آرامش‌های دنیوی دل خوش کرد؟ آرامش‌های معمولی باید فدایِ ناز و کرشمه‌یِ سلطانِ تجلی (خداوند) شوند.

نکته ادبی: ترکیب «سلطان تجلی» اضافه استعاری است که عظمتِ جلوه‌ی الهی را نشان می‌دهد.

از آن عاقل بماندستی که رویش را ندیدستی کسی مجنون تواند شد که او دیده است لیلی را

تعجبی ندارد که عاقلِ دنیاپرست از این راه بازمانده، چون هنوز جمالِ حقیقت را ندیده است. تنها کسی که طعمِ عشقِ «لیلی» (حقیقت الهی) را چشیده باشد، می‌تواند «مجنون» (عارفِ شیدا) شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان لیلی و مجنون به عنوان تمثیلِ عشقِ عارف و معشوقِ الهی.

کسی او را تواند دیدکو گردد سراپاجان که چشم سرنیارد دید حسن لایزالی را

تنها کسی می‌تواند حقیقتِ او را مشاهده کند که سراپا جان و معنا شود؛ چرا که چشمِ ظاهری و حواسِ جسمانی توانایی دیدنِ زیباییِ بی‌زوالِ الهی را ندارد.

نکته ادبی: «چشم سر» در برابر «چشم دل» قرار گرفته است.

جلالش چون گذارد جان جمالش می نوازد دل و گرنه کس نیارد تاب انوار جلالی را

وقتی جلالِ الهی بر دل می‌تابد، جانِ انسان را می‌سوزاند و وقتی جمالِ او نمایان می‌شود، دل را نوازش می‌دهد؛ اگر این تعادل نبود، هیچ‌کس توانِ تحملِ نورِ جلالِ او را نداشت.

نکته ادبی: تقابل میان جلال (هیبت/خشم) و جمال (زیبایی/مهر) از مفاهیم کلیدی عرفان نظری است.

زکس تا کس نیاساید جمالش روی ننماید نه بیند دیدهٔ خود بین جمال حق تعالی را

تا زمانی که انسان از دیگران چشم برنگیرد و به آرامش واقعی نرسد، جمالِ حق را نخواهد دید؛ کسی که مدام به خود و خواسته‌های خود می‌اندیشد، قادر به دیدنِ جمالِ پروردگار نیست.

نکته ادبی: «دیده خودبین» کنایه از خودپرستی و حجابِ انانیت است.

اگر خواهی رسی در وی گذر کن از هوای دل بهل سامان غالی را بمان ایوان عالی را

اگر می‌خواهی به او برسی، از خواسته‌های دل عبور کن. خانه‌یِ مجلل و دارایی‌های فریبنده را رها کن و از هوایِ نفسانی دست بشوی.

نکته ادبی: ایوان عالی استعاره از جاه و مقام دنیوی است که مانعِ سلوک است.

کسی جانش شود فربه که جسم او شود لاغر زخون دل غذا و زبور یا سازد نهالی را

جانِ آدمی تنها زمانی فربه و قوی می‌شود که جسمِ او بر اثر ریاضت لاغر شود. از خونِ دل خوردن (رنجِ کشیدن) است که نهالِ جانِ انسان رشد می‌کند.

نکته ادبی: تناسب میان لاغری جسم و فربهی جان، بیانگرِ قانونِ حاکم بر تزکیه نفس است.

نعیم اهل دل خواهی دلت را صاف کن از عشق بمان لذات دنیا را بهل فردوس اعلی را

اگر نعمتی می‌خواهی که اهلِ دل به آن می‌رسند، قلبت را از عشقِ دنیا پاک کن. لذت‌های دنیوی را رها کن، بلکه حتی از پاداشِ بهشت نیز به خاطرِ خودِ او چشم بپوش.

نکته ادبی: تأکید بر زهدِ خالصانه که حتی بهشت را نیز در برابرِ دیدارِ یار کوچک می‌شمارد.

دلت فردوس می خواهد کمالی را بدست آور که باشد با تو در عقبی بهل صاحب کمالی را

اگر دلت بهشت می‌خواهد، به دنبالِ کمالی باش که در آخرت نیز همراه تو باشد و نه کمالاتِ ظاهری و دنیوی که با مرگ از بین می‌روند.

نکته ادبی: منظور از صاحب کمالی، کسانی هستند که به کمالاتِ ظاهریِ ناپایدار دل بسته‌اند.

اگر خواهی که عقلت را زدست دیو برهانی زسربیرون کن ار بتوانی اوهام خیالی را

اگر می‌خواهی عقلِ خود را از چنگالِ دیوِ نفس و اوهام برهانی، تا می‌توانی تصوراتِ خیال‌پردازانه و باطل را از سرِ خود بیرون کن.

نکته ادبی: «دیو» نمادِ نفسِ اماره و «اوهام خیالی» افکارِ غیرِ الهی است.

بکن از غیرحق دل را بروب از ما سوی جانرا بدو نان وار گذار اسباب جاهی را و مالی را

دل را از غیرِ خدا خالی کن و جان را از هر چه غیر اوست بزدای؛ اسبابِ جاه و مالِ دنیا را مانند نانی بی‌ارزش که تاریخ‌گذشته است، رها کن.

نکته ادبی: «بدو نان» (نانِ بیات/مانده) استعاره از بی‌ارزشیِ متاعِ دنیاست.

ترا این وصفها چون نیست خالی زن تن ازگفتن بیان دیگر مکن ای فیض حز او صاف حالی را

ای فیض! تا زمانی که این صفاتِ عرفانی و حالاتِ قلبی را تجربه نکرده‌ای، از گفتن و ادعایِ آن خودداری کن؛ درباره‌یِ احوالِ درونی سخن مگو مگر اینکه آن را چشیده باشی.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (فیض) و هشدارِ او به سالک که بدونِ تجربه، لب به سخن نگشاید.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) جلال و جمال / سوختن و ساختن

تقابل میان صفاتِ الهی و یا حالاتِ روحیِ عارف برای درکِ عمیق‌ترِ مفاهیم.

استعاره و کنایه سلطان تجلی / ایوان عالی / بدو نان

استفاده از تصاویرِ ملموس برای بیانِ مفاهیمِ انتزاعی و معنوی.

تلمیح مجنون و لیلی

اشاره به داستانِ عاشقانه برای ترسیمِ رابطه میان عاشق (سالک) و معشوق (خداوند).

مراعات نظیر خون دل، غذا، نهال

شبکه‌ای از واژگان که در کنار هم معنایِ پرورشِ روح از طریقِ رنج را تقویت می‌کنند.

تکرار (واژگانی) تجلی و تسلی

تکرارِ این دو واژه برای تأکید بر انتخابِ دشوارِ میانِ جلوه الهی و آرامشِ سطحیِ دنیوی.