دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۷

فیض کاشانی
اگر خرند زعشاق جان سوخته را روان بدوست برم این روان سوخته را
کشد چو شعله زحرف فراق دوست نفس کشم بکام خموشی زبان سوخته را
زآتش دل من حرف در دهن سوزد کسی چگونه بفهمد بیان سوخته را
خبر ببر ببر دلبر ای صبا و بگوی سزد که رحم کنی عاشقان سوخته را
بگو زسوختگان آتشین رخان پرسند ترا چه شد که نپرسی فلان سوخته را
زهم بپاش صبا قالبم بپاش افکن مهل که دفن کنند استخوان سوخته را
بسوخت زآتش عشقش تنم طبیب برو دوا چگونه توان خستگان سوخته را
فتاد آتش عشقش بدل زمن کم شد کجا روم زکه پرسم نشان سوخته را
حدیث سوختگانست بهرخامان حیف خبر کنید زمن همدمان سوخته را
دهان و کام و زبان سوخت زاولین سخنش بگو به فیض به بندد دهان سوخته را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درونمایه اصلی این اشعار بیان درد عمیق هجران و سوز و گداز درونی عاشقی است که وجودش در آتش عشق پروانه‌وار سوخته و خاکستر شده است. شاعر با تصویرسازی‌های مکرر از آتش، دوری از یار و بی‌قراری، وضعیت روحی آشفته خود را توصیف می‌کند.

شاعر در این اثر، گویی خود را فراتر از حد تحمل درد می‌بیند و حتی از پزشک و طبیب قطع امید کرده است. او در پی نوعی فنا و نابودی کامل است تا از این رنج رهایی یابد و تنها در میان هم‌دردان خود، آرامش و درک‌شدن را جستجو می‌کند.

معنای روان

اگر خرند زعشاق جان سوخته را روان بدوست برم این روان سوخته را

اگر خریدارِ جانِ سوخته ی عاشقان پیدا شود، من با کمال میل این جانِ آتش گرفته‌ام را به پیشگاه محبوب تقدیم خواهم کرد.

نکته ادبی: جان سوخته کنایه از قلبی است که از شدت عشق نابود شده است.

کشد چو شعله زحرف فراق دوست نفس کشم بکام خموشی زبان سوخته را

هنگامی که یادآوری دوری از دوست، مانند شعله‌ای در جانم زبانه می‌کشد، من راه سکوت را در پیش می‌گیرم تا زبانِ دردمندم را خاموش کنم.

نکته ادبی: کشد در اینجا به معنای شعله‌ور شدن و بالا رفتن است.

زآتش دل من حرف در دهن سوزد کسی چگونه بفهمد بیان سوخته را

آتشِ دلِ من چنان سوزان است که کلمات قبل از ادا شدن در دهانم می‌سوزند؛ از این رو هیچ کس نمی‌تواند عمق درد مرا درک کند.

نکته ادبی: بیان در اینجا به معنای کلام و قدرت سخن گفتن است.

خبر ببر ببر دلبر ای صبا و بگوی سزد که رحم کنی عاشقان سوخته را

ای نسیم صبا، خبری برای دلبر ببر و به او بگو که شایسته است به حال عاشقانِ سوخته‌دل، رحم کنی.

نکته ادبی: صبا در ادبیات کلاسیک پیام‌رسان میان عاشق و معشوق است.

بگو زسوختگان آتشین رخان پرسند ترا چه شد که نپرسی فلان سوخته را

به محبوب بگو که باید از سوختگانِ راه عشق بپرسد، پس چرا تو از من که چنین سوخته‌ام سراغی نمی‌گیری؟

نکته ادبی: آتشین‌رخان در اینجا صفت سوختگان است که نشان از شدت داغی و سوختگی دارد.

زهم بپاش صبا قالبم بپاش افکن مهل که دفن کنند استخوان سوخته را

ای نسیم، پیکرِ مرا متلاشی کن و به هر سو پراکنده ساز؛ نگذار که استخوان‌هایِ سوخته‌ام را به خاک بسپارند.

نکته ادبی: قالب به معنای کالبد و بدن است.

بسوخت زآتش عشقش تنم طبیب برو دوا چگونه توان خستگان سوخته را

بدنِ من در آتش عشقِ او سوخته است، ای طبیب برو؛ برای کسی که از عشق چنین سوخته است، هیچ دارویی اثر ندارد.

نکته ادبی: طبابت در اینجا نماد علاج مادی برای دردی معنوی است.

فتاد آتش عشقش بدل زمن کم شد کجا روم زکه پرسم نشان سوخته را

آتشِ عشقش در دلم افتاد و وجودم را نابود کرد؛ اکنون سرگردانم و نمی‌دانم برای یافتنِ نشانی از خودِ حقیقی‌ام به چه کسی پناه ببرم.

نکته ادبی: زمن کم شد به معنای زوال و نیستی عاشق است.

حدیث سوختگانست بهرخامان حیف خبر کنید زمن همدمان سوخته را

حیف است که ماجرایِ دردِ عاشقانِ سوخته را برای افراد ناپخته و بی‌تجربه بازگو کنیم؛ به جای آن، هم‌دلانِ سوخته را از حال من آگاه کنید.

نکته ادبی: خامان در تقابل با سوختگان (پخته‌گان) قرار دارد.

دهان و کام و زبان سوخت زاولین سخنش بگو به فیض به بندد دهان سوخته را

از همان اولین کلامِ یار، دهان و جانم سوخت؛ پس ای فیض، دیگر سکوت کن و دهانت را ببند.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است که در بیت آخر آمده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش دل

تشبیه رنج و غم عشق به آتش که وجود عاشق را می‌سوزاند.

مراعات نظیر دهان، کام، زبان

استفاده از اعضای مربوط به تکلم برای تاکید بر سوختگی ناشی از کلام یار.

تضاد خامان و سوختگان

مقایسه کسانی که هنوز عشق را تجربه نکرده‌اند با کسانی که در آتش آن سوخته‌اند.