دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۶

فیض کاشانی
ترا سزاست خدائی نه جسم را و نه جانرا تو را سزد که خودآئی نه جسم را و نه جانرا
توئی توئی که توئی و منی و مائی و اوئی منی نشاید و مائی نه جسم را و نه جانرا
توئی که تای ندارد وحید و فردی و یکتا نبود غیردوتائی نه جسم را و نه جانرا
تو را رسد که در آئینهٔ رسالت احمد جمال خویش نمائی نه جسم را و نه جانرا
تو را رسد بنسیم کلام آل محمد ص زر از چهره گشائی نه جسم را و نه جانرا
تو را رسد که هزاران هزار نقش بدایع زکلک صنع نمائی نه جسم را و نه جانرا
ترارسد که دو صدساله زنک کفر و گنه را زلوح دل بزدائی نه جسم را و نه جانرا
ترا رسد که چو جا نشد زجسم جسم زهم ریخت دگر اعاده نمائی نه جسم را و نه جانرا
ترا رسد که در آئینهٔ نعیم و عقوبت بلطف و قهر در آئی نه جسم را و نه جانرا
بلطف خویش ببخشا اسیر قهر خودت را چو نیست از تو رهائی نه جسم را و نه جانرا
نه ایم از تو جدا موجهای بحر وجودیم نباشد از تو جدائی نه جسم را و نه جانرا
زما و من چون بپرداخت فیض خانهٔ دل را تو را رسد که در آئی نه جسم را و نه جانرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات در ستایش توحید و یگانگی خداوند و تبیین تجلیات او در عالم هستی سروده شده است. شاعر با رویکردی عرفانی معتقد است که خداوند از تمامی مفاهیم و تعاریف بشری، از جمله جسم و جان و کثرت‌های دنیوی فراتر است و این مقولات ناتوان‌تر از آن هستند که در ساحتِ قدسیِ او راه یابند. در این فضا، جهان همچون آینه‌ای پنداشته می‌شود که زیبایی، قدرت، رحمت و قهر الهی را بازتاب می‌دهد.

علاوه بر مباحث توحیدی، شاعر به مسائلی همچون معاد، تطهیر نفس از گناهان و جایگاه والای پیامبر اکرم (ص) و اهل‌بیت (ع) به عنوان واسطه‌های تجلیِ نور الهی اشاره می‌کند. پیام نهایی اثر، دعوت به رهایی از بند «من و ما» و فانی شدن در یگانگی خداوند است؛ چرا که تنها با پاک شدنِ آینه دل از تعلقاتِ خودخواهانه، امکان مشاهده و دریافتِ فیضِ الهی فراهم می‌گردد.

معنای روان

ترا سزاست خدائی نه جسم را و نه جانرا تو را سزد که خودآئی نه جسم را و نه جانرا

تنها ذاتِ پاکِ الهی شایسته مقام خدایی است؛ نه جسمِ مادی و نه جانِ انسانی، هیچ‌کدام توانایی و شایستگیِ آن را ندارند که خدایی کنند و یا به آن مقام دست یابند.

نکته ادبی: واژه «سزا» به معنای شایسته و لایق است. تقابل جسم و جان در برابر خداوند، بر ناتوانیِ وجودیِ مخلوق تأکید دارد.

توئی توئی که توئی و منی و مائی و اوئی منی نشاید و مائی نه جسم را و نه جانرا

خداوند حقیقتی است که از تمامی حدود و قیودِ زبانی و ذهنی همچون «من»، «ما» و «او» فراتر است. استفاده از این ضمیرها برای ذاتِ بی‌همتای او جایز نیست، زیرا این واژگان برای تبیینِ جایگاهِ او ناتوانند.

نکته ادبی: تکرارِ ضمایر و واژگان «منی»، «مائی» و «اوئی» بیانگر سرگردانیِ عقل در تعریف ذاتِ مطلق است.

توئی که تای ندارد وحید و فردی و یکتا نبود غیردوتائی نه جسم را و نه جانرا

خداوند یکتاست و شریکی ندارد؛ او فرد و بی‌نظیر است و مفاهیمی چون «دوتایی» یا کثرت، در ساحتِ او معنا و جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: تای نداشتن کنایه از یگانگی و فقدانِ دومی (شریک) برای خداوند است.

تو را رسد که در آئینهٔ رسالت احمد جمال خویش نمائی نه جسم را و نه جانرا

خداوند سزاوار آن است که از طریق آینه‌ی پاکِ رسالتِ حضرت محمد (ص)، زیبایی و جلالِ بی‌پایانِ خویش را بر جهانیان آشکار سازد.

نکته ادبی: آینه، نمادِ بازتابِ صفاتِ حق در وجودِ پیامبر است.

تو را رسد بنسیم کلام آل محمد ص زر از چهره گشائی نه جسم را و نه جانرا

خداوند سزاوار آن است که به واسطه سخنان و کلامِ نورانیِ اهل‌بیت پیامبر، گنجینه‌های حکمت و معرفت را بر چهرهِ هستی آشکار سازد.

نکته ادبی: «زر از چهره گشودن» کنایه از آشکار کردنِ گنجینه یا زیبایی‌های پنهان است.

تو را رسد که هزاران هزار نقش بدایع زکلک صنع نمائی نه جسم را و نه جانرا

خداوند شایسته آن است که با قلمِ آفرینشِ خود، هزاران نقشِ زیبا و شگفت‌انگیز را در عالم هستی پدیدار سازد.

نکته ادبی: «کلک صنع» استعاره از قلمِ آفرینش و تدبیرِ الهی است.

ترارسد که دو صدساله زنک کفر و گنه را زلوح دل بزدائی نه جسم را و نه جانرا

تنها خداوند است که قدرت دارد زنگارِ گناهان و تاریکیِ کفر را که سال‌ها بر لوحِ جان نشسته است، بزداید و پاک کند.

نکته ادبی: «لوح دل» استعاره از صفحه قلب و روح است.

ترا رسد که چو جا نشد زجسم جسم زهم ریخت دگر اعاده نمائی نه جسم را و نه جانرا

خداوند قدرت آن را دارد که پس از آنکه بدن‌ها در خاک فرسوده و متلاشی شدند، دوباره آن‌ها را بازسازی کرده و به حیات بازگرداند.

نکته ادبی: اشاره به مسأله معاد و قدرتِ بازآفرینیِ الهی است.

ترا رسد که در آئینهٔ نعیم و عقوبت بلطف و قهر در آئی نه جسم را و نه جانرا

خداوند شایسته آن است که در آینه عملِ بندگان، با رحمتِ خویش پاداش (نعیم) و با خشمِ خویش عقوبت را برای انسان‌ها نمایان سازد.

نکته ادبی: نعیم و عقوبت در اینجا دو جلوه‌یِ متفاوت از عدالت و حکمتِ الهی هستند.

بلطف خویش ببخشا اسیر قهر خودت را چو نیست از تو رهائی نه جسم را و نه جانرا

حال که راهی برای فرار از تقدیر و قدرتِ تو نیست، پروردگارا! با لطف و بخششِ خود، ما که اسیرِ قهر و عقوبتِ خویش گشته‌ایم را ببخشای.

نکته ادبی: دعوتِ شاعر به توبه و پناه بردن به رحمتِ خدا در برابرِ هیبتِ قهرِ اوست.

نه ایم از تو جدا موجهای بحر وجودیم نباشد از تو جدائی نه جسم را و نه جانرا

ما از تو جدا نیستیم؛ ما همچون موج‌هایی در دریای وجودِ تو هستیم. هیچ جداییِ حقیقی میانِ آفریده و آفریدگار وجود ندارد.

نکته ادبی: تشبیه «موج و دریا» نماد وحدت وجود است که در آن اجزا در حقیقت با کل یکی هستند.

زما و من چون بپرداخت فیض خانهٔ دل را تو را رسد که در آئی نه جسم را و نه جانرا

زمانی که انسان خانه دلش را از تعلقاتِ «من» و «ما» پاک کرد، خداوند شایستگیِ آن را دارد که در آن خانه وارد شود و تجلی کند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای پاکسازی و تخلیه از رذایلِ اخلاقی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کلک صنع

تشبیه قدرتِ خلاقه‌ی خداوند به قلمی که نقش‌ها را ترسیم می‌کند.

تشبیه موجهای بحر وجودیم

تمثیل رابطه موجودات با خداوند به رابطه موج با دریا که نشان‌دهنده جدایی‌ناپذیری است.

کنایه زنگ کفر و گنه را از لوح دل بزدائی

کنایه از پاکسازیِ روحی و توبه از گناهان.

ایهام و تناقض نه جسم و نه جان

تکرارِ این عبارت در پایانِ ابیات، تناقضی زیبا ایجاد می‌کند که بیانگرِ عجزِ کلِ هستی در برابرِ ذاتِ مطلق است.