دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۳

فیض کاشانی
یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا
سربسر گشتم جهانرا خشک وتر دیدم بسی جز جمال او بچشم تر نمی آید مرا
هم محبت جان ستاندهم محبت جان دهد بی محبت هیچ کاری بر نمی آید مرا
شربت شهد شهادت کی بکام دل رسد ضربتی از عشق تا برسر نمی آید مرا
جان بخواهم دادآخر در ره عشق کسی هیچ کار از عاشقی خوشتر نمی آید مرا
تانفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقی یکنفس بی عیش و عشرت سرنمی آید مرا
غیروصف عاشق و معشوق و حرف عشق فیض دری از دریای فکرت بر نمی آید مرا
گر سخن گویم دگر از عشق خواهم گفت و بس جز حدیث عشق در دفتر نمی آید مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی پیوند عمیق و ناگسستنیِ روحِ عاشق با معشوق ازلی است. فضای حاکم بر شعر، فضایی است که در آن تمامِ لحظاتِ عمر شاعر، از بندِ تعلقات عادی رها شده و تنها در حصارِ یاد و عشق به محبوب معنا می‌یابد. شاعر در این اشعار، عشق را نه یک تجربه سطحی، بلکه جریانی حیاتی می‌داند که هم‌زمان هم نابودکننده‌ی منیت و هم حیات‌بخشِ روح است.

در نهایت، شاعر با تأکید بر انحصارِ محتوای ذهنی و گفتاری خود بر محورِ عشق، مسیرِ سلوکِ شاعری خویش را ترسیم می‌کند. از دیدگاه او، جهانِ بی‌عشق، سرزمینی خشک و بی‌حاصل است و تنها در سایه‌ی جان‌سپاری در راه معشوق است که حقیقتِ زندگی و شهدِ شهادتِ عرفانی دست‌یافتنی می‌شود.

معنای روان

یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا

حتی یک لحظه هم بدون به یاد داشتنِ محبوب سپری نمی‌کنم و ساعتی بی‌شور و مستیِ ناشی از عشق برایم ممکن نیست و زمان بدون آن برایم نمی‌گذرد.

نکته ادبی: جانان به معنای محبوب جان و کنایه از معشوق است. عبارت سر نمی‌آید کنایه از نگذشتن و بی‌‌حاصل بودن زمان است.

سربسر گشتم جهانرا خشک وتر دیدم بسی جز جمال او بچشم تر نمی آید مرا

تمام جهان را زیر و رو کردم و همه‌چیز را آزمودم، اما هیچ‌کس و هیچ‌چیز را به اندازه جمال و زیباییِ او در چشمانم شایسته و دلربا نیافتم.

نکته ادبی: خشک و تر کنایه‌ای کهن برای اشاره به تمامی اجزای عالم و همه‌چیز است.

هم محبت جان ستاندهم محبت جان دهد بی محبت هیچ کاری بر نمی آید مرا

این محبت هم جان می‌گیرد (یعنی عقل و خودبینی را از میان می‌برد) و هم به جان، حیاتی نو می‌بخشد؛ بدون چنین محبتی، هیچ کار ارزشمندی از من ساخته نیست.

نکته ادبی: تضاد میان جان‌ستانی و جان‌بخشی، اشاره به پارادوکسِ عشق عرفانی دارد که در آن عاشق با فنای خود، به بقای حقیقی می‌رسد.

شربت شهد شهادت کی بکام دل رسد ضربتی از عشق تا برسر نمی آید مرا

تا زمانی که ضربه‌ی سنگینِ عشق بر سر من فرود نیاید (یعنی تا از خویشتنِ خود نگذرم)، چگونه می‌توانم لذتِ شیرینِ شهادت و فدا شدن در راه عشق را بچشم؟

نکته ادبی: شربت شهد شهادت استعاره از فنا شدن در راه معشوق و رسیدن به وصال نهایی است.

جان بخواهم دادآخر در ره عشق کسی هیچ کار از عاشقی خوشتر نمی آید مرا

سرانجام در راه این عشق جانم را فدا خواهم کرد، چرا که هیچ کاری در جهان برای من دلنشین‌تر از مقام عاشقی نیست.

نکته ادبی: جان‌سپاری در ادبیات عرفانی به معنای گذشتن از تمام تعلقات دنیوی برای رسیدن به معشوق است.

تانفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقی یکنفس بی عیش و عشرت سرنمی آید مرا

تا وقتی که نفس می‌کشم از عاشقی دست نخواهم کشید، چرا که زندگی بدون شور و عیشِ ناشی از عشق برای من بی‌معناست و نمی‌گذرد.

نکته ادبی: عیش و عشرت در اینجا به جای خوش‌گذرانی مادی، به معنای لذتِ حضور و مستی معنوی است.

غیروصف عاشق و معشوق و حرف عشق فیض دری از دریای فکرت بر نمی آید مرا

جز سخن گفتن از عاشق و معشوق و حقیقتِ عشق، هیچ اندیشه و فکری به ذهن من خطور نمی‌کند و هیچ شعری از ذهن من برنمی‌آید.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است و دریای فکرت استعاره از گستره ذهن خلاق اوست.

گر سخن گویم دگر از عشق خواهم گفت و بس جز حدیث عشق در دفتر نمی آید مرا

اگر قرار باشد سخنی بگویم، فقط از عشق خواهم گفت؛ زیرا هیچ موضوع دیگری جز حکایت و حدیث عشق در دفترِ اشعار من راه ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معنایی در شعرِ شاعر نشان‌دهنده وفاداری کامل او به آرمانِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

کنایه خشک و تر

اشاره به تمامی اشیا و افراد در عالم هستی.

استعاره دریای فکرت

تشبیه ذهن شاعر به دریایی که در آن گوهرِ سخن پرورش می‌یابد.

اضافه تشبیهی شربت شهد شهادت

تشبیه شهادت و فنا شدن به شربتی شیرین که نوشیدن آن گواراست.

تضاد و پارادوکس جان ستاندهم محبت جان دهد

هم‌نشینی دو مفهوم متضاد که اشاره به طبیعتِ دوگانه و تحول‌آفرینِ عشق دارد.