دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۵

فیض کاشانی
شود شود که شود چشم من مقام ترا شود شود که بینم صباح و شام ترا
شود شود که شوم غرق بحر نور شهود بدیده تو به بینم مگر بکام ترا
شود شود که نهم روی مسکنت بر خاک بدرگه تو و خوانم علی الدوام ترا
شود شود که دل و جان و تن کنم تسلیم برای خویش نباشم شوم تمام ترا
شود شود که سراپا چو دام چشم شوم بدین وسیله مگر آورم بدام ترا
شود شود که نهم دل بجست جوی وصال بدیده پویم و جویم علی الدوام ترا
شود شود کو سرفیض در ره تو رود که تا بکام رسد هم شود بکام ترا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تجلیِ اشتیاقِ سوزان و امیدِ بی‌کرانِ عاشق برای وصال به محبوبِ ازلی است. شاعر با تکرارِ پرسش‌گونه‌ی عبارتِ «شود شود»، حالتی از نیایش و تمنایِ مشتاقانه را به تصویر می‌کشد تا نشان دهد که جانِ او در انتظارِ لحظه‌ای است که موانعِ میانِ عاشق و معشوق برداشته شود و غبارِ «من» از میان برخیزد.

فضای کلی شعر، فضایی عرفانی و سرشار از تسلیم و فروتنی است. در این مسیر، شاعر خواستارِ چنان قُربی است که حتی درک و نگاهِ او به جایگاهِ جلوه‌گریِ معشوق بدل شود و تمامِ هستی‌اش در گروِ اراده و حضورِ محبوب قرار گیرد تا بدان‌جا که دیگر اثری از خودپسندی باقی نماند.

معنای روان

شود شود که شود چشم من مقام ترا شود شود که بینم صباح و شام ترا

آیا ممکن است که چشمانِ من جایگاهِ حضورِ تو گردد؟ آیا روزگار چنان یاری خواهد کرد که بتوانم تو را در هر صبح و شام نظاره کنم؟

نکته ادبی: استفاده از «مقام» به معنای جایگاهِ تجلی و حضور است که در عرفان برای دیدگانِ عاشق به کار می‌رود.

شود شود که شوم غرق بحر نور شهود بدیده تو به بینم مگر بکام ترا

آیا آن روز فرا می‌رسد که در دریایِ بی‌کرانِ نورِ حقیقت و شهودِ الهی غرق شوم و بتوانم تو را آن‌چنان‌که باید و به دلخواهِ جانِ من است، به تماشا بنشینم؟

نکته ادبی: «بحر نور شهود» استعاره‌ای از غرق شدن در تجلیات الهی و رسیدن به مقامِ دیدار است.

شود شود که نهم روی مسکنت بر خاک بدرگه تو و خوانم علی الدوام ترا

آیا ممکن است که پیشانیِ بندگی و خاکساریِ خود را بر آستانه‌ی درگاهِ تو بساوم و پیوسته و بی‌وقفه به ذکر و یادِ تو مشغول باشم؟

نکته ادبی: «مسکنت» در اینجا به معنای تواضعِ عمیق و بندگی در برابرِ معشوق است.

شود شود که دل و جان و تن کنم تسلیم برای خویش نباشم شوم تمام ترا

آیا خواهد شد که دل و جان و پیکرِ خویش را بی‌هیچ چون و چرایی تسلیمِ اراده‌ی تو کنم، به‌گونه‌ای که دیگر برایِ خودم هویتی باقی نماند و تماماً متعلق به تو باشم؟

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ مقامِ فنا و نفیِ خود در برابرِ محبوب است.

شود شود که سراپا چو دام چشم شوم بدین وسیله مگر آورم بدام ترا

آیا ممکن است که چشمانِ من مانندِ دامی برای شکارِ تو عمل کند و با این وسیله بتوانم تو را در کمندِ نگاهِ خویش گرفتار سازم؟

نکته ادبی: «دام» استعاره از نگاهی مشتاق و منتظر است که می‌خواهد معشوق را صید کند.

شود شود که نهم دل بجست جوی وصال بدیده پویم و جویم علی الدوام ترا

آیا این بخت همراهِ من خواهد شد که دلِ خود را در راهِ رسیدن به وصالِ تو قرار دهم و پیوسته در پیِ جست‌وجو و طلبِ تو باشم؟

نکته ادبی: «جست‌وجوی وصال» اشاره به سلوکِ همیشگی در مسیرِ رسیدن به حقیقت دارد.

شود شود کو سرفیض در ره تو رود که تا بکام رسد هم شود بکام ترا

آیا خواهد شد که سرِ غایت و فیضِ من در مسیرِ تو قرار گیرد، تا بدین‌گونه به آرزویِ خود برسم و خواستِ من با خواستِ تو هم‌سو گردد؟

نکته ادبی: «بکام» در اینجا اشاره به هم‌سویی و رضایتِ قلبی است که در اثرِ همراهی با اراده‌ی محبوب حاصل می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تکرار شود شود

تکرارِ «شود شود» در آغازِ تمامیِ ابیات، علاوه بر ایجادِ موسیقیِ کناری، بیانگرِ اشتیاقِ شدید و بی‌صبریِ شاعر در انتظارِ تحققِ وصال است.

استعاره بحر نور شهود

تشبیه نمودنِ تجلیِ الهی به دریایی عمیق که عاشق در آن غرق و فانی می‌شود.

پارادوکس (تناقض‌نمایی) دام

شاعر چشمانِ خود را که ابزارِ بینایی است به «دام» تشبیه کرده که می‌خواهد معشوقِ بی‌پایان را در آن به بند کشد.