دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۰

فیض کاشانی
از عمر بسی نماند ما را در سر هوسی نماند ما را
رفتیم زدل غبار اغیار جز دوست کسی نماند ما را
رفتیم بآشیانهٔ خویش رنج قفسی نماند ما را
از بس که نفس زدیم بیجا جای نفسی نماند ما را
یاران رفتند رفته رفته دمساز کسی نماند ما را
گرمی بردند و روشنائی زایشان قبسی نماند ما را
گلها رفتند زین گلستان جز خارو خسی نماند ما را
دل واپسی دگر نداریم در دهر کسی نماند ما را
کو خضر رهی درین بیابان بانک جرسی نماند ما را
جز ناله که مونس دل ماست فریاد رسی نماند ما را
بستیم چو فیض لب ز گفتار چون همنفسی نماند ما را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، ترسیم‌گرِ احوالِ سالکی است که به پایانِ عمرِ دنیوی رسیده و با نگاهی حسرت‌بار اما سرشار از رضا و آگاهی، بساطِ تعلقاتِ مادی را از دل برچیده است. شاعر، جهان را گلستانی تهی می‌بیند که گل‌هایِ معنوی‌اش چیده شده و دیگر مجالی برای شور و اشتیاقِ زمینی باقی نمانده است.

درونمایه‌ی اصلی، تجربه‌ی تنهایی در غربتِ دنیا و رجعت به سویِ اصلِ خویشتن است. شاعر با کنار نهادنِ غیر (ماسوی‌الله) و مشاهده‌یِ رفتنِ یاران، سکوت را برمی‌گزیند؛ چرا که دیگر در این دشتِ بی‌راهنما، گوشی برای شنیدن یا دمی برای هم‌نفسی یافت نمی‌شود و تنها امید، یاریِ دوست است.

معنای روان

از عمر بسی نماند ما را در سر هوسی نماند ما را

عمر ما به پایان رسیده و دیگر هیچ میل و اشتیاقی برای تعلقات دنیوی در وجودمان باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از ساختار «نماند ما را» در تمامی ابیات، نوعی تکرار آگاهانه (ردیف) برای تأکید بر فقدان و تهی‌شدنِ شاعر از تعلقات است.

رفتیم زدل غبار اغیار جز دوست کسی نماند ما را

غبارِ تعلقاتِ دنیوی و وابستگی به بیگانگان را از دل زدودیم و اکنون جز یاد و حضور دوست (خداوند)، کسی در دل ما جای ندارد.

نکته ادبی: «اغیار» جمعِ «غیر» است که در عرفان به معنای هر چیزی غیر از خداوند به کار می‌رود.

رفتیم بآشیانهٔ خویش رنج قفسی نماند ما را

به آشیانه‌ی اصلی و جایگاهِ روحانیِ خود بازگشتیم؛ بنابراین دیگر آن رنجِ محبوس بودن در قفسِ تن و دنیا را حس نمی‌کنیم.

نکته ادبی: «قفس» استعاره از عالمِ خاک و تن است که روحِ بلندپروازِ انسان را محدود کرده است.

از بس که نفس زدیم بیجا جای نفسی نماند ما را

از بس که در گذشته بیهوده سخن گفتیم و نفس‌های بی‌ثمر کشیدیم، اکنون دیگر مجالی برای زیستن و نفس کشیدن برایمان نمانده است.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی «نفس»؛ هم به معنای دم و بازدم و هم به معنای هستی و جانِ آدمی.

یاران رفتند رفته رفته دمساز کسی نماند ما را

دوستان و یاران یکی پس از دیگری از این دنیا رفتند و اکنون هیچ همدم و هم‌زبانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: «دمساز» به معنای هم‌نفس، همدل و هم‌نشینِ صمیمی است.

گرمی بردند و روشنائی زایشان قبسی نماند ما را

گرمیِ محبت و روشناییِ دانشِ آنان از میان رفت و دیگر شراره‌ای از آن نورِ معنوی نزد من باقی نمانده است.

نکته ادبی: «قَبَس» به معنای پاره‌ای آتش یا شعله‌ای است که از جایی برمی‌گیرند؛ تلمیحی به داستان حضرت موسی.

گلها رفتند زین گلستان جز خارو خسی نماند ما را

خوبان و نکویان از این گلستانِ دنیا رخت بربستند و اکنون برای ما جز خار و خاشاکِ بی‌ارزش چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ «گل» و «خار و خس» که نشان‌دهنده‌ی تقابلِ میانِ بزرگان و بی‌مایگان است.

دل واپسی دگر نداریم در دهر کسی نماند ما را

دیگر نگران و دل‌واپسِ کسی نیستم؛ چرا که در این روزگار، دیگر کسی برای من باقی نمانده است که نگرانِ او باشم.

نکته ادبی: «دهر» به معنای روزگار و گردشِ زمانه است.

کو خضر رهی درین بیابان بانک جرسی نماند ما را

در این بیابانِ پرخطرِ زندگی، هیچ راهنمایی همچون خضر نیست و صدای زنگ کاروان (جرس) که نشانه‌یِ رسیدنِ قافله است، به گوش نمی‌رسد.

نکته ادبی: «جرس» زنگی است که بر گردنِ شترِ پیشرو در کاروان می‌بستند تا راه را به دیگران نشان دهد.

جز ناله که مونس دل ماست فریاد رسی نماند ما را

جز ناله‌های شبانه که تنها هم‌نشینِ دلِ من است، هیچ فریادرس و یاری‌کننده‌ای برایم وجود ندارد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): شاعر «ناله» را به عنوان موجودی زنده و مونسِ خویش تصویر کرده است.

بستیم چو فیض لب ز گفتار چون همنفسی نماند ما را

ای فیض! چون دیگر کسی نمانده که با او هم‌نفس و هم‌سخن شوم، لب از گفتار بستیم و سکوت کردیم.

نکته ادبی: تخلص شاعر («فیض») در انتهای بیت آمده است که رسمِ معهود در شعر فارسی برای مهر و امضایِ اثر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره غبار اغیار

تعلقات مادی و وابستگی به غیرِ خدا، به غباری تشبیه شده که بر آینه‌ی دل نشسته و مانعِ دیدنِ حقیقت است.

تلمیح خضر ره

اشاره به داستان حضرت خضر در فرهنگِ اسلامی و عرفانی که به عنوان پیرِ طریقت و راهنمایِ گمشدگان در بیابانِ زندگی شناخته می‌شود.

نماد جرس

نمادِ صدایِ کاروانِ مرگ یا صدایِ هدایت و بشارت که رسیدن به مقصد و سرمنزلِ مقصود را خبر می‌دهد.

استعاره قفس

اشاره به کالبدِ مادی و دنیایِ خاکی که روحِ متعالیِ انسان را در خود اسیر کرده است.