دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵

فیض کاشانی
علم رسمی از کجا عرفان کجا دانش فکری کجا وجدان کجا
عشق را با عقل نسبت کی توان شاه فرمان ده کجا دربان کجا
دوست را داد او نشان دید این عیان کو نشان و دیدن جانان کجا
کی بجانان میرسد بی عشق جان جان بی عشق از کجا جانان کجا
کی دلی بی عشق بیند روی دوست قطرهٔ خون از کجا عمان کجا
جان و دل هم عشق باشد در بدن زاهدان را دل کجا یا جان کجا
دردها را عشق درمان میکند درد را بی عاشقی درمان کجا
عشق این را این و این را آن کند گر نباشد عشق این و ان کجا
هم سر ما عشق و هم سامان ما سر کجائی عشق یا سامان کجا
عشق خان و مان هر بی خان و مان فیض را بی عشق، خان و مان کجا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش عشق حقیقی و تمایز آن با دانش‌های صوری و عقلانی سروده شده است. شاعر با زبانی شورانگیز و پرسش‌گر، استدلال می‌کند که حقیقتِ هستی و دیدارِ جانان، با عقل جزئی یا علمِ رسمی که تنها در قیدِ الفاظ و تعاریفِ خشک است، میسر نمی‌شود؛ بلکه تنها با کیمیای عشق است که وجودِ انسان از محدودیت‌های خویش رها می‌شود.

در نگاه این اشعار، عشق نه یک احساسِ گذرا، که جوهره‌یِ جان و تنها سامان‌بخشِ زندگیِ آدمیان است. شاعر با نقدِ زهدِ خالی از عشق و دانشِ بی‌حاصل، تبیین می‌کند که بدونِ این نیرویِ متعالی، انسان در بندِ خودخواهی و گمراهی است و هیچ راهی برای رسیدن به کمال و درکِ حقیقتِ متعالی وجود ندارد.

معنای روان

علم رسمی از کجا عرفان کجا دانش فکری کجا وجدان کجا

علم و دانشِ کتابی و رسمی کجا و درکِ شهودی و عرفانی کجا؛ این دو از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند. همچنین دانش‌های عقلانی و فکری در برابرِ ندایِ وجدان و تجربه‌یِ قلبی، جایگاهی ندارند و از حقیقت دورند.

نکته ادبی: استفاده از تکرار کلمه 'کجا' برای بیان بُعدِ مسافتِ معنوی و نفیِ برابری بین دو مقوله است.

عشق را با عقل نسبت کی توان شاه فرمان ده کجا دربان کجا

چگونه می‌توان میان عشق و عقلِ جزئی قیاس کرد؟ عقل در برابرِ پادشاهیِ عشق، همچون دربانی ساده در برابر فرمان‌روایی مقتدر است؛ عقل محدود است و عشق، حاکمِ مطلقِ جان.

نکته ادبی: تشبیه 'عشق' به 'شاه' و 'عقل' به 'دربان' برای نشان دادن سلسله‌مراتب ارزش وجودی است.

دوست را داد او نشان دید این عیان کو نشان و دیدن جانان کجا

او نشانه‌های دوست را آشکار کرد و حقیقت را پیشِ چشم نهاد؛ اما افسوس که بدونِ چشمِ دل، همه‌یِ این نشانه‌ها بی‌فایده است. وقتی دیده‌یِ جان بسته باشد، دیدنِ جانان (خداوند/معشوق) چگونه ممکن است؟

نکته ادبی: جانان در اینجا به معنای معشوقِ ازلی و جانِ جهان است که با چشمِ ظاهر دیده نمی‌شود.

کی بجانان میرسد بی عشق جان جان بی عشق از کجا جانان کجا

تا زمانی که جان، آلوده به عشق نباشد، هرگز به جانان نمی‌رسد. جانی که از عشق خالی باشد، تهی‌مایه است و چنین جانی چگونه می‌تواند به محبوبِ حقیقی دست یابد؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه جان (به معنی روح) و جانان (به معنی محبوب) که تکرار آن‌ها بر شدتِ نیازِ روح به عشق تأکید دارد.

کی دلی بی عشق بیند روی دوست قطرهٔ خون از کجا عمان کجا

هرگز دلی که از عشق خالی است، نمی‌تواند رویِ دوست را ببیند. همان‌طور که یک قطره‌یِ خونِ ناچیز نمی‌تواند عظمتِ دریایِ عمان را در خود جای دهد، دلِ بی‌عشق نیز ظرفیتِ درکِ بی‌کرانیِ حق را ندارد.

نکته ادبی: تشبیه به کار رفته در مصراع دوم برای نشان دادن تفاوتِ حجمِ وجودیِ دلِ عاشق و بی‌آلایش در برابرِ دریایِ بیکرانِ حقیقت است.

جان و دل هم عشق باشد در بدن زاهدان را دل کجا یا جان کجا

در حقیقت، جوهره‌یِ جان و دل در تنِ انسان، همان عشق است. زاهدانی که تنها به ظاهرِ عبادت می‌پردازند و از عشق بویی نبرده‌اند، در واقع دلی زنده و جانی پویا ندارند.

نکته ادبی: انتقادِ عرفانی از زهدِ خشک که فاقدِ روحِ تعالی‌بخشِ عشق است.

دردها را عشق درمان میکند درد را بی عاشقی درمان کجا

عشق، شفابخشِ تمامِ دردهایِ درونی و روحانی است؛ حال آنکه بدونِ عاشقی، برایِ دردهایِ عمیقِ روح، هیچ درمانی در عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: تناقضِ ظاهری؛ عشق هم می‌تواند منشأ درد باشد و هم یگانه درمانِ آن، که در عرفان امری رایج است.

عشق این را این و این را آن کند گر نباشد عشق این و ان کجا

عشق است که هر چیز را به جایگاهِ خود می‌رساند و هویتِ حقیقیِ هر پدیده‌ای را مشخص می‌کند. اگر عشق نبود، این و آن (تمامِ موجودات) هیچ هویت و معنایی نداشتند.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ عشق به عنوانِ نیرویِ محرک و نظم‌دهنده‌یِ هستی (وحدتِ وجود).

هم سر ما عشق و هم سامان ما سر کجائی عشق یا سامان کجا

عشق هم رازِ نهفته‌یِ وجودِ ماست و هم عاملِ سامان‌دهی و نظمِ زندگیِ ما. اگر عشق نباشد، نه رازی می‌ماند و نه سامان و هدفی برایِ زیستن.

نکته ادبی: استفاده از 'سر' به معنای رازِ الهی و امرِ پنهان.

عشق خان و مان هر بی خان و مان فیض را بی عشق، خان و مان کجا

عشق برایِ کسانی که در این دنیا سرگردان و بی‌خانمان‌اند، پناهگاه و مایه آرامش است. فیض و بخششِ الهی نیز بدونِ وجودِ عشق، در هیچ کجایِ عالم قرار و پناهی نمی‌یابد.

نکته ادبی: خان و مان استعاره از آرامش و پناهگاهِ معنوی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه قطرهٔ خون و عمان

تشبیه دلِ عاشق به دریای عمان و دلِ خالی از عشق به قطره‌ای ناچیز جهت نمایش تفاوت ظرفیت روحی.

استعاره شاه و دربان

عشق به شاه و عقل به دربان تشبیه شده تا برتریِ قدرت و نفوذِ عشق بر عقلِ جزئی تأکید شود.

پرسش انکاری کجا

تکرار واژه 'کجا' در جای‌جایِ ابیات برای تأکید بر محال بودنِ رسیدن به حقیقت بدونِ عشق.

تضاد درد و درمان

استفاده از تضادِ درد و درمان برای نشان دادنِ ماهیتِ دوگانه‌یِ عشق به عنوانِ مسبب و معالجِ رنج‌های بشری.