تا صبح تابناک اهورایی

فریدون مشیری

باد در قفس

فریدون مشیری
داد ترا نمی برم از یاد، در قفس ای داد بر تو رفت چه بیداد در قفس
گویی زجان و هستی من مایه می گرفت فریادها که جان تو سر داد در قفس
دیوار و در گشوده نشد، گرچه صدهزار چون تو زدند پرپر و فریاد در قفس
چون آفتاب رفتی و من دیر چون غروب چشمم به جای خالی ات افتاد در قفس
از آن همه امید گرامی دریغ و درد دیگر نمانده هیچ، بجز باد در قفس.