لحظه ها و احساس

فریدون مشیری

روح چمن

فریدون مشیری
ای دوست چه پرسی تو که، سهراب کجا رفت سهراب سپهری شد و سر وقت خدا رفت
او نور سحر بود کزین دشت سفر کرد او روح چمن بود که با باد صبا رفت
همراه فلق در افق تیره این شهر تابید و به آنجا که قدر گفت و قضا، رفت
ناگاه چو پروانه سبک خیز و سبکبال پیدا شد و چرخی زد و گل گفت و هوا رفت
ای جامه شعرت نخ آواز قناری رفتی تو و از باغ و چمن نور و نوا رفت