بهار را باورکن

فریدون مشیری

قصه

فریدون مشیری
رفتم به کنار رود سر تا پا مست رودم به هزار قصه می برد ز دست
چون قصه درد خویش با او گفتم لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست