شاهنامه - پادشاهی شاپور ذوالاکتاف

فردوسی

بخش ۵

فردوسی
چنان بد که یک روز با تاج و گنج همی داشت از بودنی دل به رنج
ز تیره شب اندر گذشته سه پاس بفرمود تا شد ستاره شناس
بپرسیدش از تخت شاهنشهی هم از رنج وز روزگار بهی
منجم بیاورد صلاب را بینداخت آرامش و خواب را
نگه کرد روشن به قلب اسد که هست او نماینده فتح و جد
بدان تا رسد پادشا را بدی فزاید بدو فره ایزدی
چو دیدند گفتندش ای پادشا جهانگیر و روشن دل و پارسا
یکی کار پیش است با رنج و درد نیارد کس آن بر توبر یاد کرد
چنین داد شاپور پاسخ بدوی که ای مرد داننده و راه جوی
چه چارست تا این ز من بگذرد تنم اختر بد به پی نسپرد
ستاره شمر گفت کای شهریار ازین گردش چرخ ناپایدار
به مردی و دانش نیابی گذر خردمند گر مرد پرخاشخر
بباشد همه بودنی بی گمان نتابیم با گردش آسمان
چنین داد پاسخ گرانمایه شاه که دادار باشد ز هر بد نگاه
که گردان بلند آسمان آفرید توانایی و ناتوان آفرید
بگسترد بر پادشاهیش داد همی بود یک چند بی رنج و شاد
چو آباد شد زو همه مرز و بوم چنان آرزو کرد کاید به روم
ببیند که قیصر سزاوار هست ابا لشکر و گنج و نیروی دست
همان راز بگشاد با کدخدای یک پهلوان گرد با داد و رای
همه راز و اندیشه با او بگفت همی داشت از هرکس اندر نهفت
چنین گفت کاین پادشاهی به داد بدارید کزداد باشید شاد
شتر خواست پرمایه ده کاروان به هر کاروان بر یکی ساروان
ز دینار وز گوهران بار کرد ازان سی شتر بار دینار کرد
بیامد پراندیشه ز آبادبوم همی رفت زین سان سوی مرز روم
یکی روستا بود نزدیک شهر که دهقان و شهری بدو بود بهر
بیامد به خان یکی کدخدای بپرسید کاید مرا هست جای
برو آفرین کرد مهتر بسی که چون تو نیابیم مهمان کسی
ببود آن شب و خورد و بخشید چیز ز دهقان بسی آفرین یافت نیز
سپیده برآمد بنه برنهاد سوی خانهٔ قیصر آمد چو باد
بیامد به نزدیک سالار بار برو آفرین کرد و بردش نثار
بپرسید و گفتش چه مردی بگوی که هم شاه شاخی و هم شاه روی
چنین داد پاسخ که ای پادشا یکی پارسی مردم و پارسا
به بازارگانی برفتم ز جز یکی کاروان دارم از خز و بز
کنون آمدستم بدین بارگاه مگر نزد قیصر گشاینده راه
ازین بار چیزی کش اندر خورست همه گوهر و آلت لشکرست
پذیرد سپارد به گنجور گنج بدان شاد باشم ندارم به رنج
دگر را فروشم به زر و به سیم به قیصر پناهم نپیچم ز بیم
بخرم هرانچم بباید ز روم روم سوی ایران ز آباد بوم
ز درگاه برخاست مرد کهن بر قیصر آمد بگفت این سخن
بفرمود تا پرده برداشتند ز در سوی قیصرش بگذاشتند
چو شاپور نزدیک قیصر رسید بکرد آفرینی چنان چون سزید
نگه کرد قیصر به شاپور گرد ز خوبی دل و دیده او را سپرد
بفرمود تا خوان و می ساختند ز بیگانه ایوان بپرداختند
جفادیده ایرانیی بد به روم چنانچون بود مرد بیداد و شوم
به قیصر چنین گفت کای سرفراز یکی نو سخن بشنو از من به راز
که این نامور مرد بازارگان که دیبا فروشد به دینارگان
شهنشاه شاپور گویم که هست به گفتار و دیدار و فر و نشست
چو بشنید قیصر سخن تیره شد همی چشمش از روی او خیره شد
نگهبانش برکرد و با کس نگفت همی داشت آن راز را در نهفت
چو شد مست برخاست شاپور شاه همی داشت قیصر مر او را نگاه
بیامد نگهبان و او را گرفت که شاپور نرسی توی ای شگفت
به جای زنان برد و دستش ببست به مردی ز دام بلا کس نجست
چو زین باره دانش نیاید به بر چه باید شمار ستاره شمر
بر مست شمعی همی سوختند به زاریش در چرم خر دوختند
همی گفت هرکس که این شوربخت همی پوست خر جست و بگذاشت تخت
یکی خانه ای بود تاریک و تنگ ببردند بدبخت را بی درنگ
بدان جای تنگ اندر انداختند در خانه را قفل بر ساختند
کلیدش به کدبانوی خانه داد تنش را بدان چرم بیگانه داد
به زن گفت چندان دهش نان و آب که از داشتن زو نگیرد شتاب
اگر زنده ماند به یک چندگاه بداند مگر ارج تخت و کلاه
همان تخت قیصر نیایدش یاد کسی را کجا نیست قیصر نژاد
زن قیصر آن خانه را در ببست به ایوان دگر جای بودش نشست
یکی ماه رخ بود گنجور اوی گزیده به هر کار دستور اوی
که ز ایرانیان داشتی او نژاد پدر بر پدر بر همی داشت یاد
کلید در خانه او را سپرد به چرم اندرون بسته شاپور گرد
همان روز ازان مرز لشکر براند ورا بسته در پوست آنجا بماند
چو قیصر به نزدیک ایران رسید سپه یک به یک تیغ کین برکشید
از ایران همی برد رومی اسیر نبود آن یلان را کسی دستگیر
به ایران زن و مرد و کودک نماند همان چیز بسیار و اندک نماند
نبود آگهی در میان سپاه نه مرده نه زنده ز شاپور شاه
گریزان همه شهر ایران ز روم ز مردم تهی شد همه مرز و بوم
از ایران بی اندازه ترسا شدند همه مرز پیش سکوبا شدند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

روایت حاضر، تصویری از خردمندی و تقدیرپذیری پادشاهی است که با وجود آگاهی از دشواری‌های پیشِ رو، با تدبیر و شجاعت به استقبال سرنوشت می‌رود. فضا مملو از تعلیق، سیاست‌ورزی و تقابل هویت‌هاست که در آن، مرز میان ظاهر و باطن در یک سفر مبدل، آزمونی بزرگ برای شخصیت اصلی ایجاد می‌کند.

این داستان نشان‌دهنده جهان‌بینی حماسی کهن است که در آن، اگرچه گردش آسمان و اختران بر سرنوشت انسان چیره است، اما خرد و تدبیر فردی نقش مهمی در مواجهه با این تقدیر ایفا می‌کند. شاه در این روایت نه تنها در مقام یک فرمانروا، بلکه به عنوان انسانی متفکر که با آزمون‌های سخت دست‌وپنج نرم می‌کند، تصویر شده است.

معنای روان

چنان بد که یک روز با تاج و گنج همی داشت از بودنی دل به رنج

وضعیت چنان بود که روزی پادشاه با وجود داشتن تاج و گنج، به خاطر آنچه قرار بود در آینده برایش اتفاق بیفتد، در اندوه و رنج بود.

نکته ادبی: بودنی به معنای سرنوشت و آنچه مقدر است واقع شود.

ز تیره شب اندر گذشته سه پاس بفرمود تا شد ستاره شناس

وقتی سه قسمت از شب تیره گذشت، دستور داد ستاره‌شناس (منجم) را نزد او بیاورند.

نکته ادبی: پاس در اینجا به معنای زمان (یک‌چهارم شب) است.

بپرسیدش از تخت شاهنشهی هم از رنج وز روزگار بهی

پادشاه از او درباره آینده تخت شاهنشاهی و همچنین از سختی‌ها و ایام خوشی که در پیش دارد پرسید.

نکته ادبی: روزگار بهی به معنای ایام خوشی و خوشبختی است.

منجم بیاورد صلاب را بینداخت آرامش و خواب را

منجم ابزار ستاره‌شناسی (صلاب) را آورد و با این کار، آرامش و خواب را از چشمان پادشاه گرفت.

نکته ادبی: صلاب در متون کهن به ابزاری برای رصد ستارگان یا محاسبه نجومی گفته می‌شود.

نگه کرد روشن به قلب اسد که هست او نماینده فتح و جد

او به ستاره قلب اسد (قلب شیر) که در آسمان می‌درخشید نگاه کرد، چرا که آن ستاره نشانه‌ پیروزی و بخت بلند است.

نکته ادبی: قلب اسد نام ستاره‌ای در صورت فلکی اسد (شیر) است که در نجوم قدیم نشانه پیروزی و شکوه بوده است.

بدان تا رسد پادشا را بدی فزاید بدو فره ایزدی

منجم نگاه کرد تا ببیند آیا سختی و رنجی به پادشاه می‌رسد یا اینکه شکوه و فره ایزدی او فزونی می‌یابد.

نکته ادبی: فره ایزدی موهبتی الهی است که به پادشاهان دادگر داده می‌شود.

چو دیدند گفتندش ای پادشا جهانگیر و روشن دل و پارسا

وقتی منجمان در ستاره‌ها نگریستند، به پادشاه گفتند: ای پادشاهی که جهان را تسخیر کرده‌ای و دلی روشن و پارسا داری.

نکته ادبی: جهانگیر صفت پادشاهی مقتدر و جهان‌گشا است.

یکی کار پیش است با رنج و درد نیارد کس آن بر توبر یاد کرد

واقعه‌ای همراه با رنج و سختی در پیش است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را در حضور تو بازگو کند.

نکته ادبی: یاد کردن در اینجا به معنای سخن گفتن یا به زبان آوردن است.

چنین داد شاپور پاسخ بدوی که ای مرد داننده و راه جوی

شاپور در پاسخ به منجم که مردی دانا و جوینده راه بود، چنین گفت.

نکته ادبی: شاپور در اینجا نام خاص پادشاه ساسانی است.

چه چارست تا این ز من بگذرد تنم اختر بد به پی نسپرد

چه چاره‌ای وجود دارد تا این سختی از من بگذرد؟ مبادا که تقدیر (اختر) تن مرا به دست سختی بسپارد.

نکته ادبی: اختر در اینجا استعاره از بخت و سرنوشت است.

ستاره شمر گفت کای شهریار ازین گردش چرخ ناپایدار

ستاره‌شناس گفت: ای پادشاه، از دست این گردش چرخ روزگار که ناپایدار است...

نکته ادبی: چرخ ناپایدار کنایه از بی‌ثباتی دنیا و دگرگونی احوال است.

به مردی و دانش نیابی گذر خردمند گر مرد پرخاشخر

حتی اگر دانا و جنگجو هم باشی، راه گریزی از این تقدیر نداری.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای جنگجو و ستیزه‌جو است.

بباشد همه بودنی بی گمان نتابیم با گردش آسمان

هرچه قرار است اتفاق بیفتد، بی‌شک واقع می‌شود و ما توانایی مقابله با گردش آسمان را نداریم.

نکته ادبی: بودنی به معنای مقدرات حتمی است.

چنین داد پاسخ گرانمایه شاه که دادار باشد ز هر بد نگاه

شاهِ گران‌مایه چنین پاسخ داد که خداوند نگهدارنده از هر بدی است.

نکته ادبی: دادار نامی برای خداوند به معنای آفریننده و عدل‌گستر است.

که گردان بلند آسمان آفرید توانایی و ناتوان آفرید

خداوند است که این آسمان بلند را آفرید و هم توانایی و هم ناتوانی را خلق کرد.

نکته ادبی: تضاد میان توانایی و ناتوانی نشان‌دهنده اراده مطلق الهی است.

بگسترد بر پادشاهیش داد همی بود یک چند بی رنج و شاد

خداوند بر پادشاهی او دادگری را گستراند و شاه مدتی را بدون رنج و با شادی سپری کرد.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدل و انصاف است.

چو آباد شد زو همه مرز و بوم چنان آرزو کرد کاید به روم

چون تمام کشور تحت فرمان او آباد شد، در دلش آرزو کرد که به روم سفر کند.

نکته ادبی: روم در متون حماسی ایران به سرزمین‌های غربی و روم باستان اشاره دارد.

ببیند که قیصر سزاوار هست ابا لشکر و گنج و نیروی دست

تا ببیند آیا قیصرِ روم، با لشکریان و گنج‌ها و توانایی‌هایی که دارد، شایستگیِ جایگاه خود را دارد یا خیر.

نکته ادبی: قیصر لقب پادشاهان روم است.

همان راز بگشاد با کدخدای یک پهلوان گرد با داد و رای

همان راز را با کدخدای (وزیر یا پهلوان مورد اعتماد) خود در میان گذاشت که پهلوانی خردمند و دادگر بود.

نکته ادبی: کدخدا در متون کهن گاه به معنای بزرگ یا وزیر و صاحب‌تدبیر است.

همه راز و اندیشه با او بگفت همی داشت از هرکس اندر نهفت

تمام راز و اندیشه خود را به او گفت، اما آن را از دیگران پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان است.

چنین گفت کاین پادشاهی به داد بدارید کزداد باشید شاد

شاه گفت: این پادشاهی را با داد و عدل اداره کنید تا از عدالت خودتان شاد باشید.

نکته ادبی: داد در اینجا معنای اصلی عدل و عدالت را دارد.

شتر خواست پرمایه ده کاروان به هر کاروان بر یکی ساروان

ده کاروان شترِ گران‌بها آماده کرد و برای هر کاروان یک ساربان تعیین نمود.

نکته ادبی: پرمایه به معنای ارزشمند و گران‌بها است.

ز دینار وز گوهران بار کرد ازان سی شتر بار دینار کرد

شترها را با دینار و جواهرات بار کرد؛ در واقع سی شتر را پر از دینار کرد.

نکته ادبی: دینار واحد پول طلا در آن دوران بوده است.

بیامد پراندیشه ز آبادبوم همی رفت زین سان سوی مرز روم

شاپور در حالی که اندیشه‌های بسیاری در سر داشت، سرزمین آبادِ خود را ترک کرد و به سوی مرزهای روم رفت.

نکته ادبی: پراندیشه به معنای کسی است که درگیر افکار و تدابیر مهم است.

یکی روستا بود نزدیک شهر که دهقان و شهری بدو بود بهر

روستایی در نزدیکی شهر بود که دهقان و مردم شهری در آنجا سکونت داشتند.

نکته ادبی: دهقان در ادبیات حماسی به معنای مالک زمین یا ایرانی اصیل و مدیر روستا است.

بیامد به خان یکی کدخدای بپرسید کاید مرا هست جای

به خانه کدخدای آن روستا رفت و پرسید که آیا برای من جای اقامت دارید؟

نکته ادبی: کدخدا در اینجا به معنای رئیس روستا یا صاحب خانه است.

برو آفرین کرد مهتر بسی که چون تو نیابیم مهمان کسی

بزرگِ آنجا او را بسیار گرامی داشت و گفت کسی بهتر از تو را به عنوان مهمان ندیده‌ایم.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و رئیس است.

ببود آن شب و خورد و بخشید چیز ز دهقان بسی آفرین یافت نیز

شاپور آن شب را آنجا ماند و غذا خورد و هدایایی بخشید و از دهقان بسیار تحسین شنید.

نکته ادبی: چیز در اینجا به معنای مال و ثروت است.

سپیده برآمد بنه برنهاد سوی خانهٔ قیصر آمد چو باد

صبح که سپیده زد، بار سفر بست و با شتاب همچون باد به سوی دربار قیصر حرکت کرد.

نکته ادبی: چو باد تشبیه برای سرعت و شتاب است.

بیامد به نزدیک سالار بار برو آفرین کرد و بردش نثار

به نزد مسئول دربار (سالار بار) رفت، به او احترام گذاشت و هدیه‌ای به او داد.

نکته ادبی: سالار بار مقامی در دربار برای مدیریت ورود و خروج مهمانان است.

بپرسید و گفتش چه مردی بگوی که هم شاه شاخی و هم شاه روی

او پرسید: بگو ببینم چه کاره‌ای؟ که هم شبیه پادشاهان رفتار می‌کنی و هم چهره‌ای شاهانه داری.

نکته ادبی: شاه شاخی (یا شاه‌تیر) استعاره از بلندمرتبگی و شکوه است.

چنین داد پاسخ که ای پادشا یکی پارسی مردم و پارسا

پاسخ داد که ای پادشاه، من یک ایرانی پارسا هستم.

نکته ادبی: پارسا به معنای پرهیزگار و درست‌کار است.

به بازارگانی برفتم ز جز یکی کاروان دارم از خز و بز

برای تجارت آمده‌ام و کاروانی از پارچه‌های خز و بز (پارچه‌های گران‌قیمت) همراه دارم.

نکته ادبی: خز و بز نوعی پارچه گران‌بها و منسوجات صادراتی بوده است.

کنون آمدستم بدین بارگاه مگر نزد قیصر گشاینده راه

اکنون به این بارگاه آمده‌ام به این امید که راهی به سوی قیصر پیدا کنم.

نکته ادبی: گشاینده راه کنایه از یافتن فرصت دیدار است.

ازین بار چیزی کش اندر خورست همه گوهر و آلت لشکرست

از این بار کاروان، هرچه که برای او مناسب است (جواهر و آلت جنگی) را عرضه می‌کنم.

نکته ادبی: آلت لشکر به معنای تجهیزات و جنگ‌افزار است.

پذیرد سپارد به گنجور گنج بدان شاد باشم ندارم به رنج

اگر قیصر آن را بپذیرد و به مسئول گنجینه بسپارد، من از این کار شاد می‌شوم و رنجی نخواهم داشت.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار است.

دگر را فروشم به زر و به سیم به قیصر پناهم نپیچم ز بیم

بقیه کالاها را در بازار به پول نقد می‌فروشم و به قیصر پناه می‌آورم و از هیچ‌چیز نمی‌ترسم.

نکته ادبی: نپیچم به معنای فرار نکردن یا تردید نکردن است.

بخرم هرانچم بباید ز روم روم سوی ایران ز آباد بوم

از روم هرچه لازم دارم می‌خرم و به سرزمین آباد ایران بازمی‌گردم.

نکته ادبی: آبادبوم کنایه از سرزمین آباد است.

ز درگاه برخاست مرد کهن بر قیصر آمد بگفت این سخن

مرد کهن‌سال از درگاه برخاست و نزد قیصر رفت و این سخنان را گزارش داد.

نکته ادبی: مرد کهن در اینجا می‌تواند همان سالار بار باشد.

بفرمود تا پرده برداشتند ز در سوی قیصرش بگذاشتند

قیصر دستور داد پرده را کنار بزنند و اجازه داد که او به نزدش بیاید.

نکته ادبی: پرده در دربار مکان جداکننده یا محافظ حریم خصوصی است.

چو شاپور نزدیک قیصر رسید بکرد آفرینی چنان چون سزید

وقتی شاپور به نزد قیصر رسید، به شایستگی به او ادای احترام کرد.

نکته ادبی: چنان چون سزید به معنای آن‌طور که شایسته است.

نگه کرد قیصر به شاپور گرد ز خوبی دل و دیده او را سپرد

قیصر به شاپورِ دلاور نگاه کرد و به خاطر شکوه و زیبایی‌اش، دل و توجهش را به او سپرد.

نکته ادبی: سپردن دل و دیده کنایه از مجذوب شدن است.

بفرمود تا خوان و می ساختند ز بیگانه ایوان بپرداختند

دستور داد تا سفره غذا و شراب آماده کنند و بیگانه (اطرافیان غیرضروری) را از ایوان بیرون کنند.

نکته ادبی: بیگانه در اینجا به معنای افراد غیرخودی و غریبه است.

جفادیده ایرانیی بد به روم چنانچون بود مرد بیداد و شوم

یک ایرانیِ جفا‌دیده و بدذات در روم بود که در آنجا به بیدادگری مشغول بود.

نکته ادبی: شوم به معنای بدیمن و دارای طینت بد است.

به قیصر چنین گفت کای سرفراز یکی نو سخن بشنو از من به راز

او به قیصر گفت: ای پادشاهِ سرافراز، سخن جدید و رازی را از من بشنو.

نکته ادبی: سرفراز به معنای سربلند و بزرگ است.

که این نامور مرد بازارگان که دیبا فروشد به دینارگان

که این تاجر نامدار که دیبا (پارچه ابریشمی) را در ازای پول می‌فروشد...

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمین گران‌قیمت است.

شهنشاه شاپور گویم که هست به گفتار و دیدار و فر و نشست

می‌گویم که او همان شاهنشاه شاپور است؛ از گفتار و چهره و شکوه و وقارش می‌توان فهمید.

نکته ادبی: نشست در اینجا به معنای وقار و هیبت و طرز نشستن است.

چو بشنید قیصر سخن تیره شد همی چشمش از روی او خیره شد

وقتی قیصر این سخن را شنید، حالش دگرگون شد و از شکوهِ چهره شاپور، چشمانش خیره ماند.

نکته ادبی: تیره شدن حال کنایه از پریشانی و دگرگونی روحی است.

نگهبانش برکرد و با کس نگفت همی داشت آن راز را در نهفت

او را تحت مراقبت گرفت و به کسی چیزی نگفت و آن راز را پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: نگهبانش برکرد به معنای گماشتن مراقب برای کسی است.

چو شد مست برخاست شاپور شاه همی داشت قیصر مر او را نگاه

وقتی مستیِ مجلس گذشت و شاپور برخاست، قیصر همچنان او را زیر نظر داشت و مراقبش بود.

نکته ادبی: مست در اینجا می‌تواند معنای مجازی یا واقعی از بزم داشته باشد.

بیامد نگهبان و او را گرفت که شاپور نرسی توی ای شگفت

نگهبان او را دستگیر کرد و با شگفتی پرسید که آیا تو شاپور یا نرسی هستی؟

نکته ادبی: واژه شگفت در اینجا به معنای تعجب و شگفتی است و نرسی نام یکی از پادشاهان ساسانی است.

به جای زنان برد و دستش ببست به مردی ز دام بلا کس نجست

او را همچون اسیران به بند کشید، چرا که در زمانه بلا، هیچ‌کس نمی‌تواند از دام سرنوشت بگریزد.

نکته ادبی: به مردی ز دام بلا کس نجست اشاره به جبرگرایی و تقدیر است که در متون حماسی رایج است.

چو زین باره دانش نیاید به بر چه باید شمار ستاره شمر

وقتی دانش و تدبیر در هنگام خطر به کار نمی‌آید، ستاره‌شناسی و پیش‌بینی آینده چه سودی دارد؟

نکته ادبی: زین باره به معنای از این جایگاه و شرایط است و ستاره‌شمار کنایه از اخترشناسان است.

بر مست شمعی همی سوختند به زاریش در چرم خر دوختند

بر پیکر مست او شمع‌هایی روشن کردند و از سر بی‌رحمی او را در پوست خری دوختند.

نکته ادبی: این بیت اوج توهین و شکنجه را توصیف می‌کند و چرم خر استعاره از ذلت کامل است.

همی گفت هرکس که این شوربخت همی پوست خر جست و بگذاشت تخت

مردم به کنایه می‌گفتند این بخت‌برگشته، پوست خر را بر تخت پادشاهی ترجیح داد.

نکته ادبی: شوربخت صفت کسی است که بخت بدی دارد و این بیت حاوی طعنه و استهزاست.

یکی خانه ای بود تاریک و تنگ ببردند بدبخت را بی درنگ

او را به سرعت به خانه‌ای تاریک و تنگ بردند.

نکته ادبی: تنگ و تاریک صفات مکانی است که برای حبس تحقیرآمیز در نظر گرفته شده است.

بدان جای تنگ اندر انداختند در خانه را قفل بر ساختند

او را در آن مکان تنگ افکندند و در خانه را قفل کردند.

نکته ادبی: ساختن در اینجا به معنای قفل کردن و بستن است.

کلیدش به کدبانوی خانه داد تنش را بدان چرم بیگانه داد

کلید را به کدبانوی خانه سپردند و او در آن پوست حیوان زندانی شد.

نکته ادبی: کدبانو در متون کهن به معنای زنِ صاحب‌خانه و مدیر امور داخلی است.

به زن گفت چندان دهش نان و آب که از داشتن زو نگیرد شتاب

به زن گفتند به او فقط در حدی آب و نان بده که زنده بماند و فرصت فرار نداشته باشد.

نکته ادبی: نگیرد شتاب کنایه از ناتوانی در حرکت و فرار است.

اگر زنده ماند به یک چندگاه بداند مگر ارج تخت و کلاه

شاید اگر مدتی در این وضعیت بماند، قدر پادشاهی و تاج و تخت خود را بداند.

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد سلطنت و قدرت سیاسی است.

همان تخت قیصر نیایدش یاد کسی را کجا نیست قیصر نژاد

کسی که اصل و نسبش پادشاهی نیست، معنای تخت و کلاه پادشاهی را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: قیصر نژاد به معنای کسی است که از تبار قیصر (پادشاهان روم) باشد.

زن قیصر آن خانه را در ببست به ایوان دگر جای بودش نشست

همسر قیصر درِ آن خانه را بست و به جای دیگری در کاخ رفت.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ یا تالار بزرگ است.

یکی ماه رخ بود گنجور اوی گزیده به هر کار دستور اوی

او گنجور و مشاور معتمدی داشت که بسیار زیبا بود.

نکته ادبی: ماه رخ توصیف زیبایی است و دستور به معنای وزیر و مشاور است.

که ز ایرانیان داشتی او نژاد پدر بر پدر بر همی داشت یاد

آن زن اصالت ایرانی داشت و خاندانش را به یاد می‌آورد.

نکته ادبی: داشتی او نژاد به معنای داشتن اصالت و نسب است.

کلید در خانه او را سپرد به چرم اندرون بسته شاپور گرد

کلید خانه به او سپرده شد در حالی که شاپور همچنان در پوست خر محبوس بود.

نکته ادبی: شاپور گرد به معنای شاپورِ دلاور یا شاپورِ محبوس است که در اینجا وصف وضعیت اوست.

همان روز ازان مرز لشکر براند ورا بسته در پوست آنجا بماند

همان روز لشکر از آن منطقه حرکت کرد و شاپور در آن وضعیت رها شد.

نکته ادبی: مرز در اینجا به معنای سرزمین و محدوده جغرافیایی است.

چو قیصر به نزدیک ایران رسید سپه یک به یک تیغ کین برکشید

وقتی قیصر به ایران رسید، لشکرش برای خون‌ریزی و جنگ آماده شد.

نکته ادبی: تیغ کین برکشید کنایه از آماده شدن برای جنگ و کشتار است.

از ایران همی برد رومی اسیر نبود آن یلان را کسی دستگیر

رومیان شروع به اسیر کردن ایرانیان کردند و کسی نبود که جلوی آن‌ها را بگیرد.

نکته ادبی: یلان جمع یل به معنای پهلوانان و جنگجویان است.

به ایران زن و مرد و کودک نماند همان چیز بسیار و اندک نماند

در ایران هیچ‌کس (زن و مرد و کودک) و هیچ دارایی باقی نماند.

نکته ادبی: چیز در متون کهن به معنای دارایی و اموال است.

نبود آگهی در میان سپاه نه مرده نه زنده ز شاپور شاه

در سپاه هیچ خبری از زنده یا مرده بودن شاپور شاه نبود.

نکته ادبی: آگهی به معنای خبر و اطلاع است.

گریزان همه شهر ایران ز روم ز مردم تهی شد همه مرز و بوم

مردم ایران از ترس روم فرار کردند و سرزمین خالی از سکنه شد.

نکته ادبی: مرز و بوم اصطلاحی برای تمام قلمرو کشور است.

از ایران بی اندازه ترسا شدند همه مرز پیش سکوبا شدند

بسیاری از ایرانیان به آیین مسیحیت درآمدند و کل منطقه تحت تسلط دشمن درآمد.

نکته ادبی: ترسا به معنای مسیحی و سکوبا به معنای تابع و زیردست است.