شاهنامه - ضحاک

فردوسی

بخش ۷

فردوسی
چنان بد که ضحاک را روز و شب به نام فریدون گشادی دو لب
بران برز بالا ز بیم نشیب شده ز آفریدون دلش پر نهیب
چنان بد که یک روز بر تخت عاج نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
ز هر کشوری مهتران را بخواست که در پادشاهی کند پشت راست
از آن پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر با گهر بخردان
مرا در نهانی یکی دشمن ست که بربخردان این سخن روشن است
به سال اندکی و به دانش بزرگ گوی بدنژادی دلیر و سترگ
اگر چه به سال اندک ای راستان درین کار موبد زدش داستان
که دشمن اگر چه بود خوار و خرد نبایدت او را به پی بر سپرد
ندارم همی دشمن خرد خوار بترسم همی از بد روزگار
همی زین فزون بایدم لشکری هم از مردم و هم ز دیو و پری
یکی لشگری خواهم انگیختن ابا دیو مردم برآمیختن
بباید بدین بود همداستان که من ناشکبیم بدین داستان
یکی محضر اکنون بباید نوشت که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همه راستی نخواهد به داد اندرون کاستی
زبیم سپهبد همه راستان برآن کار گشتند همداستان
بر آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نوشتند برنا و پیر
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه
ستم دیده را پیش او خواندند بر نامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروی دژم که بر گوی تا از که دیدی ستم
خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوهٔ دادخواه
یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدها پیکری بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تراست چرا رنج و سختی همه بهر ماست
شماریت با من بباید گرفت بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید که نوبت ز گیتی به من چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من همی داد باید ز هر انجمن
سپهبد به گفتار او بنگرید شگفت آمدش کان سخن ها شنید
بدو باز دادند فرزند او به خوبی بجستند پیوند او
بفرمود پس کاوه را پادشا که باشد بران محضر اندر گوا
چو بر خواند کاوه همه محضرش سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی سپر دید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای
گرانمایه فرزند او پیش اوی ز ایوان برون شد خروشان به کوی
مهان شاه را خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد نیارد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوهٔ خام گوی بسان همالان کند سرخ روی
همه محضر ما و پیمان تو بدرد بپیچد ز فرمان تو
کی نامور پاسخ آورد زود که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست تو گفتی یکی کوه آهن برست
ندانم چه شاید بدن زین سپس که راز سپهری ندانست کس
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
ازان چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بی بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همی رفت پیش اندرون مردگرد جهانی برو انجمن شد نه خرد
بدانست خود کافریدون کجاست سراندر کشید و همی رفت راست
بیامد بدرگاه سالار نو بدیدندش آنجا و برخاست غو
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه یکی فال فرخ پی افکند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش همی خواندش کاویانی درفش
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه به شاهی بسر برنهادی کلاه
بران بی بها چرم آهنگران برآویختی نو به نو گوهران
ز دیبای پرمایه و پرنیان برآن گونه شد اختر کاویان
که اندر شب تیره خورشید بود جهان را ازو دل پرامید بود
بگشت اندرین نیز چندی جهان همی بودنی داشت اندر نهان
فریدون چو گیتی برآن گونه دید جهان پیش ضحاک وارونه دید
سوی مادر آمد کمر برمیان به سر برنهاده کلاه کیان
که من رفتنی ام سوی کارزار ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان آفرین را پرست ازو دان بهر نیکی زور دست
فرو ریخت آب از مژه مادرش همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من سپردم ترا ای جهاندار من
بگردان ز جانش بد جاودان بپرداز گیتی ز نابخردان
فریدون سبک ساز رفتن گرفت سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
برادر دو بودش دو فرخ همال ازو هر دو آزاده مهتر به سال
یکی بود ازیشان کیانوش نام دگر نام پرمایهٔ شادکام
فریدون بریشان زبان برگشاد که خرم زئید ای دلیران و شاد
که گردون نگردد بجز بر بهی به ما بازگردد کلاه مهی
بیارید داننده آهنگران یکی گرز فرمود باید گران
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند به بازار آهنگران تاختند
هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی به سوی فریدون نهادند روی
جهانجوی پرگار بگرفت زود وزان گرز پیکر بدیشان نمود
نگاری نگارید بر خاک پیش همیدون بسان سر گاومیش
بر آن دست بردند آهنگران چو شد ساخته کار گرز گران
به پیش جهانجوی بردند گرز فروزان به کردار خورشید برز
پسند آمدش کار پولادگر ببخشیدشان جامه و سیم و زر
بسی کردشان نیز فرخ امید بسی دادشان مهتری را نوید
که گر اژدها را کنم زیر خاک بشویم شما را سر از گرد پاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتگر اوج استبداد ضحاک و سرآغاز خروش دادخواهی در برابر بیداد است. شاعر در این قطعه، تقابل میان «شاهِ ضحاک‌خوی» که با حیله و ترس به دنبال مشروعیت است و «آهنگری آزاده» که با اتکا به حقیقت، بنیان ظلم را به لرزه می‌افکند، به تصویر می‌کشد.

درونمایه‌ی این ابیات، تبیینِ اهمیتِ وحدتِ مردم در برابر استبداد، تقدسِ حق‌طلبی، و گذار از عصرِ خوف و سکوت به عصرِ مبارزه و پیروزی است. در این فضا، نمادهایی چون «درفش کاویانی» و «گرز گاو‌سر»، به عنوان ارکانِ پیروزیِ عدل بر جور، در کنارِ اراده‌ی آهنینِ توده‌های مردم قرار می‌گیرند.

معنای روان

چنان بد که ضحاک را روز و شب به نام فریدون گشادی دو لب

کار ضحاک به جایی رسیده بود که شب و روز به یاد فریدون بود و نام او را مدام بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: «دو لب گشادن به نام کسی» کنایه از تکرار نام او و اضطراب از یادش است.

بران برز بالا ز بیم نشیب شده ز آفریدون دلش پر نهیب

ضحاک با وجود آنکه بر تخت بلند تکیه زده بود، از ترسِ سقوط و سرنگونی، دلش از یاد فریدون پر از وحشت بود.

نکته ادبی: «برز بالا» به معنای جایگاه بلند است و «نهیب» به معنای هراس و ترس.

چنان بد که یک روز بر تخت عاج نهاده به سر بر ز پیروزه تاج

روزی ضحاک بر تخت عاج نشست و تاج فیروزه‌نشان بر سر نهاد.

نکته ادبی: «تخت عاج» نماد جلال ظاهری پادشاهی است.

ز هر کشوری مهتران را بخواست که در پادشاهی کند پشت راست

از تمام کشور، بزرگان و نامداران را فراخواند تا با حضور آنان، قدرت و حکومت خود را مستحکم کند.

نکته ادبی: «پشت راست کردن» کنایه از استوار ساختنِ پایه قدرت است.

از آن پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر با گهر بخردان

سپس با موبدان و خردمندانِ هنرور سخن گفت.

نکته ادبی: «گوهر» در اینجا به معنای اصالت و خرد ذاتی است.

مرا در نهانی یکی دشمن ست که بربخردان این سخن روشن است

به آنان گفت که من دشمنی پنهان دارم و این موضوع برای خردمندان پوشیده نیست.

نکته ادبی: اشاره به فریدون است که ضحاک از ظهور او بیمناک است.

به سال اندکی و به دانش بزرگ گوی بدنژادی دلیر و سترگ

دشمن من در سن کم است اما از نظر دانایی بزرگ است؛ او فردی بی اصل و نسب، اما دلیر و قدرتمند است.

نکته ادبی: در ادبیات حماسی «سترگ» به معنای بزرگ و قوی‌هیکل است.

اگر چه به سال اندک ای راستان درین کار موبد زدش داستان

هرچند او کم‌سن و سال است، اما موبد درباره‌ی این موضوع داستانی آورده است.

نکته ادبی: «داستان» در اینجا به معنای ضرب‌المثل یا حکمتِ جاری است.

که دشمن اگر چه بود خوار و خرد نبایدت او را به پی بر سپرد

که دشمن، اگرچه ضعیف و کوچک به نظر برسد، نباید او را نادیده گرفت و به سادگی از او گذشت.

نکته ادبی: «به پی بر سپردن» یعنی بی‌توجهی کردن و نادیده گرفتن.

ندارم همی دشمن خرد خوار بترسم همی از بد روزگار

من دشمنِ کوچک را نیز کوچک نمی‌شمارم و از بدِ روزگار و حوادث آینده هراسانم.

نکته ادبی: «بد روزگار» اشاره به تقدیرِ شومِ پیش‌بینی‌شده برای ضحاک است.

همی زین فزون بایدم لشکری هم از مردم و هم ز دیو و پری

باید لشکری بزرگتر از آنچه دارم فراهم کنم؛ لشکری متشکل از مردم، دیوان و پریان.

نکته ادبی: ترکیب دیو و پری استعاره از نیروهای غیرمعمول و شیطانی در خدمت ضحاک است.

یکی لشگری خواهم انگیختن ابا دیو مردم برآمیختن

می‌خواهم لشکری فراهم کنم و دیوان و آدمیان را در آن با هم درآمیزم.

نکته ادبی: نشانه خروج ضحاک از دایره انسانیت و اتکای او به نیروهای اهریمنی.

بباید بدین بود همداستان که من ناشکبیم بدین داستان

شما باید با من در این تصمیم هم‌نظر باشید، چرا که من در این مورد بسیار ناآرام و بی‌قرارم.

نکته ادبی: «ناشکبی» به معنای بی‌صبری و اضطراب است.

یکی محضر اکنون بباید نوشت که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

باید اکنون سندی (محضر) بنویسید که در آن گواهی شود که شاه جز نیکی در کشور نپرورانده است.

نکته ادبی: «محضر» به معنای سند رسمی و گواهی مکتوب است.

نگوید سخن جز همه راستی نخواهد به داد اندرون کاستی

گواهی دهید که پادشاه جز راستی نمی‌گوید و خواهانِ کاستی در عدالت نیست.

نکته ادبی: تضاد طنزآمیز؛ ضحاک ظالم، خواهان گواهیِ عدالت است.

زبیم سپهبد همه راستان برآن کار گشتند همداستان

بزرگان و راستان، از ترس ضحاک، با او در این کار هم‌داستان شدند.

نکته ادبی: بیان فضای خفقان که منجر به تایید دروغین می‌شود.

بر آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نوشتند برنا و پیر

بر آن سندِ حمایت از ضحاکِ اژدها‌پیکر، همه، چه جوان و چه پیر، گواهی نوشتند.

نکته ادبی: «اژدها» صفت ضحاک است که به دوش‌های ماری او اشاره دارد.

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه

همان لحظه از درگاه شاه، صدای فریاد دادخواهی به گوش رسید.

نکته ادبی: ورود کاوه به صحنه درام.

ستم دیده را پیش او خواندند بر نامدارانش بنشاندند

ستم‌دیده را به حضور ضحاک آوردند و در میان نامداران نشاندند.

نکته ادبی: تکریمِ نمادینِ کاوه پیش از شروعِ احتجاج.

بدو گفت مهتر بروی دژم که بر گوی تا از که دیدی ستم

شاه با چهره‌ای درهم‌کشیده از او پرسید: بگو ببینم از چه کسی ستم دیده‌ای؟

نکته ادبی: «دژم» به معنای اندوهگین و خشمگین است.

خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوهٔ دادخواه

کاوه فریاد کشید و با دست بر سر زد و گفت: ای شاه، من کاوه‌ام و دادخواه هستم.

نکته ادبی: «دست بر سر زدن» نشانه‌ی اوج خشم و سوگواری است.

یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم

من مرد آهنگری هستم که هیچ بدی نکرده‌ام، اما از دستِ پادشاه، آتشِ ظلم بر سرم می‌بارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی آتش برای ظلمِ ضحاک.

تو شاهی و گر اژدها پیکری بباید بدین داستان داوری

تو پادشاهی یا اژدها؛ در هر صورت باید در این ماجرا داوری کنی و دادِ مرا بستانی.

نکته ادبی: جسارت کاوه در خطاب کردن شاه به «اژدها».

که گر هفت کشور به شاهی تراست چرا رنج و سختی همه بهر ماست

اگر تمامِ هفت کشور در اختیار توست، چرا رنج و سختیِ این حکومت تنها سهمِ ماست؟

نکته ادبی: هفت کشور به معنای تمامی جهان شناخته‌شده در آن زمان.

شماریت با من بباید گرفت بدان تا جهان ماند اندر شگفت

باید حسابِ فرزندان مرا پس بدهی، تا همه جهانیان در شگفت بمانند.

نکته ادبی: اشاره به کشتن فرزندان کاوه برای خوراک مارهای ضحاک.

مگر کز شمار تو آید پدید که نوبت ز گیتی به من چون رسید

شاید از محاسبه‌ی تو مشخص شود که چگونه نوبتِ رنج رسیدن به من فرا رسید.

نکته ادبی: پرسشی طعنه‌آمیز درباره چراییِ انتخابِ فرزندان او.

که مارانت را مغز فرزند من همی داد باید ز هر انجمن

که مارهای تو باید از مغزِ فرزندانِ من تغذیه کنند؟

نکته ادبی: اشاره به فاجعه‌ی مارهای دوش ضحاک.

سپهبد به گفتار او بنگرید شگفت آمدش کان سخن ها شنید

ضحاک به سخنان او نگریست و از شنیدن این جسارت‌ها شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: نشانه قدرتِ کلامِ حق در برابرِ استبداد.

بدو باز دادند فرزند او به خوبی بجستند پیوند او

فرزندش را به او بازگرداندند و با او به نیکی رفتار کردند.

نکته ادبی: کوتاه آمدنِ موقت ضحاک از ترسِ خیزش.

بفرمود پس کاوه را پادشا که باشد بران محضر اندر گوا

سپس ضحاک به کاوه دستور داد که پای آن سند (محضر) را گواهی کند.

نکته ادبی: آزمونِ وفاداری برای کاوه.

چو بر خواند کاوه همه محضرش سبک سوی پیران آن کشورش

کاوه چون متن سند را خواند، با شتاب به سمت بزرگانِ کشور رفت.

نکته ادبی: خشمِ کاوه پس از خواندنِ مفاد دروغینِ سند.

خروشید کای پای مردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو

فریاد زد: ای یارانِ دیو، ای کسانی که از ترسِ ضحاک، دلتان را از ایمان پاک کرده‌اید.

نکته ادبی: «گیهان‌خدیو» به معنای پادشاه جهان (ضحاک).

همه سوی دوزخ نهادید روی سپر دید دلها به گفتار اوی

شما همگی راهِ دوزخ را در پیش گرفته‌اید و با این گواهی دادن، به سخنان او اعتماد کردید.

نکته ادبی: توبیخِ همراهانِ ضحاک توسط کاوه.

نباشم بدین محضر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا

من هرگز بر این سند گواهی نمی‌دهم و هرگز از پادشاه نمی‌ترسم.

نکته ادبی: اوجِ آزادی‌خواهی و شجاعتِ فردی.

خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای

با خشم فریاد کشید و لرزان از جای برخاست، سند را درید و زیر پا انداخت.

نکته ادبی: شکستنِ نمادینِ پیمانِ ظالمانه.

گرانمایه فرزند او پیش اوی ز ایوان برون شد خروشان به کوی

سپس دستِ فرزندِ ارزشمندش را گرفت و از ایوان به بیرون و کوچه رفت.

نکته ادبی: «گرانمایه» صفت فرزند به معنای عزیز و ارزشمند.

مهان شاه را خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین

بزرگان، ضحاک را ستایش کردند که ای شهریارِ بزرگ زمین.

نکته ادبی: تملقِ درباریان پس از رفتن کاوه.

ز چرخ فلک بر سرت باد سرد نیارد گذشتن به روز نبرد

امیدوارم از چرخ فلک بر سرت همیشه باد سرد (آسایش) بوزد و در نبرد آسیب نبینی.

نکته ادبی: دعا برای بقای ظالم.

چرا پیش تو کاوهٔ خام گوی بسان همالان کند سرخ روی

چرا اجازه دادی کاوه که ساده‌لوحانه سخن می‌گفت، این‌گونه با تو برخورد کند؟

نکته ادبی: «خام‌گوی» به معنای کسی است که نپخته سخن می‌گوید (طعنه به کاوه).

همه محضر ما و پیمان تو بدرد بپیچد ز فرمان تو

ما همه گوش به فرمان توایم و از پیمان با تو برنمی‌گردیم.

نکته ادبی: تعهدِ سستِ چاپلوسان به ظالم.

کی نامور پاسخ آورد زود که از من شگفتی بباید شنود

ضحاک با شتاب پاسخ داد که اکنون باید از من شگفتی بشنوید.

نکته ادبی: اعتراف ضحاک به وحشت از کاوه.

که چون کاوه آمد ز درگه پدید دو گوش من آواز او را شنید

هنگامی که کاوه از درگاه پدیدار شد، گوش من صدای او را شنید.

نکته ادبی: تاثیرِ هیبتِ حق‌طلبی کاوه بر ضحاک.

میان من و او ز ایوان درست تو گفتی یکی کوه آهن برست

در میانِ من و او، گویی کوهی از آهن رویید (سدّی از اقتدار و هیبت ایجاد شد).

نکته ادبی: تشبیه هیبت کاوه به کوه آهن.

ندانم چه شاید بدن زین سپس که راز سپهری ندانست کس

نمی‌دانم پس از این چه خواهد شد، زیرا رازِ گردشِ روزگار را کسی نمی‌داند.

نکته ادبی: اضطراب از تقدیرِ محتوم.

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه

وقتی کاوه از درگاه شاه خارج شد، مردم در بازار گرد او جمع شدند.

نکته ادبی: آغازِ پیوند میانِ قهرمان و توده‌ها.

همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند

کاوه فریاد می‌زد و مردم را به عدالت‌خواهی فرا می‌خواند.

نکته ادبی: «داد» در شاهنامه به معنای عدالت و حقانیت است.

ازان چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای

از آن چرمی که آهنگران هنگام کار برای محافظت از پای خود می‌بستند.

نکته ادبی: اشاره به پیش‌بند چرمی آهنگری.

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار برخاست گرد

کاوه همان چرم را بر سر نیزه کرد و غوغایی در بازار برپا شد.

نکته ادبی: تولدِ نمادِ قیام (درفش کاویانی).

خروشان همی رفت نیزه بدست که ای نامداران یزدان پرست

در حالی که نیزه به دست داشت فریاد می‌زد: ای نامدارانِ خداپرست.

نکته ادبی: دعوت به ایمان و غیرت.

کسی کاو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند

هر کس که هوایِ (یاریِ) فریدون را دارد، باید دل از بندِ ضحاک رها کند.

نکته ادبی: «بند ضحاک» هم استعاره از اسارت و هم اشاره به زنجیرهای ستم است.

بپویید کاین مهتر آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمن است

بشتابید که این حاکم، اهریمن است و در دل با آفریدگار جهان دشمن است.

نکته ادبی: «آهرمن» نمادِ مطلقِ شر.

بدان بی بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست

با همین پوستِ بی‌ارزش، تفاوتِ دوست و دشمن آشکار شد.

نکته ادبی: پوستِ آهنگری تبدیل به بیرقِ حق شد.

همی رفت پیش اندرون مردگرد جهانی برو انجمن شد نه خرد

کاوه به راه افتاد و مردانِ دلاور، بسیار بیش از حد انتظار، گرد او جمع شدند.

نکته ادبی: نمادِ اقبالِ عمومی به قیام.

بدانست خود کافریدون کجاست سراندر کشید و همی رفت راست

او می‌دانست فریدون کجاست؛ پس سر به راهِ مستقیم نهاد و به سوی او رفت.

نکته ادبی: «راست» کنایه از مسیر حق و هدفمند.

بیامد بدرگاه سالار نو بدیدندش آنجا و برخاست غو

به درگاهِ رهبرِ جدید رسیدند و چون او را دیدند، غوغایی برپا شد.

نکته ادبی: «سالار نو» اشاره به فریدون است.

چو آن پوست بر نیزه بر دید کی به نیکی یکی اختر افگند پی

وقتی پادشاه (فریدون) آن پوست را بر سر نیزه دید، آن را به فالِ نیک گرفت.

نکته ادبی: «اختر افگند» به معنای پیش‌بینیِ خوش‌یمن یا پایه گذاشتنِ کاری مبارک.

بیاراست آن را به دیبای روم ز گوهر بر و پیکر از زر بوم

آن را با دیبای رومی آراست و با زر و جواهر تزیین کرد.

نکته ادبی: تقدیسِ نمادِ قیام توسط پادشاه.

بزد بر سر خویش چون گرد ماه یکی فال فرخ پی افکند شاه

آن را بر سر خود گرفت و فالِ پیروزیِ پادشاه را با آن درفش آغاز کرد.

نکته ادبی: «گرد ماه» تشبیه شاه به ماه در درخشش.

فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش همی خواندش کاویانی درفش

از آن درفش، پارچه‌های سرخ و زرد و بنفش آویخت و آن را «درفش کاویانی» نامید.

نکته ادبی: تثبیتِ نام تاریخیِ درفش.

از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه به شاهی بسر برنهادی کلاه

از آن پس، هر کس به پادشاهی می‌رسید، این درفش را نمادِ اقتدار خود می‌کرد.

نکته ادبی: ارزشِ ملی و تاریخیِ درفش.

بران بی بها چرم آهنگران برآویختی نو به نو گوهران

بر آن پوستِ ساده‌ی آهنگری، شاهانِ بعدی جواهراتِ نو به نو می‌آویختند.

نکته ادبی: تجمل‌گراییِ پادشاهان در تزئینِ نشانِ مردمی.

ز دیبای پرمایه و پرنیان برآن گونه شد اختر کاویان

آن درفش با دیبای نفیس و پرنیان، به نشانه‌ی پیروزی و اقتدار تبدیل شد.

نکته ادبی: «اختر کاویان» استعاره از درفش کاویانی.

که اندر شب تیره خورشید بود جهان را ازو دل پرامید بود

که در شبِ تاریک چون خورشید می‌درخشید و دلِ جهانیان را پر از امید می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه درفش به خورشید (نماد روشنایی و پیروزی).

بگشت اندرین نیز چندی جهان همی بودنی داشت اندر نهان

مدتی بدین منوال گذشت و جهان، وقایعِ پنهانی را در خود داشت.

نکته ادبی: اشاره به گذر زمان و آبستن بودنِ حوادث.

فریدون چو گیتی برآن گونه دید جهان پیش ضحاک وارونه دید

فریدون چون وضعیت جهان را چنین دید، دانست که روزگارِ ضحاک رو به پایان است.

نکته ادبی: «وارونه دیدن» یعنی زوالِ حکومتِ ضحاک.

سوی مادر آمد کمر برمیان به سر برنهاده کلاه کیان

نزد مادر آمد، کمربند بست و کلاه شاهی بر سر نهاد.

نکته ادبی: آغازِ رسمیِ خیزش و عزمِ جنگ.

که من رفتنی ام سوی کارزار ترا جز نیایش مباد ایچ کار

گفت: من عازمِ میدانِ نبرد هستم، تو جز نیایش کار دیگری نداشته باش.

نکته ادبی: توصیه به دعا به عنوان پشتوانه‌ی معنوی.

ز گیتی جهان آفرین را پرست ازو دان بهر نیکی زور دست

جهان‌آفرین را پرستش کن و بدان که هر نیکی و قدرتی از اوست.

نکته ادبی: تاکید بر توحید و قدرت الهی.

فرو ریخت آب از مژه مادرش همی خواند با خون دل داورش

اشک از چشمان مادرش جاری شد و با دلی پرخون، داورِ (خدا) را فراخواند.

نکته ادبی: «داور» در اینجا به معنای خداوندِ دادگر است.

به یزدان همی گفت زنهار من سپردم ترا ای جهاندار من

به خدا گفت: فرزندم را به تو می‌سپارم، ای جهاندارِ من.

نکته ادبی: سپردنِ جان فرزند به مشیت الهی.

بگردان ز جانش بد جاودان بپرداز گیتی ز نابخردان

بدی را از جانش دور کن و جهان را از وجود نادانان و ستمگران پاک گردان.

نکته ادبی: «نابخردان» اشاره به ضحاک و پیروان او.

فریدون سبک ساز رفتن گرفت سخن را ز هر کس نهفتن گرفت

فریدون با شتاب آماده‌ی رفتن شد و رازِ کارش را از همه پنهان داشت.

نکته ادبی: رعایتِ اصلِ غافلگیری در نبرد.

برادر دو بودش دو فرخ همال ازو هر دو آزاده مهتر به سال

او دو برادر داشت که همتایانِ نیک‌بختِ او بودند و از او بزرگتر بودند.

نکته ادبی: اشاره به کیانوش و پرمایه.

یکی بود ازیشان کیانوش نام دگر نام پرمایهٔ شادکام

یکی از آنان کیانوش و دیگری پرمایه‌ی شادکام نام داشت.

نکته ادبی: معرفی نام برادران فریدون.

فریدون بریشان زبان برگشاد که خرم زئید ای دلیران و شاد

فریدون با آنان سخن گفت که ای دلیران، شاد و خرم باشید.

نکته ادبی: دعوتِ برادران به همراهی.

که گردون نگردد بجز بر بهی به ما بازگردد کلاه مهی

که چرخِ گردون جز بر نیکی نمی‌گردد و پادشاهی و بزرگی دوباره به ما بازمی‌گردد.

نکته ادبی: امید به عدالتِ تاریخی.

بیارید داننده آهنگران یکی گرز فرمود باید گران

آهنگرانِ دانا را بیابید که باید برای من یک گرزِ سنگین و بزرگ بسازند.

نکته ادبی: دستور به ساختِ سلاحِ نمادین.

چو بگشاد لب هر دو بشتافتند به بازار آهنگران تاختند

چون سخن گفت، هر دو شتافتند و به بازار آهنگران رفتند.

نکته ادبی: اطاعتِ برادران از فریدون.

هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی به سوی فریدون نهادند روی

هر کس که در این پیشه نام‌آور بود، به سوی فریدون روی آورد.

نکته ادبی: حمایتِ صنعتگران از قیامِ عدالت‌خواه.

جهانجوی پرگار بگرفت زود وزان گرز پیکر بدیشان نمود

فریدون با پرگار طرحی کشید و شکلِ آن گرز را به آنان نشان داد.

نکته ادبی: فریدون به عنوان معمارِ عدل.

نگاری نگارید بر خاک پیش همیدون بسان سر گاومیش

طرحی بر خاک ترسیم کرد که شبیه به سرِ گاو بود.

نکته ادبی: سرِ گاو نمادِ برکت و عدالت (گرز گاو‌سر).

بر آن دست بردند آهنگران چو شد ساخته کار گرز گران

آهنگران دست به کار شدند و گرزِ سنگین و بزرگ ساخته شد.

نکته ادبی: ساختِ سلاحِ پیروزی.

به پیش جهانجوی بردند گرز فروزان به کردار خورشید برز

گرز را نزد فریدون بردند؛ گرز مانند خورشید می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه درخششِ سلاح به خورشید.

پسند آمدش کار پولادگر ببخشیدشان جامه و سیم و زر

فریدون کارِ پولادگر را پسندید و به آنان جامه و سیم و زر بخشید.

نکته ادبی: پاداشِ هنر.

بسی کردشان نیز فرخ امید بسی دادشان مهتری را نوید

به آنان امیدِ بسیاری داد و نویدِ بزرگی و آقایی به آنان داد.

نکته ادبی: وعده‌ی پیروزی و پاداش در نظامِ عادلانه.

که گر اژدها را کنم زیر خاک بشویم شما را سر از گرد پاک

گفت که اگر ضحاک را نابود کنم، شما را از گرد و غبارِ ستم پاک خواهم کرد.

نکته ادبی: وعده‌ی آزادی و آسایش برای همگان.