شاهنامه - ضحاک

فردوسی

بخش ۳

فردوسی
چو از روزگارش چهل سال ماند نگر تا بسر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان به بالای سرو و به فر کیان
کمر بستن و رفتن شاهوار بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ نهادی به گردن برش پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاک بیدادگر بدریدش از هول گفتی جگر
یکی بانگ برزد بخواب اندرون که لرزان شد آن خانهٔ صدستون
بجستند خورشید رویان ز جای از آن غلغل نامور کدخدای
چنین گفت ضحاک را ارنواز که شاها چه بودت نگویی به راز
که خفته به آرام در خان خویش برین سان بترسیدی از جان خویش
زمین هفت کشور به فرمان تست دد و دام و مردم به پیمان تست
به خورشید رویان جهاندار گفت که چونین شگفتی بشاید نهفت
که گر از من این داستان بشنوید شودتان دل از جان من ناامید
به شاه گرانمایه گفت ارنواز که بر ما بباید گشادنت راز
توانیم کردن مگر چاره ای که بی چاره ای نیست پتیاره ای
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت همه خواب یک یک بدیشان بگفت
چنین گفت با نامور ماهروی که مگذار این را ره چاره چوی
نگین زمانه سر تخت تست جهان روشن از نامور بخت تست
تو داری جهان زیر انگشتری دد و مردم و مرغ و دیو و پری
ز هر کشوری گرد کن مهتران از اخترشناسان و افسونگران
سخن سربه سر موبدان را بگوی پژوهش کن و راستی بازجوی
نگه کن که هوش تو بر دست کیست ز مردم شمار ار ز دیو و پریست
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان به خیره مترس از بد بدگمان
شه پر منش را خوش آمد سخن که آن سرو سیمین برافگند بن
جهان از شب تیره چون پر زاغ هم آنگه سر از کوه برزد چراغ
تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد
سپهبد به هرجا که بد موبدی سخن دان و بیداردل بخردی
ز کشور به نزدیک خویش آورید بگفت آن جگر خسته خوابی که دید
نهانی سخن کردشان آشکار ز نیک و بد و گردش روزگار
که بر من زمانه کی آید بسر کرا باشد این تاج و تخت و کمر
گر این راز با من بباید گشاد و گر سر به خواری بباید نهاد
لب موبدان خشک و رخساره تر زبان پر ز گفتار با یکدیگر
که گر بودنی باز گوییم راست به جانست پیکار و جان بی بهاست
و گر نشنود بودنیها درست بباید هم اکنون ز جان دست شست
سه روز اندرین کار شد روزگار سخن کس نیارست کرد آشکار
به روز چهارم برآشفت شاه برآن موبدان نماینده راه
که گر زنده تان دار باید بسود و گر بودنیها بباید نمود
همه موبدان سرفگنده نگون پر از هول دل دیدگان پر ز خون
از آن نامداران بسیار هوش یکی بود بینادل و تیزگوش
خردمند و بیدار و زیرک بنام کزان موبدان او زدی پیش گام
دلش تنگتر گشت و ناباک شد گشاده زبان پیش ضحاک شد
بدو گفت پردخته کن سر ز باد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
جهاندار پیش از تو بسیار بود که تخت مهی را سزاوار بود
فراوان غم و شادمانی شمرد برفت و جهان دیگری را سپرد
اگر بارهٔ آهنینی به پای سپهرت بساید نمانی به جای
کسی را بود زین سپس تخت تو به خاک اندر آرد سر و بخت تو
کجا نام او آفریدون بود زمین را سپهری همایون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد نیامد گه پرسش و سرد باد
چو او زاید از مادر پرهنر بسان درختی شود بارور
به مردی رسد برکشد سر به ماه کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
به بالا شود چون یکی سرو برز به گردن برآرد ز پولاد گرز
زند بر سرت گرزهٔ گاوسار بگیردت زار و ببنددت خوار
بدو گفت ضحاک ناپاک دین چرا بنددم از منش چیست کین
دلاور بدو گفت گر بخردی کسی بی بهانه نسازد بدی
برآید به دست تو هوش پدرش از آن درد گردد پر از کینه سرش
یکی گاو برمایه خواهد بدن جهانجوی را دایه خواهد بدن
تبه گردد آن هم به دست تو بر بدین کین کشد گرزهٔ گاوسر
چو بشنید ضحاک بگشاد گوش ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
گرانمایه از پیش تخت بلند بتابید روی از نهیب گزند
چو آمد دل نامور بازجای بتخت کیان اندر آورد پای
نشان فریدون بگرد جهان همی باز جست آشکار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد شده روز روشن برو لاژورد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه فردوسی، روایتی دراماتیک از تزلزلِ قدرتِ مستبد در برابرِ اراده‌ی هستی است. ضحاک، پادشاهی که با تکیه بر ظلم و ستم بر هفت کشور فرمان می‌راند، در اوج قدرت، خوابی می‌بیند که پایه‌های تختش را می‌لرزاند. فردوسی در این ابیات، تقابل میان هیبت ظاهری یک حاکم ستمگر و هراس درونی او از آینده‌ای نامعلوم را با مهارتی بی‌نظیر ترسیم می‌کند.

درون‌مایه اصلی، بیان ناگزیری سرنوشت و زوال محتومِ ظالمان است. شاعر نشان می‌دهد که چگونه ترس از عدالت، حتی پیش از ظهورِ حقیقت، بر جانِ ستمگر چنگ می‌اندازد. این داستان، یادآور این حقیقت است که هیچ قدرتی، هرچند سهمگین، در برابرِ قضا و قدرِ الهی و خیزشِ دادخواهی، مصون نیست و ضحاک، با همه یال و کوپالش، در بندِ کابوسی است که سرانجام به واقعیت می‌پیوندد.

معنای روان

چو از روزگارش چهل سال ماند نگر تا بسر برش یزدان چه راند

زمانی که از دوران پادشاهی ضحاک تنها چهل سال باقی مانده بود، ببین که خداوند چه سرنوشتی برای پایان کار او رقم می‌زند.

نکته ادبی: بسر برش یزدان چه راند: کنایه از اراده الهی بر پایان حکومت است.

در ایوان شاهی شبی دیر یاز به خواب اندرون بود با ارنواز

در شبی که از نیمه گذشته بود، ضحاک در ایوان کاخ شاهی در کنار همسرش ارنواز به خواب رفته بود.

نکته ادبی: دیریاز: به معنای طولانی و در اینجا اشاره به پاسی از شب است.

چنان دید کز کاخ شاهنشهان سه جنگی پدید آمدی ناگهان

او در خواب دید که ناگهان از کاخِ شاهان، سه جنگجو و دلاور پدیدار شدند.

نکته ادبی: جنگی: صفت برای پهلوان و دلاور.

دو مهتر یکی کهتر اندر میان به بالای سرو و به فر کیان

دو تن از آنان بزرگ‌تر و یکی کوچک‌تر بود که در میانشان قرار داشت؛ قد و قامتی بلند چون سرو داشتند و از شکوه و فرّ پادشاهان برخوردار بودند.

نکته ادبی: فر کیان: اشاره به شکوه و جلال پادشاهی کهن ایرانی.

کمر بستن و رفتن شاهوار بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار

آن سه جنگجو، کمر به جنگ بسته و با هیبتی شاهانه پیش می‌آمدند و در دستشان گرزی به شکل سرِ گاو بود.

نکته ادبی: گرزه گاوسار: نماد اصلی سلاح فریدون که در اساطیر نشان‌دهنده عدالت است.

دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ نهادی به گردن برش پالهنگ

آن دلاوران خروشان به سمت ضحاک تاختند و یکی از آن‌ها افساری به گردن ضحاک انداخت.

نکته ادبی: پالهنگ: به معنی کمند یا طناب برای بستن و اسیر کردن.

همی تاختی تا دماوند کوه کشان و دوان از پس اندر گروه

او را کشان‌کشان تا کوه دماوند بردند، در حالی که گروهی از مردم نیز به دنبالشان می‌دویدند.

نکته ادبی: اشاره به محل دربند شدن ضحاک در اساطیر ایران.

بپیچید ضحاک بیدادگر بدریدش از هول گفتی جگر

ضحاک ستمگر در خواب از شدت ترس و وحشت، چنان لرزید که گویی جگرش از هراس شکافته شد.

نکته ادبی: بیدادگر: صفت ضحاک که نماد ظلم است.

یکی بانگ برزد بخواب اندرون که لرزان شد آن خانهٔ صدستون

او در خواب فریادی از سر وحشت کشید که تمام کاخ صدستون او لرزید.

نکته ادبی: هول: به معنای ترس شدید و دهشت است.

بجستند خورشید رویان ز جای از آن غلغل نامور کدخدای

همسرانش که زیبارویانی چون خورشید بودند، از صدای هولناک ضحاک، سراسیمه از جای برخاستند.

نکته ادبی: کدخدای: در اینجا به معنای صاحب‌خانه و در اصل اشاره به خود ضحاک است.

چنین گفت ضحاک را ارنواز که شاها چه بودت نگویی به راز

ارنواز با شگفتی به ضحاک گفت که ای شاه، چه پیش آمده است که رازت را پنهان می‌کنی؟

نکته ادبی: به راز: کنایه از اینکه چرا اندوهت را آشکار نمی‌کنی.

که خفته به آرام در خان خویش برین سان بترسیدی از جان خویش

تو که در خانه خود با آرامش آرمیده بودی، چه پیش آمد که این‌چنین از جان خود ترسیدی؟

نکته ادبی: بترسیدی از جان خویش: نشان از ناامنی درونی حاکم ظالم حتی در اوج قدرت.

زمین هفت کشور به فرمان تست دد و دام و مردم به پیمان تست

تمام زمین و هفت کشور تحت فرمان توست و همه موجودات از حیوان و انسان از تو فرمان‌برداری می‌کنند.

نکته ادبی: هفت کشور: در ایران باستان جهان به هفت بخش تقسیم می‌شد که کنایه از تسلط کامل بر گیتی است.

به خورشید رویان جهاندار گفت که چونین شگفتی بشاید نهفت

ضحاک به آن زیبارویان گفت که این واقعه آن‌قدر عجیب است که باید پنهان بماند.

نکته ادبی: جهاندار: لقب ضحاک که طنز تلخی در آن نهفته است، چرا که او حامی جهان نیست.

که گر از من این داستان بشنوید شودتان دل از جان من ناامید

زیرا اگر از من این داستان را بشنوید، دلتان از زندگی و جانِ من ناامید می‌شود.

نکته ادبی: ناامید: در اینجا به معنای قطع امید از بقای سلطنت و جان اوست.

به شاه گرانمایه گفت ارنواز که بر ما بباید گشادنت راز

ارنواز به ضحاک گفت که باید این راز را برای ما بازگو کنی.

نکته ادبی: گرانمایه: صفتی که برای همسران ضحاک به کار رفته است.

توانیم کردن مگر چاره ای که بی چاره ای نیست پتیاره ای

شاید بتوانیم چاره‌ای برای آن بیندیشیم، چرا که هیچ مشکلی نیست که چاره‌ای نداشته باشد.

نکته ادبی: پتیاره: به معنای فتنه و مصیبت بزرگ.

سپهبد گشاد آن نهان از نهفت همه خواب یک یک بدیشان بگفت

ضحاک آن راز پنهان را فاش کرد و تمام آنچه را در خواب دیده بود، برایشان تعریف کرد.

نکته ادبی: نهفت: به معنای پنهان و راز مگو است.

چنین گفت با نامور ماهروی که مگذار این را ره چاره چوی

ارنواز به ضحاک گفت که نباید در جستجوی راه چاره کوتاهی کنی.

نکته ادبی: نامور ماهروی: استعاره از زیبایی همسران ضحاک.

نگین زمانه سر تخت تست جهان روشن از نامور بخت تست

زمانه کاملاً در اختیار توست و جهان به خاطر بخت بلند تو روشن است.

نکته ادبی: نگین زمانه: استعاره از قدرت مطلق و تسلط بر زمان.

تو داری جهان زیر انگشتری دد و مردم و مرغ و دیو و پری

تو تمام جهان را زیر سلطه داری؛ از حیوانات و مردم گرفته تا دیوان و پریان همه در اختیار تو هستند.

نکته ادبی: زیر انگشتری: کنایه از تسلط کامل و مالکیت بی‌چون و چرا.

ز هر کشوری گرد کن مهتران از اخترشناسان و افسونگران

از هر کشوری بزرگان و اخترشناسان و جادوگران را گردآوری کن.

نکته ادبی: افسونگران: کسانی که در قدیم پیشگویی می‌کردند.

سخن سربه سر موبدان را بگوی پژوهش کن و راستی بازجوی

همه حرف‌ها را با موبدان و خردمندان در میان بگذار و با پژوهش و دقت، حقیقت را جستجو کن.

نکته ادبی: پژوهش: به معنای تحقیق و بررسی عمیق است.

نگه کن که هوش تو بر دست کیست ز مردم شمار ار ز دیو و پریست

ببین که هوش و آینده تو در دست کیست و این تهدید از جانب کیست؛ انسان است یا دیو و پری؟

نکته ادبی: بر دست کیست: کنایه از اینکه چه کسی عامل نابودی او خواهد بود.

چو دانسته شد چاره ساز آن زمان به خیره مترس از بد بدگمان

وقتی چاره کار دانسته شد، آنگاه دیگر بی‌دلیل و از سر بدگمانی نترس.

نکته ادبی: به خیره: به معنی بیهوده و بی‌دلیل است.

شه پر منش را خوش آمد سخن که آن سرو سیمین برافگند بن

سخن ارنواز برای ضحاک خوشایند بود؛ زنی که چون سروی سیمین بود، ریشه هراس او را سست کرد.

نکته ادبی: سرو سیمین: تشبیه ارنواز به درختی زیبا و نقره‌فام.

جهان از شب تیره چون پر زاغ هم آنگه سر از کوه برزد چراغ

جهان که همچون پر کلاغ تیره بود، ناگهان با طلوع خورشید از کوه، روشن شد.

نکته ادبی: چون پر زاغ: تشبیه سیاهی شب به پر کلاغ.

تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد

گویی بر آسمانِ آبی، خورشید یاقوت‌های زرد پاشیده بود.

نکته ادبی: گنبد لاژورد: استعاره از آسمان آبی رنگ.

سپهبد به هرجا که بد موبدی سخن دان و بیداردل بخردی

ضحاک هر موبد، خردمند و انسان بیداردلی را که در کشور بود، فراخواند.

نکته ادبی: بیداردل: کسی که آگاه و هوشیار است.

ز کشور به نزدیک خویش آورید بگفت آن جگر خسته خوابی که دید

آن‌ها را نزد خود آورد و خوابِ آشفته‌ای را که دیده بود، برایشان بازگو کرد.

نکته ادبی: جگر خسته: کنایه از ضحاکی که از ترس پریشان‌خاطر شده است.

نهانی سخن کردشان آشکار ز نیک و بد و گردش روزگار

او تمام رازها و احتمالات خوب و بد گردش روزگار را برایشان آشکار کرد.

نکته ادبی: گردش روزگار: کنایه از تحولات غیرقابل پیش‌بینی تقدیر.

که بر من زمانه کی آید بسر کرا باشد این تاج و تخت و کمر

پرسید که چه زمانی دوره پادشاهی من به پایان می‌رسد و چه کسی صاحب این تاج و تخت خواهد شد؟

نکته ادبی: تاج و تخت و کمر: نمادهای قدرت و فرمانروایی.

گر این راز با من بباید گشاد و گر سر به خواری بباید نهاد

باید این راز را برایم بگشایید، وگرنه سرتان را به خواری قطع خواهم کرد.

نکته ادبی: سر به خواری نهادن: کنایه از کشته شدن و ذلت.

لب موبدان خشک و رخساره تر زبان پر ز گفتار با یکدیگر

موبدان از ترس، لب‌هایشان خشک شد و صورتشان زرد گشت و با یکدیگر به نجوا پرداختند.

نکته ادبی: رخساره تر: در اینجا کنایه از رنگ پریدگی و ترس شدید است.

که گر بودنی باز گوییم راست به جانست پیکار و جان بی بهاست

گفتند اگر حقیقتِ اتفاقی که قرار است بیفتد را بگوییم، جانمان در خطر است و جان در این دنیا بی‌ارزش است.

نکته ادبی: جان بی بهاست: کنایه از اینکه زندگی بدون امنیت ارزشی ندارد.

و گر نشنود بودنیها درست بباید هم اکنون ز جان دست شست

و اگر آنچه قرار است بشود را درست بیان نکنیم، باید همین الان از جان خود دست بشوییم.

نکته ادبی: دست شستن از جان: کنایه از تسلیم مرگ شدن.

سه روز اندرین کار شد روزگار سخن کس نیارست کرد آشکار

سه روز گذشت و کسی جرئت نکرد این راز را آشکار کند.

نکته ادبی: سه روز اندرین کار شد روزگار: گذشت زمان با تعلل و ترس.

به روز چهارم برآشفت شاه برآن موبدان نماینده راه

روز چهارم، شاه بر موبدانی که راه را به او نشان می‌دادند، خشم گرفت.

نکته ادبی: نماینده راه: کسانی که وظیفه داشتند حقیقت را روشن کنند.

که گر زنده تان دار باید بسود و گر بودنیها بباید نمود

تهدید کرد که یا باید کشته شوید و یا آنچه قرار است رخ دهد را به من بگویید.

نکته ادبی: بودنیها: آنچه در تقدیر است و حتماً رخ خواهد داد.

همه موبدان سرفگنده نگون پر از هول دل دیدگان پر ز خون

همه موبدان با سری افکنده و ترسان، دل‌های پرهراس و چشم‌های گریان داشتند.

نکته ادبی: پر از هول دل: نشان‌دهنده وحشت از خشم ضحاک.

از آن نامداران بسیار هوش یکی بود بینادل و تیزگوش

در میان آن بزرگان خردمند، یکی بود که بینادل، تیزهوش و آگاه بود.

نکته ادبی: تیزگوش: کنایه از کسی که خوب می‌شنود و درک می‌کند.

خردمند و بیدار و زیرک بنام کزان موبدان او زدی پیش گام

مردی خردمند و زیرک که در میان موبدان، پیشگام و جسور بود.

نکته ادبی: زیرک: دانا و هوشمند.

دلش تنگتر گشت و ناباک شد گشاده زبان پیش ضحاک شد

دلش از ترسِ شاه، تنگ‌تر شد اما جسارت به خرج داد و نزد ضحاک زبان گشود.

نکته ادبی: ناباک: بی‌باک و شجاع.

بدو گفت پردخته کن سر ز باد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

به او گفت سرت را از باد غرور خالی کن، چرا که همه انسان‌ها برای مرگ زاده شده‌اند.

نکته ادبی: پرده از سر باد: کنایه از خالی کردن ذهن از تکبر و غرور.

جهاندار پیش از تو بسیار بود که تخت مهی را سزاوار بود

قبل از تو پادشاهان بسیاری بودند که شایستگیِ تختِ بزرگی را داشتند.

نکته ادبی: تخت مهی: تخت پادشاهی بزرگ.

فراوان غم و شادمانی شمرد برفت و جهان دیگری را سپرد

غم و شادی‌های بسیاری دیدند، اما در نهایت رفتند و جهان را به دیگری سپردند.

نکته ادبی: سپردن جهان به دیگری: کنایه از مرگ و انتقال قدرت.

اگر بارهٔ آهنینی به پای سپهرت بساید نمانی به جای

اگر حتی پایگاهی از آهن هم داشته باشی، روزگار تو را از بین می‌برد و نمی‌مانی.

نکته ادبی: باره آهنینی: استعاره از قدرت مستحکم و نفوذناپذیر.

کسی را بود زین سپس تخت تو به خاک اندر آرد سر و بخت تو

کسی پس از تو بر تخت تو خواهد نشست و تو و بختِ تو را به خاک خواهد کشید.

نکته ادبی: به خاک اندر آوردن: کنایه از نابودی و دفن کردن.

کجا نام او آفریدون بود زمین را سپهری همایون بود

نام او فریدون است که برای زمین، پادشاهی همایون و خجسته خواهد بود.

نکته ادبی: همایون: مبارک و نیک‌اختر.

هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد نیامد گه پرسش و سرد باد

آن سپهبد هنوز به دنیا نیامده است، پس اکنون زمانِ ترس و دلهره نیست.

نکته ادبی: سرد باد: کنایه از بیهوده بودن ترس و اضطراب.

چو او زاید از مادر پرهنر بسان درختی شود بارور

هنگامی که او از مادری هنرمند متولد شود، مانند درختی پربار رشد خواهد کرد.

نکته ادبی: درختی بارور: استعاره از رشد و شکوفایی فریدون.

به مردی رسد برکشد سر به ماه کمر جوید و تاج و تخت و کلاه

به سن کمال که برسد، سربلند می‌شود و به دنبالِ تاج و تخت و پادشاهی خواهد بود.

نکته ادبی: کمر جوید: کنایه از آماده شدن برای جنگ و پادشاهی.

به بالا شود چون یکی سرو برز به گردن برآرد ز پولاد گرز

قدش همچون سرو بلند می‌شود و گرزِ پولادین را بر گردن خواهد انداخت.

نکته ادبی: سرو برز: سرو بلند و کشیده.

زند بر سرت گرزهٔ گاوسار بگیردت زار و ببنددت خوار

او گرزِ گاوسرش را بر سر تو می‌کوبد و تو را به خواری اسیر و بند می‌کند.

نکته ادبی: گرزه گاوسار: نماد پیروزی حق بر باطل.

بدو گفت ضحاک ناپاک دین چرا بنددم از منش چیست کین

ضحاکِ ناپاک‌دین پرسید: چرا مرا می‌بندد؟ چه کینه‌ای از من دارد؟

نکته ادبی: ناپاک دین: صفت ضحاک که نماد بی‌دینی و ظلم است.

دلاور بدو گفت گر بخردی کسی بی بهانه نسازد بدی

دلاور به او گفت: اگر خردمند باشی، می‌دانی که هیچ‌کس بدون دلیل کار بدی نمی‌کند.

نکته ادبی: بی بهانه: بدون علت و دلیل منطقی.

برآید به دست تو هوش پدرش از آن درد گردد پر از کینه سرش

پدرِ او به دست تو کشته می‌شود و از آن درد، سرش پر از کینه خواهد شد.

نکته ادبی: هوش پدرش: در اینجا منظور جان پدر است که ضحاک می‌ستاند.

یکی گاو برمایه خواهد بدن جهانجوی را دایه خواهد بدن

گاوی ارزشمند وجود خواهد داشت که دایه او خواهد بود.

نکته ادبی: گاو برمایه: همان گاو معروف در اساطیر که پرورش‌دهنده فریدون است.

تبه گردد آن هم به دست تو بر بدین کین کشد گرزهٔ گاوسر

آن گاو نیز به دست تو از بین می‌رود و برای انتقامِ همین است که او گرزِ گاوسرش را برمی‌دارد.

نکته ادبی: کین: انتقام و خشم.

چو بشنید ضحاک بگشاد گوش ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش

وقتی ضحاک این را شنید، گوش سپرد و از شدت ترس از تخت افتاد و هوش از سرش پرید.

نکته ادبی: از تخت اندر افتاد: نشان از سقوطِ قریب‌الوقوع قدرت او.

گرانمایه از پیش تخت بلند بتابید روی از نهیب گزند

آن مردِ گرانمایه [موبد] از ترسِ خشمِ ضحاک، روی خود را از او برگرداند.

نکته ادبی: نهیب گزند: ترس از آسیب و انتقام شاه.

چو آمد دل نامور بازجای بتخت کیان اندر آورد پای

وقتی ضحاک به هوش آمد، دوباره بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: تخت کیان: تخت پادشاهی باستانی ایران.

نشان فریدون بگرد جهان همی باز جست آشکار و نهان

ضحاک شروع کرد به جستجوی فریدون در سراسر جهان، چه آشکار و چه پنهان.

نکته ادبی: آشکار و نهان: کنایه از همه جا و همه راه‌ها.

نه آرام بودش نه خواب و نه خورد شده روز روشن برو لاژورد

دیگر نه آرامشی داشت، نه خوابی و نه اشتهایی برای غذا؛ روز روشن برایش همچون شبِ تیره و لاجوردی شده بود.

نکته ادبی: لاژورد: رنگ تیره آسمان شب که اینجا کنایه از تیره شدن روزگار ضحاک است.