شاهنامه - پادشاهی یزدگرد

فردوسی

بخش ۱۲

فردوسی
چو بشنید ماهوی بیدادگر سخنها کجا گفت او را پسر
چنین گفت با آسیابان که خیز سواران ببر خون دشمن بریز
چو بشنید ازو آسیابان سخن نه سردید از آن کار پیدانه بن
شبانگاه نیران خرداد ماه سوی آسیابان رفت نزدیک شاه
ز درگاه ماهوی چون شد برون دو دیده پر از آب دل پر ز خون
سواران فرستاد ماهوی زود پس آسیابان به کردار دود
بفرمود تا تاج و آن گوشوار همان مهر و آن جامهٔ شاهوار
نباید که یکسر پر از خون کنند ز تن جامهٔ شاه بیرون کنند
بشد آسیابان دو دیده پر آب به زردی دو رخساره چون آفتاب
همی گفت کای روشن کردگار تویی برتر از گردش روزگار
تو زین ناپسندیده فرمان او هم اکنون به پیچان تن و جان او
بر شاه شد دل پر از شرم و باک رخانش پر آب و دهانش چو خاک
به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش چنان چون کسی راز گوید بگوش
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه رهاشد به زخم اندر از شاه آه
به خاک اندر آمد سرو افسرش همان نان کشکین به پیش اندرش
اگر راه یابد کسی زین جهان بباشد ندارد خرد در نهان
ز پرورده سیر آید این هفت گرد شود کشته بر بیگنه یزدگرد
برین گونه بر تاجداری بمرد که از لشکر او سواری نبرد
خردنیست با گرد گردان سپهر نه پیدابود رنج و خشمش ز مهر
همان به که گیتی نبینی به چشم نداری ز کردار او مهر و خشم
سواران ماهوی شوریده بخت به دیدند کان خسروانی درخت
ز تخت و ز آوردگه آرمید بشد هر کسی روی او را بدید
گشادند بند قبای بنفش همان افسر و طوق و زرینه کفش
فگنده تن شاه ایران به خاک پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
ز پیش شهنشاه برخاستند زبان را به نفرین بیاراستند
که ماهوی را باد تن همچنین پر از خون فگنده بروی زمین
به نزدیک ماهوی رفتند زود ابا یاره و گوهر نابسود
به ماهوی گفتند کان شهریار برآمد ز آرام وز کارزار
بفرمود کو را به هنگام خواب از آن آسیا افگنند اندر آب
بشد تیز بد مهر دو پیشکار کشیدند پر خون تن شهریار
کجا ارج آن کشته نشناختند به گرداب زرق اندر انداختند
چو شب روز شد مردم آمد پدید دو مرد گرانمایه آنجا رسید
از آن سوگواران پرهیزگار بیامد یکی بر لب جویبار
تن او برهنه بدید اندر آب بشورید و آمد هم اندر شتاب
چنین تا در خان راهب رسید بدان سوگواران بگفت آنچ دید
که شاه زمانه به غرق اندرست برهنه به گرداب زرق اندرست
برفتند زان سوگواران بسی سکوبا و رهبان ز هر در کسی
خروشی بر آمد ز راهب به درد که ای تاجور شاه آزاد مرد
چنین گفت راهب که این کس ندید نه پیش ازمسیح این سخن کس شنید
که بر شهریاری زند بنده ای یکی بدنژادی و افگنده ای
به پرورد تا بر تنش بد رسد ازین بهر ماهوی نفرین سزد
دریغ آن سر و تاج و بالای تو دریغ آن دل و دانش و رای تو
دریغ آن سر تخمهٔ اردشیر دریغ این جوان و سوار هژیر
تنومند بودی خرد با روان ببردی خبر زین بنوشین روان
که در آسیا ماه روی تو را جهاندار و دیهیم جوی تو را
بدشنه جگرگاه بشکافتند برهنه به آب اندر انداختند
سکوبا از آن سوگواران چهار برهنه شدند اندران جویبار
گشاده تن شهریار جوان نبیره جهاندار نوشین روان
به خشکی کشیدند زان آبگیر بسی مویه کردند برنا و پیر
به باغ اندرون دخمه ای ساختند سرش را با براندر افراختند
سر زخم آن دشنه کردند خشک بدبق و به قیر و به کافور و مشک
بیاراستندش به دیبای زرد قصب زیر و دستی ز بر لاژورد
می و مشک و کافور و چندی گلاب سکوبا بیندود بر جای خواب
چه گفت آن گرانمایه دهقان مرو که به نهفت بالای آن زاد سرو
که بخشش ز کوشش بود درنهان که خشنود بیرون شود زین جهان
دگر گفت اگر چند خندان بود چنان دان که از دردمندان بود
که از چرخ گردان پذیرد فریب که او را نماید فراز و شیب
دگر گفت کان را تو دانا مخوان که تن را پرستد نه راه روان
همی خواسته جوید و نام بد بترسد روانش ز فرجام بد
دگر گفت اگر شاه لب را ببست نبیند همی تاج و تخت نشست
نه مهر و پرستندهٔ بارگاه نه افسر نه کشور نه تاج و کلاه
دگر گفت کز خوب گفتار اوی ستایش ندارم سزاوار اوی
همی سرو کشت او به باغ بهشت ببیند روانش درختی که کشت
دگرگفت یزدان روانت ببرد تنت رابدین سوگواران سپرد
روان تو را سودمند این بود تن بد کنش را گزند این بود
کنون در بهشتست بازار شاه به دوزخ کند جان بدخواه راه
دگر گفت کای شاه دانش پذیر که با شهریاری و با اردشیر
درودی همان بر که کشتی به باغ درفشان شد آن خسروانی چراغ
دگر گفت کای شهریار جوان بخفتی و بیدار بودت روان
لبت خامش و جان به چندین گله برفت و تنت ماند ایدر یله
تو بیکاری و جان به کاران درست تن بد سگالت بباراندرست
بگوید روان گر زبان بسته شد بیاسود جان گر تنت خسته شد
اگر دست بیکار گشت از عنان روانت به چنگ اندر آرد سنان
دگر گفت کای نامبردار نو تو رفتی و کردار شد پیش رو
تو را در بهشتست تخت این بس است زمین بلا بهردیگر کس است
دگر گفت کنکس که او چون توکشت به بیند کنون روزگار درشت
سقف گفت ما بندگان تویم نیایش کن پاک جان تویم
که این دخمه پرلاله باغ توباد کفن دشت شادی و راغ تو باد
به گفتند و تابوت برداشتند ز هامون سوی دخمه بگذاشتند
بران خوابگه رفت ناکام شاه سرآمد برو رنج و تخت و کلاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، پرده‌ای تراژیک و تأثربرانگیز از واپسین لحظات زندگی یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی است. در این روایت، فردوسی با نگاهی سوگوارانه، سقوط پرشکوه یک تمدن را در قامتِ کشته‌شدنِ غریبانه پادشاهی در آسیابی دورافتاده به تصویر می‌کشد. محور اصلی این داستان، تضاد میان شکوه شاهانه و حقارتِ خیانتِ ماهوی است که با بی‌شرمی، فرمان قتل پادشاه را صادر می‌کند.

در کنار روایتِ تاریخی، شاعر با دیدگاهی فلسفی و عبرت‌آمیز، چرخِ گردون را بی‌اعتبار می‌خواند و تأکید می‌کند که دست تقدیر، حتی پادشاهان بزرگ را نیز به خاکی می‌سپارد که سرانجامِ همگان است. این متن، تصویرگرِ اوج بی‌وفاییِ روزگار و در عین حال، دلسوزیِ عامه مردم و زاهدان (راهبان) نسبت به مظلومیتِ شهریاری است که در غربت، به دستِ بدکیشی حقیر به قتل می‌رسد.

معنای روان

چو بشنید ماهوی بیدادگر سخنها کجا گفت او را پسر

وقتی ماهویِ ستمگر، سخنانی که پسرش درباره یزدگرد به او گفته بود را شنید.

نکته ادبی: «بیدادگر» صفت فاعلی مرکب به معنای ستمکار و ظالم است.

چنین گفت با آسیابان که خیز سواران ببر خون دشمن بریز

به آسیابان این‌گونه گفت که برخیز و همراهِ سواران برو و خونِ دشمنم (یزدگرد) را بریز.

نکته ادبی: «خیز» امر از مصدر خاستن است.

چو بشنید ازو آسیابان سخن نه سردید از آن کار پیدانه بن

آسیابان وقتی این سخن را از ماهوی شنید، از شدتِ وحشت و اندوه، راه به جایی نبرد و سرگردان شد.

نکته ادبی: «سردید» کنایه از حیران ماندن و ندانستنِ راه چاره است.

شبانگاه نیران خرداد ماه سوی آسیابان رفت نزدیک شاه

در شبانگاهی از ماه خرداد، سواران به نزدیکیِ پادشاه در محلِ آسیاب رفتند.

نکته ادبی: «نیران» در اینجا به معنای شب یا بخشی از زمان است.

ز درگاه ماهوی چون شد برون دو دیده پر از آب دل پر ز خون

آسیابان با دلی پرخون و چشمانی گریان از نزدِ ماهوی بیرون آمد.

نکته ادبی: «پر ز خون» کنایه از شدتِ غم و اندوه است.

سواران فرستاد ماهوی زود پس آسیابان به کردار دود

ماهوی بلافاصله سواران را به دنبالِ آسیابان فرستاد تا کارِ پادشاه را تمام کنند؛ آسیابان همچون دودی که به هوا می‌رود، با سرعت روانه شد.

نکته ادبی: «به کردار دود» تشبیهی برای سرعتِ زیادِ حرکت است.

بفرمود تا تاج و آن گوشوار همان مهر و آن جامهٔ شاهوار

ماهوی دستور داد که تاج، گوشواره، مهرِ سلطنتی و جامه‌های فاخرِ پادشاه را از او بگیرند.

نکته ادبی: «شاهوار» به معنای لایقِ پادشاه و گرانبها است.

نباید که یکسر پر از خون کنند ز تن جامهٔ شاه بیرون کنند

و تأکید کرد که مراقب باشید هنگام گرفتنِ لباس‌ها، آن‌ها را با خونِ او آلوده نکنید (لباس‌ها باید سالم بمانند).

نکته ادبی: «یکسر» در اینجا به معنای تماماً و کاملاً است.

بشد آسیابان دو دیده پر آب به زردی دو رخساره چون آفتاب

آسیابان در حالی که چشمانش پر از اشک و چهره‌اش از شدتِ ترس و غم، زرد شده بود، به راه افتاد.

نکته ادبی: «زردی دو رخساره» کنایه از ترس و درماندگی است.

همی گفت کای روشن کردگار تویی برتر از گردش روزگار

آسیابان با خود زمزمه می‌کرد که ای خدای آفریننده، تو از گردشِ روزگار و حوادثِ آن برتری (و ناظرِ این ظلم هستی).

نکته ادبی: «روشن‌کردگار» صفتی برای خداوند است.

تو زین ناپسندیده فرمان او هم اکنون به پیچان تن و جان او

از تو می‌خواهم که به سزای این فرمانِ زشت، جان و تنِ ماهوی را در رنج و عذاب قرار دهی.

نکته ادبی: «پیچان» به معنای درهم پیچیده از درد و رنج است.

بر شاه شد دل پر از شرم و باک رخانش پر آب و دهانش چو خاک

آسیابان با دلی آکنده از شرم و ترس به نزدِ پادشاه رفت، در حالی که چشمانش گریان و دهانش از شدتِ اندوه خشک شده بود.

نکته ادبی: «دهانش چو خاک» کنایه از خشکیِ دهان بر اثرِ غصه است.

به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش چنان چون کسی راز گوید بگوش

آسیابان با احتیاط و هراس به نزدیکیِ شاه رسید، گویی که می‌خواهد رازی را در گوشِ او بگوید.

نکته ادبی: «به هوش» به معنای هشیار و با دقت است.

یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه رهاشد به زخم اندر از شاه آه

آسیابان دشنه‌ای به پهلوی پادشاه زد و از ضربه او، آهی از نهادِ شاه برآمد.

نکته ادبی: «تهیگاه» به معنای پهلو و کمرگاه است.

به خاک اندر آمد سرو افسرش همان نان کشکین به پیش اندرش

پادشاهی که تاج‌بخش بود، بر خاک افتاد، در حالی که نانِ ساده‌ای (کشکین) در مقابلش بود.

نکته ادبی: «نان کشکین» نانی ساده و ارزان‌قیمت است که تضادِ عمیقی با شکوهِ شاه دارد.

اگر راه یابد کسی زین جهان بباشد ندارد خرد در نهان

اگر کسی در این جهان به دنبالِ بقا و رستگاری باشد، در واقع خرد و اندیشه ندارد (چون دنیا پایدار نیست).

نکته ادبی: «خرد در نهان ندارد» کنایه از بی‌خردی است.

ز پرورده سیر آید این هفت گرد شود کشته بر بیگنه یزدگرد

این روزگارِ هفت‌گانه، حتی کسی را که در رفاه بزرگ شده باشد، سیر نمی‌کند و سرانجام یزدگردِ بی‌گناه را می‌کشد.

نکته ادبی: «هفت‌گرد» اشاره به هفت آسمان یا فلک است.

برین گونه بر تاجداری بمرد که از لشکر او سواری نبرد

پادشاهی این‌گونه به دستِ دشمن کشته شد، بدون اینکه در میدانی با دشمن بجنگد.

نکته ادبی: «تاجداری» به معنای پادشاه است.

خردنیست با گرد گردان سپهر نه پیدابود رنج و خشمش ز مهر

در برابرِ گردشِ روزگار، خرد کارساز نیست؛ چرا که نمی‌توان خشم و رضایتِ آن را پیش‌بینی کرد.

نکته ادبی: «گرد گردان سپهر» استعاره از چرخشِ روزگار است.

همان به که گیتی نبینی به چشم نداری ز کردار او مهر و خشم

بهتر است که دل به این دنیا نبندی و چشمت را بر زیبایی‌های فریبنده‌اش ببندی تا از دگرگونی‌های آن در امان باشی.

نکته ادبی: «مهر و خشم» کنایه از خوشی و ناخوشی دنیا است.

سواران ماهوی شوریده بخت به دیدند کان خسروانی درخت

سوارانِ ماهوی که بختشان سیاه بود، دیدند که آن درختِ تناورِ سلطنت (یزدگرد) به زمین افتاده است.

نکته ادبی: «خسروانی درخت» استعاره از پادشاه است.

ز تخت و ز آوردگه آرمید بشد هر کسی روی او را بدید

شاه از تخت و میدانِ نبرد فاصله گرفته بود و حالا هر کسی که می‌آمد، پیکرِ او را می‌دید.

نکته ادبی: «آرمید» به معنای آرام گرفتن و از پا افتادن است.

گشادند بند قبای بنفش همان افسر و طوق و زرینه کفش

سواران بندِ لباس‌های گرانبهای شاه، افسر و طوق و کفش‌های زرینِ او را باز کردند و برداشتند.

نکته ادبی: «قبای بنفش» اشاره به لباسِ سلطنتی است.

فگنده تن شاه ایران به خاک پر از خون و پهلو به شمشیر چاک

پیکرِ شاه ایران بر خاک افتاده بود، غرق در خون و پهلویش با شمشیر شکافته شده بود.

نکته ادبی: «چاک» به معنای شکاف است.

ز پیش شهنشاه برخاستند زبان را به نفرین بیاراستند

آن سوارانِ بی‌رحم، پس از کشتنِ شاه، شروع به نفرینِ ماهوی کردند.

نکته ادبی: «زبان را به نفرین بیاراستند» کنایه از بدگویی کردن است.

که ماهوی را باد تن همچنین پر از خون فگنده بروی زمین

آن‌ها آرزو کردند که ماهوی نیز به همین سرنوشت دچار شود و جسدش غرق در خون بر زمین بیفتد.

نکته ادبی: «باد» در اینجا فعل دعایی (باشد که بشود) است.

به نزدیک ماهوی رفتند زود ابا یاره و گوهر نابسود

آن سواران فوراً نزدِ ماهوی بازگشتند، در حالی که یاره (دستبند) و جواهراتِ شاه را همراه داشتند.

نکته ادبی: «نابسود» یعنی دست‌نخورده یا چیزی که به غنیمت گرفته شده.

به ماهوی گفتند کان شهریار برآمد ز آرام وز کارزار

به ماهوی خبر دادند که آن پادشاه، دیگر از آرامش و جنگ فارغ شده است (یعنی کشته شده است).

نکته ادبی: «برآمد» در اینجا کنایه از پایان یافتنِ عمر است.

بفرمود کو را به هنگام خواب از آن آسیا افگنند اندر آب

ماهوی دستور داد که جسدِ شاه را در تاریکیِ شب، از آسیاب به داخلِ آب بیندازند.

نکته ادبی: «آسیا» مکان وقوع جنایت است.

بشد تیز بد مهر دو پیشکار کشیدند پر خون تن شهریار

دو مامورِ بی‌رحم به سرعت رفتند و پیکرِ خونینِ شهریار را کشیدند.

نکته ادبی: «تیز بد مهر» صفتِ کسانی است که بدون دلسوزی و با سرعتِ زیاد کارِ بد انجام می‌دهند.

کجا ارج آن کشته نشناختند به گرداب زرق اندر انداختند

آن‌ها که ارزشِ واقعیِ آن پادشاهِ کشته‌شده را نمی‌دانستند، پیکرش را در گردابِ رودخانه انداختند.

نکته ادبی: «گرداب زرق» استعاره از آبِ فریبنده و خطرناک است.

چو شب روز شد مردم آمد پدید دو مرد گرانمایه آنجا رسید

وقتی شب گذشت و روز شد، مردم آمدند و دو مردِ بزرگوار به آنجا رسیدند.

نکته ادبی: «گرانمایه» به معنای باارزش و شریف است.

از آن سوگواران پرهیزگار بیامد یکی بر لب جویبار

یکی از آن سوگوارانِ پرهیزگار به لبِ جویبار رفت.

نکته ادبی: «پرهیزگار» اشاره به زاهدان یا راهبان است.

تن او برهنه بدید اندر آب بشورید و آمد هم اندر شتاب

وقتی پیکرِ برهنه شاه را در آب دید، پریشان شد و با شتاب به سمتِ دیگران رفت.

نکته ادبی: «شورید» به معنای به هم ریختن و مضطرب شدن است.

چنین تا در خان راهب رسید بدان سوگواران بگفت آنچ دید

او به خانه‌ی راهب (پیشوای مذهبی) رفت و ماجرایی که دیده بود را برای سوگواران تعریف کرد.

نکته ادبی: «راهب» شخصِ روحانی و مسیحیِ ساکنِ دیر است.

که شاه زمانه به غرق اندرست برهنه به گرداب زرق اندرست

گفت که پادشاهِ زمانه در آب غرق شده و پیکرِ عریانش در گرداب است.

نکته ادبی: «شاه زمانه» لقبِ پادشاه وقت است.

برفتند زان سوگواران بسی سکوبا و رهبان ز هر در کسی

گروه بسیاری از آن سوگواران، از سکوبا (راهبان) و روحانیون، از هر سو به سمتِ رودخانه آمدند.

نکته ادبی: «سکوبا» از واژگانِ کهن برای دسته‌ای از راهبان است.

خروشی بر آمد ز راهب به درد که ای تاجور شاه آزاد مرد

راهب با دردی عمیق فریادی برآورد که ای پادشاهِ آزاده و صاحب‌تاج.

نکته ادبی: «خروش» به معنای فریادِ بلندِ همراه با غم است.

چنین گفت راهب که این کس ندید نه پیش ازمسیح این سخن کس شنید

راهب گفت که چنین اتفاقی را کسی ندیده و حتی پیش از مسیح نیز کسی چنین خبرِ تلخی نشنیده است.

نکته ادبی: «پیش از مسیح» اشاره به قدمت و عظمتِ این فاجعه است.

که بر شهریاری زند بنده ای یکی بدنژادی و افگنده ای

که یک بنده‌ی پست و بدذات، دست به خونِ پادشاهی ببرد.

نکته ادبی: «افگنده» به معنای خوار و پست است.

به پرورد تا بر تنش بد رسد ازین بهر ماهوی نفرین سزد

پادشاهی که تو را پروراند تا به نیکی برسی، اما ماهوی سزاوارِ نفرین است که چنین کرد.

نکته ادبی: «پرورد» اشاره به الطافِ شاه است.

دریغ آن سر و تاج و بالای تو دریغ آن دل و دانش و رای تو

افسوس بر آن سر و تاج و قامتِ بلند تو؛ افسوس بر آن دلِ آگاه و دانش و تدبیرِ تو.

نکته ادبی: «دریغ» واژه‌ای برای ابرازِ افسوس و حسرت است.

دریغ آن سر تخمهٔ اردشیر دریغ این جوان و سوار هژیر

افسوس بر آن دودمانِ اردشیر؛ افسوس بر این جوان و سوارِ دلاور.

نکته ادبی: «تخمه» به معنای نژاد و خاندان است.

تنومند بودی خرد با روان ببردی خبر زین بنوشین روان

تو که تنومند بودی و خردمند، خبرِ کشته‌شدنت را با همین روانِ پاکت بردی.

نکته ادبی: «بنوشین روان» لقبِ انوشیروان است که اینجا برای تداعیِ تبارِ شاه به کار رفته است.

که در آسیا ماه روی تو را جهاندار و دیهیم جوی تو را

که در آسیاب، ماهِ رویِ تو را که صاحبِ دیهیم و پادشاهی بودی، به کشتن دادند.

نکته ادبی: «دیهیم‌جوی» به معنای پادشاهی‌خواه و صاحبِ سلطنت است.

بدشنه جگرگاه بشکافتند برهنه به آب اندر انداختند

با دشنه جگرگاهت را دریدند و پیکرِ برهنه‌ات را به آب انداختند.

نکته ادبی: «جگرگاه» کنایه از قلب و مرکزِ بدن است.

سکوبا از آن سوگواران چهار برهنه شدند اندران جویبار

چهار تن از آن سوگوارانِ راهب، به درونِ رودخانه رفتند تا پیکر را بیرون بیاورند.

نکته ادبی: «جویبار» به معنای رود و نهر است.

گشاده تن شهریار جوان نبیره جهاندار نوشین روان

آن‌ها پیکرِ جوانِ شهریار را که نواده‌ی انوشیروانِ دادگر بود، دیدند.

نکته ادبی: «نبیره» به معنای فرزندِ فرزند است.

به خشکی کشیدند زان آبگیر بسی مویه کردند برنا و پیر

پیکر را از آب گرفتند و همه، پیر و جوان، بر او مویه و زاری کردند.

نکته ادبی: «مویه» به معنای گریه و سوگواری است.

به باغ اندرون دخمه ای ساختند سرش را با براندر افراختند

سپس در باغ، دخمه‌ای (آرامگاهی) برای او ساختند و سرِ آن را با بنایی برافراشتند.

نکته ادبی: «دخمه» محلِ دفنِ مردگان در آیین‌های کهن است.

سر زخم آن دشنه کردند خشک بدبق و به قیر و به کافور و مشک

زخم‌های پیکر را با مواد نگهدارنده و معطر از قبیل قیر، کافور و مشک پوشاندند تا پیکر از گزندِ زمانه در امان بماند.

نکته ادبی: در اینجا قیر، مشک و کافور علاوه بر خواص معطر، کارکرد باستانی برای مومیایی و نگهداری جسد داشته‌اند.

بیاراستندش به دیبای زرد قصب زیر و دستی ز بر لاژورد

پیکر را با پارچه‌های دیبای زرد زینت دادند و در زیر آن پارچه‌ای از جنس کتان (قصب) و بر روی آن لباسی لاجوردی نهادند.

نکته ادبی: دیبا و قصب از منسوجات گران‌بهای قدیم هستند که دلالت بر جایگاه رفیع متوفی دارد.

می و مشک و کافور و چندی گلاب سکوبا بیندود بر جای خواب

بر محل خوابیدن پیکر، ترکیبی از می، مشک، کافور و گلاب پاشیدند تا فضا معطر شود.

نکته ادبی: سکوبا به معنای ظرف یا وسیله‌ای است که عطر یا گلاب را از آن می‌پاشند.

چه گفت آن گرانمایه دهقان مرو که به نهفت بالای آن زاد سرو

آن دهقانِ باارزش و دانا از شهر مرو، سخنی عمیق بر زبان آورد که در نهانِ آن، حقیقتی بزرگ درباره جایگاهِ رفیعِ آن پادشاه نهفته بود.

نکته ادبی: دهقان در شاهنامه صرفاً به معنای کشاورز نیست، بلکه به معنای اصیلِ ایرانیِ حافظِ فرهنگ و تاریخ و دانش است.

که بخشش ز کوشش بود درنهان که خشنود بیرون شود زین جهان

او گفت که پاداشِ نهاییِ هر کس، نه از دارایی‌هایش، بلکه از تلاش و کردارِ نیکِ او در نهان حاصل می‌شود، تا با رضایت و آرامش از این دنیا برود.

نکته ادبی: بخشیدن به معنای پاداش و بهره‌مندی در جهان دیگر است.

دگر گفت اگر چند خندان بود چنان دان که از دردمندان بود

دیگر اینکه گفت اگر کسی را خندان دیدی، گمان مبر که بی‌غم است؛ بدان که او نیز در دل دردمند و رنجور است.

نکته ادبی: اشاره به تضاد ظاهر و باطن انسان.

که از چرخ گردان پذیرد فریب که او را نماید فراز و شیب

انسان از روزگارِ پر پیچ و خم فریب می‌خورد، چرا که دنیا گاهی او را به اوج می‌رساند و گاهی به حضیض می‌کشد.

نکته ادبی: چرخ گردان کنایه از گردشِ روزگار و بی‌وفاییِ دنیاست.

دگر گفت کان را تو دانا مخوان که تن را پرستد نه راه روان

او گفت که آن کس را دانا مخوان که فقط در پیِ لذت‌های جسمانی است و از مسیرِ تکاملِ معنوی غافل مانده است.

نکته ادبی: راه روان به معنای راهِ رستگاری و تعالیِ روح است.

همی خواسته جوید و نام بد بترسد روانش ز فرجام بد

کسی که فقط در اندیشه اندوختنِ ثروت و نام‌جویی است، جانش همواره از عاقبتِ شوم و بد، در هراس خواهد بود.

نکته ادبی: نام بد در برابر نام نیک (شهرت در بدنامی) قرار دارد.

دگر گفت اگر شاه لب را ببست نبیند همی تاج و تخت نشست

دیگر گفت که وقتی پادشاه لب از سخن فرو می‌بندد (می‌میرد)، دیگر از تاج و تخت و مقام خبری نیست.

نکته ادبی: لب بستن کنایه از مرگ و خاموشیِ ابدی است.

نه مهر و پرستندهٔ بارگاه نه افسر نه کشور نه تاج و کلاه

دیگر نه مهری از کسی باقی است، نه خدمتکارانِ دربار، و نه تاج و افسر و کشوری در کار خواهد بود.

نکته ادبی: استفاده از لیستِ دارایی‌های پادشاه برای تأکید بر زوالِ آن‌ها.

دگر گفت کز خوب گفتار اوی ستایش ندارم سزاوار اوی

همچنین گفت که از گفتارِ نیکوی او، من نمی‌توانم آن‌چنان که شایسته است، ستایش و تمجید به جا آورم.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت والا و کلامِ تأثیرگذارِ فرد درگذشته.

همی سرو کشت او به باغ بهشت ببیند روانش درختی که کشت

او در باغِ بهشت، همان درختی را خواهد دید که در زمانِ حیاتش با کردارِ نیک کاشته است.

نکته ادبی: استعاره کاشتن درخت برای کارهای نیک در این دنیا و برداشتِ آن در جهان دیگر.

دگرگفت یزدان روانت ببرد تنت رابدین سوگواران سپرد

گفت که خداوند روان تو را به نزدِ خود می‌برد و جسمت را به سوگواران و خاک می‌سپارد.

نکته ادبی: تأکید بر جداییِ روح از جسم در لحظه مرگ.

روان تو را سودمند این بود تن بد کنش را گزند این بود

این مرگ برای روانِ پاکِ تو سودمند است و برای تنِ گناهکار، رنج و زیان به همراه دارد.

نکته ادبی: بد کنش به معنای کسی است که در زمان حیات مرتکب کار ناپسند شده است.

کنون در بهشتست بازار شاه به دوزخ کند جان بدخواه راه

اکنون پادشاه در بهشت است و جایگاهِ جانِ بدخواه و دشمن، دوزخ خواهد بود.

نکته ادبی: تقابل بهشت و دوزخ برای ترسیمِ عاقبتِ نیکوکار و بدکار.

دگر گفت کای شاه دانش پذیر که با شهریاری و با اردشیر

دیگر گفت ای پادشاهِ دانش‌پذیر که همراه با اردشیر پادشاهی کردی.

نکته ادبی: اردشیر در اینجا می‌تواند اشاره به بزرگی یا شاهِ هم‌عصرِ او باشد.

درودی همان بر که کشتی به باغ درفشان شد آن خسروانی چراغ

همان درودی بر تو باد که در زمانِ حیاتت، بذرِ نیکی کاشتی؛ آن چراغِ پادشاهیِ تو اکنون درخشان شده است.

نکته ادبی: درفشان شدن چراغ استعاره از جاودانگیِ نامِ نیک است.

دگر گفت کای شهریار جوان بخفتی و بیدار بودت روان

دیگر گفت ای پادشاه جوان، تو اکنون خفته‌ای اما روحت بیدار و ناظر است.

نکته ادبی: تضادِ خوابِ تن و بیداریِ جان.

لبت خامش و جان به چندین گله برفت و تنت ماند ایدر یله

لبانت خاموش شد و جانت با شکوه و گله‌مندی از دنیا رفت و پیکرت در اینجا تنها و رها باقی ماند.

نکته ادبی: یله به معنای رها و تنهاست.

تو بیکاری و جان به کاران درست تن بد سگالت بباراندرست

تو اکنون بیکاری و جانت به کارهای دیگر مشغول است؛ تنِ بدکردارت باید تاوان را پس بدهد.

نکته ادبی: اشاره به مسئولیتِ تن در برابر اعمالِ انجام شده.

بگوید روان گر زبان بسته شد بیاسود جان گر تنت خسته شد

اگر زبانت بسته شده، روانت سخن می‌گوید و اگر تنت خسته و بی‌جان گشته، روانت به آرامش رسیده است.

نکته ادبی: تقابلِ جسمِ خسته و جانِ آسوده.

اگر دست بیکار گشت از عنان روانت به چنگ اندر آرد سنان

اگر دستت دیگر عنانِ قدرت را در دست ندارد، روانت با ناملایمات و دشواری‌ها روبرو خواهد شد.

نکته ادبی: سنان به معنای نیزه و استعاره از سختی و بلاست.

دگر گفت کای نامبردار نو تو رفتی و کردار شد پیش رو

دیگر گفت ای نام‌داری که از میان ما رفتی، تو که گذشتی، اما کردارت پیش روی توست و تو را همراهی می‌کند.

نکته ادبی: تجسمِ کردار (اعمال) که پیش از انسان حرکت می‌کند.

تو را در بهشتست تخت این بس است زمین بلا بهردیگر کس است

برای تو همین کافی است که تختت در بهشت است؛ زمینِ پر از بلا و رنج برای دیگران باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به جداییِ پادشاه از رنج‌های دنیوی.

دگر گفت کنکس که او چون توکشت به بیند کنون روزگار درشت

دیگر گفت که هیچ‌کس مانند تو، بذرِ نیکی نکاشت و اکنون نتیجه آن را در این روزگار سخت می‌بیند.

نکته ادبی: روزگار درشت کنایه از سختی‌های دنیاست.

سقف گفت ما بندگان تویم نیایش کن پاک جان تویم

سقفِ دخمه انگار به زبان آمد و گفت: ما بندگانِ تو هستیم و برای پاکیِ جانِ تو نیایش می‌کنیم.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به سقفِ مقبره.

که این دخمه پرلاله باغ توباد کفن دشت شادی و راغ تو باد

که این مزارِ پر از لاله، باغِ تو و کفنت، دشتِ شادی و مرغزارِ تو باشد.

نکته ادبی: استعاره تبدیلِ قبر به باغ و کفن به دشت شادی برای آرامشِ متوفی.

به گفتند و تابوت برداشتند ز هامون سوی دخمه بگذاشتند

این‌گونه سخن گفتند و تابوت را برداشتند و از دشت به سمت دخمه بردند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین‌های هموار است.

بران خوابگه رفت ناکام شاه سرآمد برو رنج و تخت و کلاه

پادشاه ناچار به آن خوابگاه ابدی رفت و رنج‌ها، پادشاهی و تاج و کلاهش به پایان رسید.

نکته ادبی: سرآمدنِ رنج و تخت کنایه از پایانِ حیات و مسئولیت‌های حکومتی است.