شاهنامه - پادشاهی یزدگرد

فردوسی

بخش ۱۱

فردوسی
چو ماهوی دل را برآورد گرد بدانست کو نیست جز یزدگرد
بدو گفت بشتاب زین انجمن هم اکنون جدا کن سرش را ز تن
و گرنه هم اکنون ببرم سرت نمانم کسی زنده از گوهرت
شنیدند ازو این سخن مهتران بزرگان بیدار و کنداوران
همه انجمن گشت ازو پر ز خشم زبان پر ز گفتار و پر آب چشم
بکی موبدی بود را دوی نام به جان و خرد برنهادی لگام
به ماهوی گفت ای بد اندیش مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد
چنان دان که شاهی و پیغمبری دو گوهر بود در یک انگشتری
ازین دو یکی را همی بشکنی روان و خرد را به پا افگنی
نگر تا چه گویی بپرهیز ازین مشو بد گمان با جهان آفرین
نخستین ازو بر تو آید گزند به فرزند مانی یکی کشتمند
که بارش کبست آید وبرگ خون به زودی سرخویش بینی نگون
همی دین یزدان شود زو تباه همان برتو نفرین کند تاج و گاه
برهنه شود درجهان زشت تو پسر بدرود بی گمان کشت تو
یکی دین وری بود یزدان پرست که هرگز نبردی به بد کار دست
که هرمزد خراد بدنام او بدین اندرون بود آرام او
به ماهوی گفت ای ستمگاره مرد چنین از ره پاک یزدان مگرد
همی تیره بینم دل و هوش تو همی خار بینم در آغوش تو
تنومند و بی مغز و جان نزار همی دود ز آتش کنی خواستار
تو را زین جهان سرزنش بینم آز ببر گشتنت گرم و رنج گداز
کنون زندگانیت ناخوش بود چو رفتی نشستت در آتش بود
نشست او و شهر وی بر پای خاست به ماهوی گفت این دلیری چراست
شهنشاه را کارزار آمدی ز خان و ز فغفور یار آمدی
ازین تخمهٔ بی کس بسی یافتند که هرگز بکشتنش نشتافتند
توگر بنده ای خون شاهان مریز که نفرین بود بر تو تا رستخیز
بگفت این و بنشست گریان به درد پر از خون دل و مژه پر آب زرد
چو بنشست گریان بشد مهرنوش پر از درد با ناله و با خروش
به ماهوی گفت ای بد بد نژاد که نه رای فرجام دانی نه داد
ز خون کیان شرم دارد نهنگ اگر کشته بیند ندرد پلنگ
ایا بتر از دد به مهر و به خوی همی گاه شاه آیدت آرزوی
چو بر دست ضحاک جم کشته شد چه مایه سپهر از برش گشته شد
چو ضحاک بگرفت روی زمین پدید آمد اندر جهان آبتین
بزاد آفریدون فرخ نژاد جهان را یکی دیگر آمد نهاد
شنیدی که ضحاک بیدادگر چه آورد از آن خویشتن را به سر
برو سال بگذشت ما نا هزار به فرجام کار آمدش خواستار
و دیگر که تور آن سرافراز مرد کجا آز ایران و را رنجه کرد
همان ایرج پاک دین رابکشت برو گردش آسمان شد درشت
منوچهر زان تخمهٔ آمد پدید شد آن بند بد را سراسر کلید
سه دیگر سیاوش ز تخم کیان کمر بست بی آرزو در میان
به گفتار گرسیوز افراسیاب ببرد از روان و خرد شرم و آب
جهاندار کیخسرو از پشت اوی بیامد جهان کرد پرگفت و گوی
نیا را به خنجر به دونیم کرد سرکینه جویان پر از بیم کرد
چهارم سخن کین ارجاسپ بود که ریزنده خون لهراسپ بود
چو اسفندیار اندر آمد به جنگ ز کینه ندادش زمانی درنگ
به پنجم سخن کین هرمزد شاه چو پرویز را گشن شد دستگاه
به بندوی و گستهم کرد آنچ کرد نیا ساید این چرخ گردان ز گرد
چو دستش شد او جان ایشان ببرد در کینه را خوار نتوان شمرد
تو را زود یاد آید این روزگار به پیچی ز اندیشهٔ نابکار
توزین هرچ کاری پسر بدرود زمانه زمانی همی نغنود
به پرهیز زین گنج آراسته وزین مردری تاج و این خواسته
همی سر به پیچی به فرمان دیو ببری همی راه گیهان خدیو
به چیزی که برتو نزیبد همی ندانی که دیوت فریبد همی
به آتش نهال دلت را مسوز مکن تیره این تاج گیتی فروز
سپاه پراگنده راگرد کن وزین سان که گفتی مگردان سخن
ازی در به پوزش برشاه رو چو بینی ورا بندگی ساز نو
وزان جایگه جنگ لشکر بسیچ ز رای و ز پوزش میاسای هیچ
کزین بدنشان دو گیتی شوی چو گفتار دانندگان نشنوی
چو کاری که امروز بایدت کرد به فردا رسد زو برآرند گرد
همی یزدگرد شهنشاه را بتر خواهی ازترک بدخواه را
که در جنگ شیرست برگاه شاه درخشان به کردار تابنده ماه
یکی یادگاری ز ساسانیان که چون او نبندد کمر بر میان
پدر بر پدر داد و دانش پذیر ز نوشین روان شاه تا اردشیر
بود اردشیرش بهشتم پدر جهاندار ساسان با داد و فر
که یزدانش تاج کیان برنهاد همه شهریارانش فرخ نژاد
چو تو بود مهتر به کشور بسی نکرد اینچنین رای هرگز کسی
چو بهرام چو بین که سیصد هزار عناندار و بر گستوان ور سوار
به یک تیر او پشت برگاشتند بدو دشت پیکار بگذاشتند
چواز رای شاهان سرش سیر گشت سر دولت روشنش زیر گشت
فرآیین که تخت بزرگی بجست نبودش سزادست بد را بشست
بران گونه برکشته شد زار و خوار گزافه بپرداز زین روزگار
بترس از خدای جهان آفرین که تخت آفریدست و تاج و نگین
تن خویش بر خیره رسوا مکن که بر تو سر آرند زود این سخن
هر آنکس که با تو نگوید درست چنان دان که او دشمن جان تست
تو بیماری اکنون و ما چون پزشک پزشک خروشان به خونین سرشک
تو از بندهٔ بندگان کمتری به اندیشهٔ دل مکن مهتری
همی کینه با پاک یزدان نهی ز راه خرد جوی تخت مهی
شبان زاده را دل پر از تخت بود ورا پند آن موبدان سخت بود
چنین بود تابود و این تازه نیست که کار زمانه برانداره نیست
یکی رابرآرد به چرخ بلند یکی را کند خوار و زار و نژند
نه پیوند با آن نه با اینش کین که دانست راز جهان آفرین
همه موبدان تا جهان شد سیاه بر آیین خورشید بنشست ماه
به گفتند زین گونه با کینه جوی نبد سوی یک موی زان گفت وگوی
چوشب تیره شد گفت با موبدان شمارا بباید شد ای بخردان
من امشب بگردانم این با پسر زهر گونه ای دانش آرم ببر
ز لشگر بخوانیم داننده بیست بدان تا بدین بر نباید گریست
برفتند دانندگان از برش بیامد یکی موبد از لشکرش
چو بنشست ماهوی با راستان چه بینید گفت اندرین داستان
اگر زنده ماند تن یزدگرد ز هر سو برو لشکر آیند گرد
برهنه شد این راز من در جهان شنیدند یکسر کهان و مهان
بیاید مرا از بدش جان به سر نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
چنین داد پاسخ خردمند مرد که این خود نخستین نبایست کرد
اگر شاه ایران شود دشمنت ازو بد رسد بی گمان برتنت
وگر خون او را بریزی بدست که کین خواه او در جهان ایزدست
چپ و راست رنجست و اندوه و درد نگه کن کنون تا چه بایدت کرد
پسر گفت کای باب فرخنده رای چو دشمن کنی زو بپرداز جای
سپاه آید او را ز ما چین و چین به ما بر شود تنگ روی زمین
تو این را چنین خردکاری مدان چوچیره شدی کام مردان بران
گر از دامن او درفشی کنند تو را با سپاه از بنه برکنند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ای حساس از تاریخ پایان ساسانیان و توطئه ماهوی سوری علیه یزدگرد سوم است که با بیانی حماسی و اخلاقی ترسیم شده است. در این گفتار، تقابل خیر و شر در دو جبهه نمایان است؛ یک سو، بدخواهی و حرص و طمع ماهوی که با زیر پا گذاشتن شرافت، قصد قتل پادشاه را دارد و سوی دیگر، خردمندان، موبدان و بزرگان قوم که با تکیه بر اصول اخلاقی و سنت‌های دیرینه، او را از این گناه بزرگ برحذر می‌دارند.

شاعر با هوشمندی، استدلال‌های بزرگان را نه تنها در قالب هشدارهای سیاسی، بلکه در هیبت آموزه‌هایی عرفانی و تاریخی بیان می‌کند. پیام اصلی متن این است که خیانت به صاحب‌منصب الهی (پادشاه) و ریختن خون بی‌گناهان، نه تنها باعث نابودی قاتل و خاندان او در این دنیا می‌شود، بلکه در پیشگاه الهی نیز او را مستحق نفرین ابدی می‌سازد؛ چنان‌که تاریخ، سرنوشت شوم ظالمان و قاتلانِ شاهان پیشین را به نیکی نشان داده است.

معنای روان

چو ماهوی دل را برآورد گرد بدانست کو نیست جز یزدگرد

ماهوی چون دریافت که این شخصِ ناشناس، در واقع همان یزدگرد (پادشاه) است، تصمیم شومی در دل گرفت.

نکته ادبی: ماهوی در اینجا نام خاص است. 'گرد' در اینجا به معنی پادشاه ساسانی است.

بدو گفت بشتاب زین انجمن هم اکنون جدا کن سرش را ز تن

به اطرافیانش دستور داد که در این کار شتاب کنند و همین حالا سرِ پادشاه را از بدنش جدا نمایند.

نکته ادبی: بدو به معنی 'به او' است که از ضمایر متصل است.

و گرنه هم اکنون ببرم سرت نمانم کسی زنده از گوهرت

و تهدید کرد که اگر از فرمانم سرپیچی کنید، همین حالا سر شما را می‌برم و هیچ‌کس از خاندان شما را زنده نمی‌گذارم.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای نژاد و خاندان به کار رفته است.

شنیدند ازو این سخن مهتران بزرگان بیدار و کنداوران

بزرگان و دلاوران که آنجا حاضر بودند، این سخن پلید را از ماهوی شنیدند.

نکته ادبی: مهتران و کنداوران از القاب بزرگان و جنگجویان است.

همه انجمن گشت ازو پر ز خشم زبان پر ز گفتار و پر آب چشم

همه حاضران از خشم نسبت به ماهوی پر شدند و در حالی که چشمانشان اشک‌بار بود، زبان به اعتراض گشودند.

نکته ادبی: ترکیب 'پر ز گفتار' به معنای آمادگی برای اعتراض و سخن گفتن است.

بکی موبدی بود را دوی نام به جان و خرد برنهادی لگام

موبدی به نام 'راد' در آنجا بود که همواره بر جان و خرد خود مسلط بود و نفس خویش را مهار می‌کرد.

نکته ادبی: لگام بر نهادن کنایه از کنترل خشم و خویشتنداری است.

به ماهوی گفت ای بد اندیش مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد

به ماهوی گفت ای مرد بدذات، چه شد که جهل و نادانی (دیو) چشم بصیرت تو را کور کرد؟

نکته ادبی: دیو نماد جهل و وسوسه‌های اهریمنی است.

چنان دان که شاهی و پیغمبری دو گوهر بود در یک انگشتری

بدان که پادشاهی و پیامبری دو گوهر گران‌بها هستند که در یک انگشتر جای گرفته‌اند (با هم پیوند ناگسستنی دارند).

نکته ادبی: اشاره به آمیختگی دین و سیاست در اندیشه ایران باستان.

ازین دو یکی را همی بشکنی روان و خرد را به پا افگنی

تو با این تصمیم، در واقع یکی از این دو گوهر را می‌شکنی و خرد و روان خود را به تباهی می‌کشانی.

نکته ادبی: روان و خرد در اینجا مفاهیم کلیدی اخلاقی هستند.

نگر تا چه گویی بپرهیز ازین مشو بد گمان با جهان آفرین

به خود بیا و از این کار بپرهیز و با خداوند (جهان‌آفرین) دشمنی نکن.

نکته ادبی: جهان‌آفرین استعاره از خداوند است.

نخستین ازو بر تو آید گزند به فرزند مانی یکی کشتمند

بدان که نخستین آسیب این خیانت به خودت می‌رسد و فرزندانت مانند محصولی که درو می‌شود، از بین خواهند رفت.

نکته ادبی: کشتمند به معنای کشت‌زار یا محصول است که اینجا استعاره از نابودی فرزندان است.

که بارش کبست آید وبرگ خون به زودی سرخویش بینی نگون

محصولی که بذر آن خیانت (کبست) باشد، میوه‌اش جز خون‌ریزی نیست و به زودی شاهد سقوط و نابودی خود خواهی بود.

نکته ادبی: کبست واژه‌ای کهن به معنی خاشاک یا محصول تباه است.

همی دین یزدان شود زو تباه همان برتو نفرین کند تاج و گاه

با این کار، دین خدا تباه می‌شود و تاج و تخت پادشاهی تو را نفرین خواهند کرد.

نکته ادبی: تاج و گاه استعاره از حکومت و سلطنت است.

برهنه شود درجهان زشت تو پسر بدرود بی گمان کشت تو

عیب و زشتی تو در جهان آشکار می‌شود و تردیدی نیست که پسرت نیز به سرنوشت کشتن تو دچار خواهد شد.

نکته ادبی: بدرود اینجا به معنی عاقبت و سرانجام است.

یکی دین وری بود یزدان پرست که هرگز نبردی به بد کار دست

مردی دین‌دار و خداپرست بود که هرگز دست به کار ناشایست نمی‌زد.

نکته ادبی: دین‌وری به معنای پارسایی است.

که هرمزد خراد بدنام او بدین اندرون بود آرام او

نام او 'هرمزد خراد' بود و همیشه در آرامش و عبادت به سر می‌برد.

نکته ادبی: هرمزد خراد نام شخص است.

به ماهوی گفت ای ستمگاره مرد چنین از ره پاک یزدان مگرد

او به ماهوی گفت ای ستمگر، از راه مستقیم خدا منحرف نشو.

نکته ادبی: ره پاک یزدان اشاره به دین و اخلاق الهی است.

همی تیره بینم دل و هوش تو همی خار بینم در آغوش تو

من اندیشه و هوش تو را تیره و آلوده می‌بینم و وجودت را سرشار از رنج و مصیبت (خار) می‌یابم.

نکته ادبی: خار در آغوش استعاره از بدبختی و رنج است.

تنومند و بی مغز و جان نزار همی دود ز آتش کنی خواستار

تو تنها تنومند هستی اما عقل و جانت تهی است و با این کار، مانند کسی هستی که با دستان خود آتش برای سوختن خویش فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه رفتار ماهوی به آتش‌افروزی برای خویش.

تو را زین جهان سرزنش بینم آز ببر گشتنت گرم و رنج گداز

من در تو حرص و طمع را می‌بینم که باعث سرزنش در این دنیا می‌شود و مرگ تو، رنجی جان‌کاه خواهد بود.

نکته ادبی: آز به معنی حرص و طمع است که نکوهش شده.

کنون زندگانیت ناخوش بود چو رفتی نشستت در آتش بود

زندگی کنونی تو ناخوشایند است و پس از مرگ نیز جایگاهت در آتش دوزخ خواهد بود.

نکته ادبی: نشست در آتش کنایه از عذاب اخروی است.

نشست او و شهر وی بر پای خاست به ماهوی گفت این دلیری چراست

آن موبد سخن گفت و تمام اهل شهر به پا خاستند و از ماهوی پرسیدند که این جسارت و گستاخی از کجا آمده است؟

نکته ادبی: دلیری در اینجا به معنای گستاخی و بی‌باکی در گناه است.

شهنشاه را کارزار آمدی ز خان و ز فغفور یار آمدی

آیا تو با پادشاه جنگ داری؟ او که یاری‌رسان خان و فغفور (پادشاهان چین و ترک) بود.

نکته ادبی: خان و فغفور القاب پادشاهان خاور است.

ازین تخمهٔ بی کس بسی یافتند که هرگز بکشتنش نشتافتند

از این خاندان شاهی، بسیاری را دیده‌اند که هرگز کسی جرأت نکرد به فکر کشتنشان بیفتد.

نکته ادبی: تخمه به معنای نسل و تبار است.

توگر بنده ای خون شاهان مریز که نفرین بود بر تو تا رستخیز

اگر تو بنده پادشاهی، خون او را نریز که نفرین آن تا قیامت بر تو خواهد ماند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای روز رستاخیز و قیامت است.

بگفت این و بنشست گریان به درد پر از خون دل و مژه پر آب زرد

آن موبد این را گفت و با چشمانی گریان نشست، دلش از غم خون بود و چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: آب زرد کنایه از اشکِ همراه با درد و اندوه است.

چو بنشست گریان بشد مهرنوش پر از درد با ناله و با خروش

وقتی او نشست، 'مهرنوش' با فریاد و ناله برخاست.

نکته ادبی: مهرنوش نام شخص است.

به ماهوی گفت ای بد بد نژاد که نه رای فرجام دانی نه داد

به ماهوی گفت ای کسی که نژاد پستی داری، تو نه عاقبت‌اندیشی می‌دانی و نه عدالت داری.

نکته ادبی: داد به معنی عدالت است.

ز خون کیان شرم دارد نهنگ اگر کشته بیند ندرد پلنگ

حتی نهنگ هم از ریختن خون شاهان شرم دارد و پلنگ نیز چنین موجودی را نمی‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به حیوانات برای نشان دادنِ پستیِ ماهوی نسبت به درندگان.

ایا بتر از دد به مهر و به خوی همی گاه شاه آیدت آرزوی

ای کسی که از حیوانات درنده در مهر و خوی بدتری، آیا هوس رسیدن به جایگاه پادشاهی کرده‌ای؟

نکته ادبی: گاه شاه کنایه از تخت پادشاهی است.

چو بر دست ضحاک جم کشته شد چه مایه سپهر از برش گشته شد

وقتی جمشید به دست ضحاک کشته شد، چرخ روزگار چه بلاها که بر سر ضحاک نیاورد.

نکته ادبی: اسطوره ضحاک و جمشید.

چو ضحاک بگرفت روی زمین پدید آمد اندر جهان آبتین

زمانی که ضحاک بر جهان مسلط شد، آبتین (پدر فریدون) برای سرنگونی او به میدان آمد.

نکته ادبی: آبتین از چهره‌های اساطیری شاهنامه.

بزاد آفریدون فرخ نژاد جهان را یکی دیگر آمد نهاد

فریدون خجسته متولد شد و سرنوشت جهان به کلی تغییر کرد.

نکته ادبی: فرخ‌نژاد صفت فریدون است.

شنیدی که ضحاک بیدادگر چه آورد از آن خویشتن را به سر

آیا نشنیده‌ای که ضحاک ظالم چه سرنوشت شومی برای خود رقم زد؟

نکته ادبی: بیدادگر صفت ضحاک.

برو سال بگذشت ما نا هزار به فرجام کار آمدش خواستار

هزار سال عمر کرد، اما عاقبتِ کارش، کشته شدن به دست انتقام‌جویان بود.

نکته ادبی: خواستار به معنی دادخواه و انتقام‌گیرنده است.

و دیگر که تور آن سرافراز مرد کجا آز ایران و را رنجه کرد

و دیگر 'تور' آن مرد مغرور که حرصِ داشتن ایران او را به رنج و نابودی کشاند.

نکته ادبی: اشاره به داستان تور و ایران.

همان ایرج پاک دین رابکشت برو گردش آسمان شد درشت

او ایرج پاک‌دین را کشت و به همین خاطر آسمان بر او سخت گرفت.

نکته ادبی: درشت شدن آسمان کنایه از بلا و مصیبت است.

منوچهر زان تخمهٔ آمد پدید شد آن بند بد را سراسر کلید

منوچهر از نسل ایرج پدید آمد و راهِ آن جنایت را برای همیشه بست.

نکته ادبی: تخمه اشاره به نسل و تبار دارد.

سه دیگر سیاوش ز تخم کیان کمر بست بی آرزو در میان

سومین مورد سیاوش از تبار کیانیان بود که بدون هیچ گناهی جانش را از دست داد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن یا استوار بودن است.

به گفتار گرسیوز افراسیاب ببرد از روان و خرد شرم و آب

او با سخنان گرسیوز و افراسیاب فریب خورد و عقل و شرم را از دست داد.

نکته ادبی: شرم و آب استعاره از آبرو و حیثیت است.

جهاندار کیخسرو از پشت اوی بیامد جهان کرد پرگفت و گوی

اما کیخسرو از نسل او آمد و جهان را پر از هیاهو و دادخواهی کرد.

نکته ادبی: کیخسرو فرزند سیاوش.

نیا را به خنجر به دونیم کرد سرکینه جویان پر از بیم کرد

او نیاکان خود را (افراسیاب) با خنجر دو نیم کرد و ترس را در دل کینه‌جویان انداخت.

نکته ادبی: نیا در اینجا اشاره به افراسیاب است که به دست نوه‌اش کشته شد.

چهارم سخن کین ارجاسپ بود که ریزنده خون لهراسپ بود

چهارمین ماجرا کینه ارجاسب بود که خون لهراسب را ریخت.

نکته ادبی: لهراسب از پادشاهان کیانی.

چو اسفندیار اندر آمد به جنگ ز کینه ندادش زمانی درنگ

اما چون اسفندیار به جنگ آمد، لحظه‌ای به او مهلت نداد.

نکته ادبی: اسفندیار پهلوان رویین‌تن.

به پنجم سخن کین هرمزد شاه چو پرویز را گشن شد دستگاه

پنجمین ماجرا، هرمزد شاه بود که وقتی قدرت پرویز (خسرو پرویز) زیاد شد.

نکته ادبی: ارجاع به تاریخ ساسانیان.

به بندوی و گستهم کرد آنچ کرد نیا ساید این چرخ گردان ز گرد

به دست بندوی و گستهم آن شد که شد؛ این چرخ گردون از کشتن شاهان هرگز آسوده نیست.

نکته ادبی: بندوی و گستهم از سرداران شورشی علیه هرمزد.

چو دستش شد او جان ایشان ببرد در کینه را خوار نتوان شمرد

وقتی دستش به خون آن‌ها آلوده شد، جان خود را هم از دست داد؛ خون‌خواهیِ پادشاهان را نباید ناچیز شمرد.

نکته ادبی: در کینه را خوار شمردن کنایه از جدی بودن انتقام است.

تو را زود یاد آید این روزگار به پیچی ز اندیشهٔ نابکار

تو هم به زودی این روزگار را به یاد خواهی آورد و از این اندیشه پلید پشیمان خواهی شد.

نکته ادبی: نابکار به معنای پلید و ناپسند است.

توزین هرچ کاری پسر بدرود زمانه زمانی همی نغنود

تو هر بذری که بکاری، همان را درو خواهی کرد؛ چرا که روزگار هرگز آرام نمی‌نشیند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کارما و بازتاب اعمال (کاشت و برداشت).

به پرهیز زین گنج آراسته وزین مردری تاج و این خواسته

از این گنج‌های جمع‌آوری شده و این تاج و ثروتی که از راه حرام به دست آمده، دوری کن.

نکته ادبی: مرداری استعاره از ثروت و قدرتِ آلوده به گناه است.

همی سر به پیچی به فرمان دیو ببری همی راه گیهان خدیو

تو از فرمان حق سرپیچی می‌کنی و با پیروی از وسوسه‌های شیطانی، راه را بر پادشاهِ جهان می‌بندی.

نکته ادبی: گیهان خدیو در اینجا اشاره به پادشاه یا یزدان دارد که در متون حماسی به معنای صاحب جهان است.

به چیزی که برتو نزیبد همی ندانی که دیوت فریبد همی

به چیزی که شایسته تو نیست دلبسته‌ای و نمی‌دانی که شیطان دارد تو را فریب می‌دهد.

نکته ادبی: نزیبد به معنای برازنده نبودن و شایسته نبودن است.

به آتش نهال دلت را مسوز مکن تیره این تاج گیتی فروز

بیش از این با آتشِ طمع، نهال وجود و دل خود را نسوزان و این سلطنتی که جهان را روشن کرده است، تیره و تار مکن.

نکته ادبی: تاج گیتی‌فروز استعاره از مقام پادشاهی و درخشش آن است.

سپاه پراگنده راگرد کن وزین سان که گفتی مگردان سخن

سپاه پراکنده را دوباره گرد هم بیاور و از این حرف‌های بیهوده‌ای که زدی دست بردار.

نکته ادبی: مگردان سخن کنایه از بازگشت از تصمیم یا حرف نادرست است.

ازی در به پوزش برشاه رو چو بینی ورا بندگی ساز نو

از همین حالا برای پوزش‌خواهی نزد پادشاه برو و وقتی او را دیدی، دوباره سر تسلیم و بندگی فرود بیاور.

نکته ادبی: بندگی سازِ نو یعنی دوباره شیوه و آیین بندگی و وفاداری را پیش بگیر.

وزان جایگه جنگ لشکر بسیچ ز رای و ز پوزش میاسای هیچ

و از آنجا که لشکر را آماده جنگ کردی، در پی دلجویی و عذرخواهی از او باش و لحظه‌ای در این کار سستی نکن.

نکته ادبی: بسیچ در اینجا به معنای آماده‌سازی و بسیج کردن نیرو برای جنگ است.

کزین بدنشان دو گیتی شوی چو گفتار دانندگان نشنوی

زیرا اگر به سخن خردمندان گوش ندهی، به خاطر این کردار زشت، هم این دنیا و هم آخرت خود را تباه می‌کنی.

نکته ادبی: دو گیتی اشاره به دنیا و آخرت است که در متون کهن همواره بر این ثنویت تأکید شده است.

چو کاری که امروز بایدت کرد به فردا رسد زو برآرند گرد

کاری که امروز باید انجام دهی، اگر به فردا بیندازی، کار از دست می‌رود و به تباهی کشیده می‌شود.

نکته ادبی: برآرند گرد کنایه از غبارآلود شدن و به سرانجام نرسیدن یا ویرانی است.

همی یزدگرد شهنشاه را بتر خواهی ازترک بدخواه را

تو یزدگردِ شاهنشاه را از دشمنانِ بدخواه و ترک‌نژاد هم بدتر می‌خواهی.

نکته ادبی: ترک در اینجا اشاره به قبایل مهاجم و دشمنان ایران‌زمین در آن عصر است.

که در جنگ شیرست برگاه شاه درخشان به کردار تابنده ماه

در حالی که او در میدان نبرد، همچون شیری نیرومند است و در شکوه و جلال بر تخت پادشاهی، مانند ماه درخشان است.

نکته ادبی: به کردارِ تابنده ماه تشبیه صریح برای زیبایی و ابهت است.

یکی یادگاری ز ساسانیان که چون او نبندد کمر بر میان

او یادگار اصیلی از خاندان ساسانیان است که در دلیری و مردانگی، هیچ‌کس مانند او کمر همت نمی‌بندد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ یا جنگ است.

پدر بر پدر داد و دانش پذیر ز نوشین روان شاه تا اردشیر

او از پدران خود، داد و دانش را به ارث برده است؛ از زمان انوشیروان دادگر تا اردشیر.

نکته ادبی: نوشین‌روان به معنای انوشیروان دادگر است که نماد عدل ساسانی است.

بود اردشیرش بهشتم پدر جهاندار ساسان با داد و فر

اردشیر که پادشاهی با داد و فر بود، جد بزرگِ هشتم اوست.

نکته ادبی: فر در اینجا به معنای شکوه و اقبال ایزدی است.

که یزدانش تاج کیان برنهاد همه شهریارانش فرخ نژاد

کسی که خداوند به او تاج پادشاهی عطا کرد و تمام اجدادش از نژاد پاک و خجسته بودند.

نکته ادبی: تاج کیان اشاره به تاج پادشاهان اسطوره‌ای و ساسانی دارد.

چو تو بود مهتر به کشور بسی نکرد اینچنین رای هرگز کسی

به‌جز تو، بزرگان بسیاری در کشور بودند، اما هیچ‌کس چنین فکر باطل و عجیبی (خیانت) را به سر راه نداد.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

چو بهرام چو بین که سیصد هزار عناندار و بر گستوان ور سوار

به بهرام نگاه کن که سیصد هزار سوار جنگی با زره و ساز و برگ نظامی داشت.

نکته ادبی: عناندار به معنای سوارکار و کسی که لگام اسب در دست دارد.

به یک تیر او پشت برگاشتند بدو دشت پیکار بگذاشتند

او با یک تیر، پشت دشمنان را شکست و میدان نبرد را برای آنها تنگ کرد.

نکته ادبی: پشت شکستن کنایه از شکست دادن و خوار کردن است.

چواز رای شاهان سرش سیر گشت سر دولت روشنش زیر گشت

وقتی بخت و اقبالِ پادشاه از او روی گرداند، شکوه و دولتِ او نیز رو به زوال گذاشت.

نکته ادبی: سر دولت زیر گشت کنایه از افول قدرت و شکست است.

فرآیین که تخت بزرگی بجست نبودش سزادست بد را بشست

آن شخصی که به ناحق تخت پادشاهی را طلب کرد، لیاقت آن را نداشت و دستش به خون آلوده شد.

نکته ادبی: دست بد کنایه از کردار ناپسند و خیانت‌آمیز است.

بران گونه برکشته شد زار و خوار گزافه بپرداز زین روزگار

او آن‌گونه خوار و زار کشته شد؛ تو نیز از این سرنوشتِ بیهوده و ناپایدار دوری کن.

نکته ادبی: گزافه به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

بترس از خدای جهان آفرین که تخت آفریدست و تاج و نگین

از خدایی که جهان را آفریده بترس؛ چرا که اوست که تاج و تخت و پادشاهی را بنا نهاده است.

نکته ادبی: نگین در اینجا استعاره از مهرِ پادشاهی و قدرت سیاسی است.

تن خویش بر خیره رسوا مکن که بر تو سر آرند زود این سخن

خویشتن را بی‌دلیل رسوا مکن، زیرا به‌زودی سزای این کار زشت را خواهی دید.

نکته ادبی: بر تو سر آرند یعنی تو را به سزای اعمالت می‌رسانند.

هر آنکس که با تو نگوید درست چنان دان که او دشمن جان تست

هرکسی که در این کار با تو صادقانه سخن نمی‌گوید، بدان که دشمن جان توست.

نکته ادبی: گفتنِ درست کنایه از نصیحت مشفقانه و صادقانه است.

تو بیماری اکنون و ما چون پزشک پزشک خروشان به خونین سرشک

تو اکنون در بیماریِ جهل هستی و ما مانند پزشک برای تو دلسوزی می‌کنیم، پزشکی که با چشم گریان به دنبال درمان توست.

نکته ادبی: خونین سرشک کنایه از گریه شدید و اندوه عمیق است.

تو از بندهٔ بندگان کمتری به اندیشهٔ دل مکن مهتری

تو از کوچک‌ترینِ بندگانِ پادشاه هم پایین‌تری؛ با خیال‌پردازی، در سر خود هوس پادشاهی نپروران.

نکته ادبی: مهتری در اینجا به معنای ریاست و پادشاهی است.

همی کینه با پاک یزدان نهی ز راه خرد جوی تخت مهی

با خداوندِ پاک کینه به دل مگیر و از راه خرد و عقل برای رسیدن به مقام استفاده کن.

نکته ادبی: تخت مهی کنایه از جایگاه قدرت و سلطنت است.

شبان زاده را دل پر از تخت بود ورا پند آن موبدان سخت بود

دشمن (شبان‌زاده) تمام فکرش تخت پادشاهی بود و پند و اندرز موبدان در او هیچ اثری نمی‌کرد.

نکته ادبی: سخت بودنِ پند کنایه از نفوذناپذیری فرد در برابر نصیحت است.

چنین بود تابود و این تازه نیست که کار زمانه برانداره نیست

روزگار همواره چنین بوده و این اتفاق تازه‌ای نیست که کارِ زمانه بر مدارِ عدل نمی‌چرخد.

نکته ادبی: بر اندازه نبودن کنایه از بی‌قاعده بودن و بی‌عدالتی است.

یکی رابرآرد به چرخ بلند یکی را کند خوار و زار و نژند

روزگار کسی را به اوج آسمان می‌رساند و دیگری را خوار و زار و افسرده می‌کند.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از اوج قدرت و کامیابی است.

نه پیوند با آن نه با اینش کین که دانست راز جهان آفرین

زمانه نه با کسی پیوند دوستی دارد و نه کینه می‌ورزد؛ چه کسی رازِ آفرینش را می‌داند؟

نکته ادبی: راز جهان آفرین اشاره به سرنوشتِ غیرقابل‌پیش‌بینی انسان دارد.

همه موبدان تا جهان شد سیاه بر آیین خورشید بنشست ماه

از وقتی جهان شکل گرفت، تمام موبدان دانا بر آیین خورشید و ماه (نور و روشنایی) تکیه داشتند.

نکته ادبی: آیین خورشید نمادی از راستی و درستی در فرهنگ ایران باستان است.

به گفتند زین گونه با کینه جوی نبد سوی یک موی زان گفت وگوی

موبدان این‌گونه با آن فرد کینه‌توز سخن گفتند، اما آن شخص حتی ذره‌ای از حرف‌های آنان را نپذیرفت.

نکته ادبی: یک موی در اینجا واحدِ ناچیزی برای سنجش پذیرش است.

چوشب تیره شد گفت با موبدان شمارا بباید شد ای بخردان

وقتی شب فرا رسید، به موبدان گفت: ای خردمندان، شما باید بروید.

نکته ادبی: بخردان خطابِ محترمانه‌ای به موبدان دانا است.

من امشب بگردانم این با پسر زهر گونه ای دانش آرم ببر

من امشب به همراه پسر این ماجرا را حل می‌کنم و از هر دانشی برای حل این مشکل بهره می‌گیرم.

نکته ادبی: دانش در اینجا به معنای تدبیر و چاره‌جویی است.

ز لشگر بخوانیم داننده بیست بدان تا بدین بر نباید گریست

از میان لشکر بیست نفر از دانا‌ترین‌ها را فرا می‌خوانیم تا دیگر جای گریستن بر این واقعه باقی نماند.

نکته ادبی: گریستن کنایه از سوگواری یا پشیمانی بی‌فایده است.

برفتند دانندگان از برش بیامد یکی موبد از لشکرش

دانایان از نزد او رفتند و یکی از موبدانِ لشکرش نزد او آمد.

نکته ادبی: برش به معنای نزد او است.

چو بنشست ماهوی با راستان چه بینید گفت اندرین داستان

وقتی ماهوی نزدِ راستان و صادقان نشست، گفت: در این ماجرا چه می‌بینید و عاقبتش چیست؟

نکته ادبی: داستان در اینجا به معنای ماجرا یا واقعه‌ای است که در حال رخ دادن است.

اگر زنده ماند تن یزدگرد ز هر سو برو لشکر آیند گرد

اگر یزدگرد زنده بماند، از هر طرف سپاهیان گرد او جمع خواهند شد.

نکته ادبی: لشکر آمدنِ گردِ او کنایه از بازگشتِ قدرت به اوست.

برهنه شد این راز من در جهان شنیدند یکسر کهان و مهان

رازِ من فاش شد و همه مردم، چه بزرگان و چه کوچک‌ترها، از آن آگاه شدند.

نکته ادبی: کهان و مهان تضادِ طبقاتی برای اشاره به عموم مردم است.

بیاید مرا از بدش جان به سر نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر

اگر او زنده بماند، جان من در خطر است و نه تنم باقی می‌ماند و نه سرزمین و دارایی‌ام.

نکته ادبی: بوم و بر کنایه از سرزمین و املاک است.

چنین داد پاسخ خردمند مرد که این خود نخستین نبایست کرد

آن مرد خردمند پاسخ داد که تو اصلا نباید از ابتدا این کار (خیانت) را انجام می‌دادی.

نکته ادبی: این خود نخستین اشاره به آغازِ اشتباهِ استراتژیک ماهوی است.

اگر شاه ایران شود دشمنت ازو بد رسد بی گمان برتنت

اگر پادشاه ایران دشمن تو شود، بی‌تردید از سوی او به تو آسیب خواهد رسید.

نکته ادبی: بی‌گمان قید تأکید بر حتمی بودنِ مجازاتِ پادشاه است.

وگر خون او را بریزی بدست که کین خواه او در جهان ایزدست

و اگر خودت خون او را بریزی، انتقام‌گیرنده‌ی او در این جهان، خودِ خداوند است.

نکته ادبی: کین‌خواه اشاره به انتقام الهی از خیانتکار است.

چپ و راست رنجست و اندوه و درد نگه کن کنون تا چه بایدت کرد

در هر دو حالت (ماندن یا کشتن او) رنج و اندوه و درد است؛ اکنون خوب فکر کن که چه می‌توانی بکنی.

نکته ادبی: چپ و راست استعاره از تمامیِ جوانب و احتمالات پیشِ رو است.

پسر گفت کای باب فرخنده رای چو دشمن کنی زو بپرداز جای

پسر گفت: ای پدرِ خردمند، وقتی کسی را دشمن خود کردی، باید از همان‌جا او را نابود کنی.

نکته ادبی: بپرداز جای کنایه از خالی کردنِ میدان از دشمن و حذف اوست.

سپاه آید او را ز ما چین و چین به ما بر شود تنگ روی زمین

سپاهیان از چین و مناطق دیگر به یاری او خواهند آمد و عرصه بر ما تنگ خواهد شد.

نکته ادبی: تنگ شدنِ روی زمین کنایه از در محاصره افتادن و شکست است.

تو این را چنین خردکاری مدان چوچیره شدی کام مردان بران

این موضوع را کاری کوچک تصور نکن؛ اگر قدرت را به دست گرفتی، به کامِ مردانِ خود عمل کن (یعنی قاطع باش).

نکته ادبی: خردکاری کنایه از کارِ ناچیز و بی‌اهمیت است.

گر از دامن او درفشی کنند تو را با سپاه از بنه برکنند

اگر از دامن او پرچمی برافراشته شود، تو و سپاهت را از ریشه نابود خواهد کرد.

نکته ادبی: از بنه برکندن کنایه از نابودیِ کامل و ریشه‌کنی است.